*به حد مرگ خسته ام، و این تازه ابتدای زندگی است! ...
*در رو ببند.... میخوام سکوت کنم، البته نه از اون سکوتایی که پشت بندش معجزه اتفاق بیفته... نه! میخواهم اونقدر سکوت کنم که بری و بری و بری تا به جایی برسی که دیگه نبینمت،
که هیچکس نبیندت. میخوام اونقدر سکوت کنم که سردردهام تموم شن و دیگه هذیون نگم. خیلی طول نمیکشه؛ تا تو بری و برنگردی، همه چیز درست میشه...
راست میگفتن: تو از ما نبودی!!!. و صد البته، به درک! |