....

بعد از اینکه کلاس آبتین تموم شد...به اصرار دختر خالهه رفتیم کافی شاپ که این دو تا منو بیچاره کنن!!...همونطوری که نشسته بودم واسه خودم بی خیالی طی میکردم و اون دوتا داشتن تو منو دنبال یه خوردنی گرون میگشتن...چشمم به یه دختر و پسر افتاد...دختره ناجور گریه میکرد...یه جورایی داشت به پسره التماس میکرد...داشتم فکر میکردم چه کار احمقانه ای!!!...آبتین ازم پرسید این خانومه چشه که داره گریه میکنه؟؟...جاییش درد میکنه؟؟...یه نگاه به دو تا چشمای سیاه کنجکاوش کردم...گفتم:آره عزیزم!!یه نفر دلشو سوزونده...حالا داره واسه دلش گریه میکنه...دختر خالهه گفت پس چرا این همه التماس میکنه؟؟؟...سکوت کردم

اما وقتی پسره با بی خیالی از پیش دختره بلند شد و رفت....داشتم فکر میکردم....عشق با گدایی...با التماس...جور در نمیاد....از آدم ضعیف بیزارم...

یادمه اون قدیمام...یه بارم خودم اینطوری شدم...بی اونکه بخوام فکر کنم که اونم منو اونطوری که من میخوامش دوست داره یانه...فکر میکردم عاشقم!!!...میدونی یکی از احمقانه ترین جمله هایی که تو عمرم شنیدم چی بود؟؟"چشماتو ببند و دستاتو بذار تو دستم!!!"...یه وقتی به خودم اومدم دیدم که دارم از یه بلندی به پایین پرت میشم...کمک خواستم...اما هیشکی نبود...فهمیدم که خیلی وقته دستامو ول کرده ...اما من چشمامو باز نکرده بودم...نزدیک بود به زمین برسم که دو تا بال سفید از راه رسید...دوباره بالا رفتم...ترسیده بودم...از تاریکی...از سقوط...از تنهایی...اما هر چی بالاتر میرفتم دلگرمتر میشدم...یواش یواش خورشیدم دیدم...رسیدم کنارش...اونم رد کردم...بازم بالاتر رفتم...اما این بار دیگه دستاشو که به طرفم دراز کرده بود نگرفتم...اما خوشحالم چون هیچ وقت التماس نکردم...الان که بزرگتر شدم از خودم بیشتر از اون گله دارم...من معنی سردی دستاشو خیلی وقت پیش از اینکه دستمو ول کنه باید می فهمیدم....

عشق...محبت...احترام...دوستی یه جاده دو طرفه س...تو روابط آدما جاده یه طرفه نتیجه ش همون سقوط...همون التماس...و یه روح زخمیه که دردش بالاخره کهنه میشه...اما تا آخر عمر فراموش نمیشه...
یک روز بی آنکه بفهمی،
 دیگر فریب نمی خوری.

 جلوی آیینه ی اتاقت می ایستی،
 و می بینی که از دیشب،
                    چند سانتیمتر،
  قد کشیده ای...