خب کجا بودم؟

آهان.

آدم تا وقتی توی یه کشور دیگه نرفته همه تصوراتش از اون کشور محدود میشه

به اون چیزایی که تو کتابا و فیلما میبینه....آدما اینجا عین ایروون خودمون همیشه

 عجله دارن واسه رسیدن به اون جاهایی که فکر میکنن اگه نرسن چیز بزرگیو از دست میدن...

 اینجام آدمای عاشق میبینی...آدمای بدبخت...خوشبخت....غمگین...بی خیال...

همه چی همونجوریه که تجربه شو داشتم فقط زبون آدما با هم فرق داره...و این جای بسی خوشحالیه...

یادمه چند سال پیش که با افسون و زیبا رفته بودیم یاسوج...مهندس جهاندیده اصرار کرد

 که شب تو جنگلبانی دنا بخوابیم...البته واسه اون دو تا که رشته شون محیط زیست بود

این پیشنهاد درست مثل افتادن توی ظرف فسنجون بود اونم با باسن!!!...اما واسه من که توی این خط نبودم و فقط واسه تعطیلاتم با اونا رفته بودم یه وحشت بود....

یادمه شب تا صبح از ترس اینکه یکی بیاد سراغمون و بکشتمون پلک رو هم نذاشتم...تو همون بیداری اون پسره که راننده جهاندیده بود کنار آتیش نشسته بود و به زبون خودشون داشت آواز می خوند....من هیچی  از حرفاش

 نمی فهمیدم...اما یادمه که بی اختیار اشکم می اومد...خیلی غمگین می خوند....

این روزا که تنهام...فقط موسیقی گوش می کنم...نه اینکه از تنهایی بدم بیاد...من به این تنهایی نیاز داشتم...چون قراره دوباره همه چیو از نو بسازم...

 Anyway وقتی رفتم تو آشپزخونه واسه خودم نسکافه درست کنم...

چشمم افتاد به پنجره روبرو...دیدم یه جوونکی نشسسته کنار پنجره و غرق آهنگ غمگین ایروونی منه...

اشک تو چشماش حلقه زده بود...دلم گرفت...بی صدا اومدم سمت ضبط و صداشو بلند تر کردم تا

 راحت تر بشنوه...

بعدم نشستمو سرمو انداختم پایین و پاهامو بغل کردم و به یه گوشه خیره شدم....

همه آدمای اینجا...همه ی دروغامو باور کرده بودن!!!

...

برای دریا شدن...نیازی به دریا  نداری...

 

برای عاشق شدن...نیازی به معشوقه نیست!

کاش بارون بیاد…


منوی اصلی

آرشیو

آخرین پست ها

جستجو

بازدید کنندگان