
دختری که پشت سرم نشسته بود از طرز تهیه خورش ریواس گرفته تا عفونت قارچی دخترخاله اش سمیه و اظهار نظرهای پزشکی خاله معصومه با نامزدش، شوهرش یا هرکسی که بود حرف می زد... انقدر خیالشون راحت بود که کم کم شک کردم تکونهای هواپیما واسم یه جور توهمه!!! به اون بغل دستیم آب قند دادن.... یه پسر وراج که اون دستم نشسته بود به انگشت دست چپم خیره مونده بود و از آرزوهاش برای گرفتن مدرک زبان حرف می زد.... من عوضش از خوردن قرص منگ بودم...دلم هنوز نرفته تنگ شده بود...و داشتم به خودم قول می دادم اگه خواستم یک روزی بمیرم حتما وقتی پاهام روی زمین هست اینکار رو بکنم!!!
خیلی خنده داره....
از همه اون چیزایی که گذشتم وگذاشتم و اومدم اینجا...فقط همین وبلاگ مونده...
هنوزم هر روز صبح نسکافه میخورم...با یه قرص مولتی ویتامین...
بعدش خط چشممو میکشم و یه شلوار جین و کتونی....موهامو دم اسبی میکنم و
میرم دانشگاه....
از روزی که اومدم با کسی قاطی نشدم...
بذارهمین طوری بمونه....
مرموز بودن واسه آدمام حس لذت بخشیه...هنوز نیومده کلی معروف شدم!!!
امروز عصر رفتم یه فروشگاه یه کم خرت و پرت خریدم.....
مانی زنگ زد که شب شام برم خونه ش...
اما هنوز آمادگی ندارم...
به جاش یه کافه پیدا کردم که قهوه هاش معرکه س...
...
...
فردا اولین روز کاریمه...
...
دیگه برم.
|