بعضی وقتا هیشکیو دوست ندارم...

 

میگه: پرواز بلدی؟

میگم:نچ!

میگه:عشقت به اون اندازه رسیده که بتونی کوه  رو جابجا کنی؟؟

میگم: برو بابا دلت خوشه...کیفمم به زور اینور اونور میبرم...

میگه:وقتش که برسه...تو هم میتونی!!!

 

میدونی؟؟اگه باز اتفاق احمقانه ای رخ نده...دوباره شروع کرده م به کتاب خوندن...

اما امروز داشتم فکر میکردم بر خلاف اونی که به نظر میاد، هدایت زندگیو دوست داشته....یعنی احساسشو میتونم خوب تخیل کنم....

فکر میکنم آدمایی که زندگی و دنیا رو بی نهایت دوست دارن....توی یه لحظه هم میتونن از اون بیزار شن!!!این قانون مسخره دنیاست....رنج آدم از هستی و لذتش از اون بیشتره!!...بعضی وقتا آدم توی اوج لذت از دنیا یا رنج از دست اون به جایی میرسه که سر میزنه به خیابون و قاط میزنه...هدایت فکر کنم توی این مرحله بوده که خودشو کشته!!!

اما در مورد خودم فکر کنم حالا حالاها واسه غم ها و شادیهای دنیا ظرفیت دارم!

به قول بایزید بسطامی"سبحانی ما اعظم شانی"

به قول خودم" خاک تو سرم"!!!

 

3 هفته ست که کتاب "فیه مافیه" مولانا رو شروع کرده م...

فقط 8 صفحه شو تونستم بفهمم!!!!

چرا؟؟؟

 

یه گیگ دیگه رم بخرم
لپ تاپم خوشحاله...
با هم رفیقیم
گاهی سراغتو می گیره!!!
می گه
عکسش هنو روی سینه امه
پشت دسک تاپم
میگه:
خوب بود!!
یعنی هست
میگه
قشنگ بود
یعنی هس
همش راجع به تو
میگه بود
انگاری زبونم لال، مردی
بیخود میگه نه؟
کی آخه بر می گردی؟؟؟

بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم...

....

....

زرشک!!

 

 

خداوندا

مرحمت فرما

ما را از هم صحبتی با خلایق زبان نفهمت...

مصون بفرما...

...

دم شما بسیار گرم....آمین.

حال من خوبه... باد که بیاد، حالا چه باد کولر باشه چه بادی که از پنجره‌ی باز ماشین بخوره توی صورتم، حالمو خوب می‌کنه....

 شکلات فندقی و پنیر گودا و نسکافه هم که باشه خوشحال‌ترم!!!

 شب‌ها هم اگر خواب ادوارد نورتن و هیو جکمن و روبرتو بلینی رو ببینم از خوشی دل ضعفه می‌گیرم....

 اگر دوستی که هیشکی جاشو نمی‌گیره یکهو با یه عالمه خبرهای خوب سربرسه من ذوق مرگیده می‌شم....

خدا این اواخر خیلی مهربون شده‌.. مچکرم

 

یه موضوعی رو جدیدا کشف کرده م...حس میکنم چه تو خونه ت باشی چه حتی توی محیط کارت...در امان نیستی!!!

احساس میکنم هیچ آدمی آرامش نداره...مطلقا راحت نیست.

یادمه توی یکی از کتابای شریعتی خونده بودم که برده دنیا بودن سخته!

احساس میکنم همه نیاز به یه آنتراکت دارن...

فکر میکنم دنیا باید حداقل واسه یه مدت کوتاه زحمت خودشو...خودش به تنهایی تحمل کنه.

 

اون:"فراموش کردن یعنی سعی به فراموش کردن جزو یکی از مرحله هاست.طرف فکر میکنه به نفعشه...و به نفع اون یکی دیگه ست که همو فراموش کنن...اما وقتی به اون درجه میرسی که میبینی عمرا نمیتونی این کارو بکنی...یعنی این مرحله روپشت سر گذاشتی"...."کبریت داری؟؟؟"

من ( در حالی که شدیدا سعی میکنم نشون بدم عمیقا متاثرم و از دست خودم شاکیم که واسه چی انقده آمفوتر شده م):نه...تو که میدونی دودی نیستم...تو هم انقده نکش سرطان میگیریا!!!

اون:راستی؟؟واسه چی دیگه کتاب نمیخونی؟؟؟

من:نمیدونم...احساس میکنم که دیگه دیدن سقوط آدما بسه واسم....نسکافه میخوری؟؟؟

اون:اوهوم.

...

...

 

هی بهم میگه دوست دارما...هی واسم ماچ میفرسته...

انگار که من خر باشم.

باوز میکنم ولی...از بس که خرم من....قند آب میشه تو دلم...

فقط نیم ساعت وقت دارم تا کلاس بعدی...

شاید لازم بود که بیام اینجام بگم که این آقای علی پور رو دوست دارم...

الان فنجون چایی که آورده واسم جلومه...

از تمیزی برق میزنه...

تازه از وقتی اومده همه ماها رو معتاد کرده...فرق نداره کی اول بیاد تو دفتر...مهم اینه که

هر کی بیاد اول کامپیوترو روشن کنه و selection علی پورو بذاره...

منم دیگه حمیرا دوست دارم... !!!

 

شاید منظورمو بد فرم میفهمونم...

شاید تو انقده کودنی که نمیگیری چی میگم بهت...

حالم ازsms بهم میخوره...

آخه نمیشه توی کلماتت غمتو...خشمتو...عشقتو..دلخوریتونشون بدی!!!

...

...

منظورم؟؟؟

...

هیچی!...آخه اینام یه مشت کلمه ست که دارم مینویسم!!!

 

 

راستی؟اگه یه عروسی مختلط دعوت داشته باشی که همه همکارات باشن و چند تا استاد کله گنده ت....

میشه لباس دکلته پوشید و رژ قرمز زد و بابا کرم رقصید؟؟؟

 


منوی اصلی

آرشیو

آخرین پست ها

جستجو

بازدید کنندگان