وقتی خوب فکر میکنم میبینم به خیلی از چیزایی که داشته م واقعا نیازی نداشتم...

و این موضوع کاملا ارتباط  پیدا میکنه به اینکه

خیلی از چیزاییو که واقعا بهشون احتیاج داشتمو...نداشتم!!!

 

خنده داره...

بدون اینکه خودم بدونم کی و چه جوری...

یه آدم معروف شده م توی این دنیای کوچیک...

هر روز کادو میگیرم...

هر روز کارت پستالای عاشقونه بی نام دریافت میکنم....

هر روز صدها نفر بهم لبخند میزنن...و در گوشی راجع من با هم حرف میزنن...

هر روز وارد هر کلاس که میشم فقط complement میشنوم...!!!

هر روز از اینکه بیخودی لبخند میزنم دهنم درد میگیره...

هر روز ساعت 8 شب دوست عزیز زنگ میزنه که چطوری؟؟...

هر روز عادت کرده م برم حداقل یه قهوه توی اون کافه کوچیک بخورم....

هر روز توی آینه به خودم نیگا میکنم و به یاد حرف ژاله میخندم که هر وقت جلوی آینه

میرفتم و دست میکشیدم به صورتم میگفت: تو کی پیر میشی؟؟؟اصلا پیر میشی؟؟

هر روز یه مسیر...یه مکان...دیدن دانشجوهای متفاوت...

هر روز سعی کردن زیاد واسه اینکه حرفی نزنم که این بدبختا بدونن که دنیا چه کلاه گشادی سرشون گذاشته...

...

...

اصلا کسی میدونه واسه چی داره توی این شلوغی وول میخوره؟؟؟

 

 

از من سراغ منو بگیر

من فقط درباره خودم میدونم

دنیای کویچکم داره کوچیک و کوچیکتر میشه...

اما صفحه های کتاب منو ورق نزن

کتاب من آخر نداره...

از من فقط سراغ منو بگیر...