*توی زندگی من یکی، میتونم بگم بالغ بر 50% آدما درست عین یه مداد بودن...سرشکسته و سیاه و سرد....انقده تو صفحه زندگی من، نوشتن و نوشتن...تا بالاخره یه روز تموم شدن ومنم راحت کردن!!!
*توی یه تست خودشناسی معلوم شد که من در نظر بقیه یه خودخواه خوشحال دوستداشتنی هستم!!!...
این یعنی آخر مسخره بازی!!
*امروز داشتم به تناقض های زندگیم و زندگی بقیه فکر میکردم...
مثلا از تناقض های زندگی خالهه اینه که چایی رژیمیشو با شکلات میخوره....
یا مال دختر خالهه،که چشم دیدین دوست پسرشو نداره...اما راه به راه باهاش میره بیرون...
یا پسر خالهه که به هوای بهار آلرژی داره...اما مدام هوس شمال رفتن میکنه...
یا مال داداشی که میگه از موسیقی پاپ بدش میاد اما هر چی سی دی و کاست داره...فقط پاپه!
یا مال ژاله که میگه از آدم پرحرف بیزاره...اما خودش کاری باهات میکنه که مجبوری بعد از رفتنش یه ادویل بندازی بالا....
یا مال هما...که میگه اگه صبح اول وقت چشمش به خشایار بیفته روزش خراب میشه...اما هر روز صبح یه طوری میاد که با خشایار برسه!
یا حتی مال این دم بریده! که میگه دیگه ژیمناستیک و اسکیت و موسیقی کار نمیکنه...اما روز موعود واسه رفتن کلاس زودتر از من شال و کلاه کرده!
یا مال مامانه...که بهم میگه آدم عاقل زندگیشو حرووم هیشکی ،حتی بچه ش نمیکنه ...اما خودش به معنای واقعی حرووم من شده!
یا مال دایی کوچیکه که میگه آدم برای لذت بردن از زندگی فقط یه بار به دنیا میاد ...اما خودش تنها کاری که نمیکنه زندگی کردن ولذت بردنه!
یا مال رویا که میگه سعید و فقط به خاطر خودش دوست داره...اما اینو همه میدونن که حساب بانکی سعید و بیشتر دوست داره...
یا مال خیلی آدمای دیگه....
اما فکر میکنم بزرگترین تناقض زندگی من اینه عاشق رنگ سیاهم...اما از تاریکی میترسم!
*خیلی دلم میخواد یه روزی چشم تو چشم من بندازی...
تا بهت بگم:
که تو جدا ارزششو نداشتی!
*عزیزم!به رنگ زرد و قرمزو آبی سلام برسون
بگو دخترکی تنها کنار خاکستری ها و قهوه ای ها...
دلش براتون تنگ شده!
راستی؟میخوام بگم:
نازنین!تنها نیستی نمیتونی باشی حتی اگه بخوای هم نمیشه.... من همیشه دوستت دارم....
پ.ن.خانوم یا آقای محترم! دزدی از مطالب وبلاگ من...اونم تو جایی که دزدی آدم و عشق یه کار عادیه...اصلا قابل شمارو نداره! |