Tired of my self…

Tired of thinking….

Tired of being judged so unfair…

Tired of thinking of tomorrow…

Tired of my hidden sorrows….

Tired of love, anger, fake happiness….

Tired of routines…

Tired of my silence…

Tired of my silly innocence…

Tired of years of waiting….

Tired of my useless try…

…Even tired of you!!!

 

همیشه از همون بچگیام از فاصله های دور وحشت داشتم...

نمیدونم...شاید واسه این بود که همیشه فکر میکردم چیز وحشتناکیه...

یه چیزی که آدمو خورد میکنه....

الان...بازم خیلی خیلی دورم...

دیگه نمی ترسم...دیگه وحشت نمیکنم...فقط یه کم احساس تنهایی میکنم.

طبیعیه،نه؟؟؟

 

میخوام اگه یه روزی تصمیم گرفتم این وبلاگو ببندمو و یکی دیگه بنویسم...به هیشکی نگم.

عین اون قدیما که توی سررسیدام یه چیزایی خط خطی میکردم...و بعدش هزار سوراخ سمبه قایمشون میکردم...

اونوقت خیالم راحت میشه که کسی به خاطر حرفام به خودآزاری متهمم نمیکنه...

 

امروز غروب داشتم به بچه ها نیگا میکردم...یه لحظه آروز کردم که بتونم ده سال برگردم عقب...

اونوقت خیلی اتفاقا پیش نمی اومد...

بعدش فکر کردم که ده سالم اگه عقب میرفتم من که عوض نمیشدم...

اما حالم یه جورایی گرفته س...

حال یه فیلی رو دارم که بین دو تا کوه گیر کرده...و هر آن ممکنه بترکه!

 

گاهی خواستن ها... قد نخواستنه...

بعضی دیدن ها...قد ندیدن...

بعضی عشقا ...از نفرت عمیق تر...

هر چیزی و کسی رو داشتن تمام و کمال مهمه...

بعضی وقتا نبودن بهتر از نصف و نیمه بودنه.

حتی اگه آزار دهنده باشه.