میدونی؟ کاش الان آخر قصه بود....
همونجایی که بالاخره پینوکیو آدم شد!!!
با خودم فکر کردم چند روز پیش که دارم چه غلطی می کنم... و کدوم طرف میرم و قراره چه اتفاقی برام بیفته.... به هیچ نتیجه درستی نرسیدم.!!!
بعدش با خودم گفتم نمیشه وقتی آدم به این نتیجه می رسه که نمی دونه چه بلایی قراره سرش بیاد... بیخود تصمیمات عجیب غریب بگیره.
پس قرار شد هیچ تصمیمی هم نگیرم.!!!
بعدش پیش خودم تصور کردم که گنده ترین آرزوهام بر آورده بشه... بعدش فکر کردم که کلی مساله دیگه بوده که درباره اش فکر نکرده م ...بعد با خودم گفتم دست از آرزو کردن بردارم.!!!
دست از آرزو کردن که برداشتم احساس پیری به من دست داد... بعد به این فکر کردم که بدون آرزو شدن دلیلی برای پیری آدم نمی شه...پس پیری باید دلیل دیگه ای داشته باشه.
بعد به خودم گفتم دلیل پیر شدن چندان مهم نیست... مهم اینه که پیر نیستم واقعا...و وقتی که آدم پیر نیست باید جوون باشه... چون آدم باید حتما همیشه یک چیزی باشه و هیچ چاره ای از بودن نیست.!!!
با خودم فکر کردم وقتی چاره ای از بودن نیست آدم چرا بیخود درباره اش فکر می کنه.... حتی الانم که دارم به آهنگ"آخرین تلاش" ستار گوش میدم...هنوز درباره این مطلب آخر فکر می کنم...!!!
...
...
Any way!!!
--ازم پرسید: ده تا چیزو بگو که ازشون متنفری!!!
...
...
+راستشو بگم از ده تا که خیلی خیلی بیشتره...اما...
از مانع و سد...
روزای آفتابی که چشمام درد میگیره و نمی تونم خوب دید بزنم...
باختن توی هر بازی...
از آدمای خالی بند و قمپزی...
از فاصله بین پنج شنبه تا جمعه...
از اینکه یکی سوال پیچم کنه...
از آدمای تازه به دوران رسیده...
از آدمایی که چشمای رنگی یا ریز دارن...
از اینکه یکی به خودش اجازه بده به شعورم توهین کنه....
و از همه بیشتر از هر چی و هر کسی که باعث آزار آبتین بشه بیزارم....
داشت به دوستش میگفت: یه چیزهاییو دوست دارم که اسم ندارن...
و نمی تونم به مامانم بگم که برام بخره....اما مطمئنم اگه اسمشونو یاد بگیرم برام می خره....
مامانم مهربونترین مامان دنیاست...!!!
...
...
پ.ن. کلی حال کردم!!!
|