مامانه اینجاست...میگه الان ایران 5-6 روز تعطیلیه....
خنده م میگیره...
فکر کنم ایران یه چند سالی میشه که تعطیله...مردم ایرانم از خودش تعطیل تر!
خلاصه اومده اینجا که یه چند روزی حال و هواشو عوض کنه (این یعنی که شدیدا و عمیقا نگران منه!!)
اومده که فقط بره خرید و دیسکو وخوش گذرونی(اما از وقتی اومده از در این خونه بیرون نرفته و همش ور دل منه!!)
میگه تو کی میخوای از زندگی و جوونیت لذت ببری؟؟کاش یه کم الکی خوش بودی!!(این یعنی من بیشتر از همه جوونایی که اون میشناسه فهمم از زندگی جدی تر وبیشتره!!!....خودمم میدونم!!!)
میگه مدل موهات و رنگ موهات جالب شده!!(این یعنی هنوز از من کاملا ناامید نشده!!!)
میگه خیلی آروم تر به نظر میرسی!!!(این یعنی که بعد از n سال میدونم بعد از هر آرامش یه طوفان بزرگ قراره اتفاق بیفته!!!منم اینو بهتر از اون میدونم...)
بعدشم میره سراغ کمد لباسام و غر میزنه همش سیاهه...شانس آوردی چند تا جین تو این کمد هست (این یعنی هنوز سیاه پوش رفتنت هستم...فقط چلّه رو چلّه میشمارم...و قسم خوردم تا دوباره نیای سیاهمو در نیارم!!!)
بعدشم شروع میکنه اخبار همه فامیلو میگه الا خبر از تو!!و بعدشم میگه دیره بریم بخوابیم!!(این یعنی تو شدی یه دیوار محکم و قطور بین ما دوتا که هیچ کدوم درباره ت حرف نمیزنیم!!!...چرا انقده با هم غریبه شدیم؟؟؟)
...
بعد که میره بخوابه...میرم سراغ کیف پولش...میخوام ببینم هنوزم عکست توی کیفشه یا نه!...چشمات از تو قاب
عکس بهم زل زده...دلم باز تنگ میشه...اما به خودم میگم خفه!...من خودم بهت گفتم هر انتخابی بکنی من به انتخابت احترام میذارم...اما راستش دلم خیلی وقتا میگیره از اینکه آیا رفتن انتخاب خودت بود یا بهت تحمیل شد؟؟؟...بعدش رفتم کنار پنجره و با ستاره مون حرف زدم...و خوابیدم.
...
...
یه تابلو جدید رو از 4 روز پیش شروع کردم...تا روز موعود برسه...سرم گرم میشه...
هر چند اگه با روزی 10 ساعت کار کردن رمقی واسم بمونه!!
...
...
توی کافه داشتم قهوه میخوردم که یه آقایی نشست کنارم...یه هم ولایتی...
ایرانی جماعت هر جا باشه فضولیش از بین نمیره...سر صحبتو باز کرد
خودشو جر داد بدونه من کیم...ننه بابام کین...مجردم یا متاهل...دوست پسر دارم یا نه...چرا تنها نشستم...کجا زندگی میکنم...و واسه چی اومدم اینجا...و...
هی زدم تو جاده خاکی مگه بفهمه نمیخوام درباره گذشته حرف بزنم...
آخرش ساده گفتم : یه بار ازدواج کردم...زندگیمو خیلی دوست داشتم!!!...اما شوهرم یه دزد نامرد بود و یه رذل دروغ گو که بهم خیانت میکرد...تا اینکه 5 سال پیش نامردیشو با دروغ و خیانت جواب دادم...باید خیلی بیشتر زجرش میدادم اما آرامش خودمو بیشتر دوست داشتم... و بعدم خلاص..الانم استاد دانشگاهم و واسه فرصت مطالعاتی دکترام اومدم اینجا...خانواده مم اصرار دارن که همین جا زندگی کنم و بمونم...قصد ازدواجم ندارم...اما این به اون معنا نیست که کسی تو زندگیم وجود نداره!!!...
خفه شد...
حق داشت...من خودمم تا اون روز انقده عریان درباره زندگیم حرف نزده بودم!!!
...
پ.ن..وقتی میبینی یه آدم توی یه جای دنج تنها نشسته یعنی "فضولی بیجا مانع کسب است...حتی شما دوست عزیز!"
پ.ن.بعضی روزا فقط به این درد میخوره که بی پرده حرف بزنی!
