من کلا آدم عصبی مزاجی هستم....یعنی بودم...یعنی اون موقع ها بدون حساب کتاب عصبانی میشدم....اما الان عصبانیتم رو حساب کتابه...اون موقع ها وقت عصبانیت دادو فریادم به هوا بود...الان فقط حرف میزنم یا به قول یه بنده خدا نیش میزنم...
چرا اینارو دارم مینویسم؟؟؟؟
آهان !
واسه اینکه توی این 2-3 ماهه اخیر یه نفر حسابی شاکیم کرده...یکی نیست بهش بگه:
کودن و کم شعور...
الاغ...
هنوز نفهمیدی چی میخوای از زندگیت؟؟؟
شریعتی میگه: وقتی نمی تونی فریاد بکنی،ناله نکن.
این همه قرن ...این همه آدم ناله کردند....چه اتفاقی افتاد؟؟؟...هان؟
...
...
بهم تنه زد که نیگا کن،لباس عروس رنگ نباته...
اما به نظر من که همون سفید بود!!
یه دختره کنارم نشسته بود که احساس سیندرلا داشت...اما من از این احساسا ندارم...
شخصیت های توی ذهن من زنایی عین بانوان عمارت میسالونگی...یا مادلن کتاب مفتش و راهبه ست...
یا بعضی وقتا مارال کلیدر یا خیلی به ندرت دزیره!
اما اینا مهم نیست...مهم این بود که تموم مدت شب داشتم میرقصیدم و به شوخی های بیمزه داداشم که میخواست با همه دخترای مجلس بیشتر آشنا بشه بخندم.
اما هیشکی نمیدونه که تموم اتفاقات هیجان انگیز زندگیم توی فنجون نسکافه ساعت ده صبحم پیش میاد...توی بقیه ساعات روز دنیا عجیب آروم و کسالت باره!
دنیا جالبه...
یه جنبه جالبش اینه که بزرگ شدن و پیر شدن همه آدما رو میبینی...خیلی وقتا تعجب میکنی حتی!
اما زمان واسه خودت یه جورایی ثابت به نظر میاد...بدون اینکه حتی یه ذره هم تعجب کنی!!!
وقتی دید در کمال آرامش دارم حرفامو میزنم...با یه لبخند که مختص خانومای با شخصیت و با وقاره!!!
با چشمای از حدقه بیرون زده ش فقط نیگام کرد...
اما یه خورده بعدش ازم پرسید:تو چه طوری میتونی بعد از این همه اتفاق انقده راحت باشی و حرف بزنی؟؟؟
گفتم: اشتباه نکن...من عوض نشدم...نظرمم درباره آدما عوض نمیشه...فقط صبر کن تا آخرشو ببینی!!
گاهی وقتا واقعا شاکی میشم از مردم...رفته بودم سفارت کار داشتم...توی یه سالن که سرو صدا بود و پر از آدم...از بوی عرق حالم داشت بد میشد...داشتم حساب میکردم که چند تا گوچی 100 میل لازمه که این بوها بره و شرمنده ژاله که با چه خانومی داشت با آقای بغل دستیش حرف میزد و من بی حوصله داشتم روزنامه میخوندم...که یهو یه زنک خیلی!! چادری زشت که دماغش کلی گنده بود و اندازه یه خروار آرایش داشت و همه قلمبه قلمبه بدنشو میتونستی از روی همون چادر ببینی ...با یه لهجه که بهش حساسیت دارم سرم جیغ زد:
واسه چی صف خواهران از برادران جدا نیست؟؟؟؟!!!!
...
...
...
آکله.
راستی؟
داری بازی درمیاری...
توی بازی کم میاری!!!
چه فایده داره که من هی حرق بزنم؟؟؟
راستی؟ تو معنی حرفای فسقلی منو هیچ میفهمی؟؟؟
به خیالت دوست داشتن داستان آب باباست؟؟
نه جونم!
سعی کن عین من آخرش باشی
حالا هر موقع قصه ها رو کنار گذاشتی،
دلت خواست بگو واست یه ترانه بخونم.
بهم گفت اون روز،دویدن معنیش رسیدن نیست....اگه دویدی و رسیدی یه جایی...
بدون اونجا بیش از حد ممکن بهت نزدیک بوده!!
...
*چیزی هست که خوشحالت کنه؟
*آره!یه وقتی که زیاد می نوشتم خوشحال تر بودم...
*نه!منظورم یه چیزی بیرون از خودت که بتونه خوشحالت کنه.
*نه،فک نمیکنم...من هیچوقت حوصله کلاه گذاشتن سر خودمو نداشتم...میدونی؟دیگه اونقدر متمرکز خودم شدم که دیگه هیچ آدمیو نمیبینم.
*این حالت خوبی نیست...چرا کم می نویسی؟
*راستش...خیلی گرفتارم...جبران 8 سال کم کاری یه کم سخته!...درضمن نوشتن سختم شده...حرف واسه زدن زیاد دارم اما حال گفتنشو نه!
درست فهمیدی...
من خودخواه ترین آدم روی زمینم...
و تو جزئی از منی.
برای همینه که عمیقا دوستت دارم!
میدونی؟
اگه یکی ازت پرسید "حالت چطوره؟"
نگو "معمولی".
یا نگو" خوبم".
فقط کافیه یه جوری بگی "مرسی" که طرف بفهمه سوال مهملی پرسیده!!!
...
به قول مامان بزرگه:
شکوه نکن،خوب گوش کن!!
...
پس برم دیگه.
