گفتند ستاره را نمی توان چید
و آنان که باور کردند
برای چیدن ستاره
حتی دستی دراز نکردند
 باور کن

من به سوی زیباترین و دورترین ستاره دست دراز کردم....
و هر چند دستانم تهی ماند

 چشمانم لبریز ستاره شد

 

42-18333629 - The Starry Night by Vincent van Gogh

*این تعطیلی هیچی نداشته...بزرگترین حسنش...توی خونه ما

برگزاری یه پیژامه پارتی بوده!!!

 

*من از این خانوم ایکس خوشم میاد...کلی کمالات داره...البته جمالات هم داره....به نظر من این که مردم میگن باید به باطن آدما توجه داشت یه حرف کاملا مفته....من خودم کلی ظاهر بینم...مثلا نسبت به این زنای چادری که کلی آرایش میکنن...اصلا نظر جالبی ندارم!!!...البته توی این نظریه ژاله هم با من موافقه...حالا من صاحب نظر نباشم،اون که صلاحیت علمیشم داره!!!...مثلا یادمه اون روز بعد از ظهر وقتی نظرمو درباره اون زنک پرسیدم ازش...گفت: عین یه روباه میمونه!!!...و الان منم به این نتیجه رسیدم که به تمام عیار یه روباهه...

اصلا چی داشتم میگفتم؟؟؟

آهان....خانوم ایکس.

البته باید بگم...داشتن کمالات و جمالات باعث نمیشه که آدم عاقلانه رفتار کنه...

مثلا دیشب ساعت 11 وقتی اومد دم در خونه  و ازم یه گیلاس پایه بلند قرض خواست...خواب از سرم اساس پرید....

آخه گیلاس پایه بلندم کجا بود؟؟؟

بعدش کلی تعجب کردم...خانومی که کلی کمالات داره و جمالات...با یه دوست پسر دومتری...چطور یه گیلاس پایه بلند نداره؟؟؟؟

 

*خنده دار ترین اتفاق این چند روز اینه که هر وقت ایمیل دانشگاهو باز میکنم...شاگردام واسه کارت تبریک فرستادن

که امتحانا عقب افتاده!!!!

...

طفل معصوما....

کاش میشد سوالارو عوض کنم....

اما حیف هفته پیش پلمب شده تحویل اداره امتحانات شده...

روز امتحان این خوشی از دماغشون میزنه بیرون!!!

 

*من عاشق این پیرمرد ارمنی هستم که توی تعمیرگاه سرکوچه کار می کنه و موقع کار دستش به طور محسوسی می لرزه...توی هر فصلی از سال که میبینمش صورتش پر از عرقه...

هر بار که از کنارش رد میشم با مهربونه ترین لحن ممکن و خنده دارترین لهجه ای که تا به حال شنیده م..متلکای عاشقونه میپرونه!!!

 

*میدونی؟

اگه بخوام راستشو بگم...یه زمانی واقعا واسم مهم بود که آخرش چطور تموم بشه...دلم میخواست عین همه اون فیلمایی که دوست داشتم و دوست دارم...آخرش شاد تموم شه....اما الان دیگه واسم مهم نیست که آخرش چطور تموم میشه...من دیگه به آخرش حتی فکرم نمیکنم...دروغ چرا؟...مگه الان آخرش نیست؟؟؟

 

*داشتن شعورم بد چیزی نیست....

آخه کدوم آدم احمقیه که بخواد به یه بشکه 120 کیلویی کچل بی سواد مریض روانی خالی بند مگس مغز با یه عالمه عقده های سرکوب شده حسودی کنه؟؟؟؟

...

حالا اگه یه احمقم پیدا شده که به خاطر حماقت نژادیش و ژنتیکیش به همچین تحفه ای چسبیده...دو دستی باید گرفتش!!!

...

اعتماد به نفس چیز خوبیه....به شرطی که تبدیل به توهم فانتزی نشه!!!...

...

...

پ.ن. بازم صبر می کنم....

 

 

چیزه....راستش...

میگم...

یعنی منظورم اینه که....

با من دوست میشی لطفا؟؟

 

یکی از مزیت های زندگی توی یه شهر کوچیک اینه که بالاخره با هر کی طرف بشی....یه جورایی باهات آشنا در میاد...حتی اون جناب سرهنگی که هوس میکنه جلوتو بگیره چون قیافه ت هنوز مثه دختر بچه های فنچ 18 ساله ست و اون فکر میکنه هنوز گواهینامه نداری...بعد که کنف میشه و سر صحبتو باهات باز میکنه....کشف میشه که بابای دانشجوت تو دانشگاهه....!!!

...

امروز وقتی سر میدون اصلی از دور باهام سلام کرد...قیافه این طفلک راننده سرویس دیدنی بود!

...

خوشمان آمد.

 

اگه من اینجا نمیام...یا خیلی کم شده اومدنم...فقط واسه اینه که:

1-لعنت به این پول که اعتیاد میاره!

2-یه کارایی دارم میکنم...شاید بعدا گفتم...

3-مثلا دارم درس میخونم!!!!...یه کوه کتاب کلفت...با یه اراده ضعیف اما یه اعتماد به نفس توپ!!!

...

 

تقصیر هیشکی نیست...

معنی منو نمی فهمه...
غمگینه!
و معنی منو نمی فهمه...
هر چی می گم
هر چی حرف می زنم
چیزی در من اونو
آزار می ده....
باید ساکت باشم
باید یاد بگیرم که
ساکت باشم!!!

...

صبر میکنم.

 

 

امروز داشتم فکر میکردم...

تا حالا از خودت پرسیدی تا حالا چند جای بدنت شکسته؟؟؟

گاهی وقتا درد شکستنو میتونی روی پوستت هم حس کنی!


منوی اصلی

آرشیو

آخرین پست ها

جستجو

بازدید کنندگان