اون بالا وایساده بودم....انقده بالا که باد روسریمو انداخته بود و موهامو بهم ریخته بود....
درست عین خاطره هام...
یه نفر اینجا هست که داره مدام دعا میخونه...و من دارم کش میام بین سالهایی که اومده ن و هنوز نیومده ن...
به ضربان خفیف گردنت زیر انگشتام فکر میکنم...و هوس یه نسکافه تلخ بعد از بوسیدنت...
نیستی!
راستی؟
امشب داشتم فکر میکردم...همه آدما وقتی دروغ میگن انقده مهربون میشن؟؟؟!!!
بهم گفت: خوشبختی هر آدمی، بدبختی یه آدم دیگه ست.
راست میگفت.
زندگیم دیگه واسه خودمم خنده دار شده....
اما
Never mind
شلوار جین جدیدمو دوست دارم.
آهان! تا یادم نرفته بگم که شبها شبکه دوی من واست برنامه داره....
خیال بیجا واسه خودت نکن.
جنگ من و تو تا ابد ادامه داره!!
ابر بارنده به دریا می گفت : من نباشم تو کجا دریایی؟؟؟
در دلش خنده کنان دریا گفت: ابر بارنده تو خود از مایی!!!
امروز داشتم فکر میکردم بعضی آدما مثلا توی جریان زندگی من هستن...اما الکی هستن...
مفقودن...یا از درجه اعتبار ساقط شده ان...
یه آدم مفقود شده یا از درجه اعتبار ساقط شده به هیچ وجه شکل مثنی نداره!
....
....
اما این آدما عجیب پر رو هستن!
....
پ.ن. با منظور بود!
نظر خاصی درباره این روزا ندارم....
فقط اینکه کلی سرم شلوغه....
و زندگیم خلاصه شده توی یه کوه کلاس و لیوانهای پیاپی نسکافه ...مهمونی و لباسای جدید و خنده های بی و سروته...
به من جایزه ی گه اخلاق ترین دختر دنیا رو دادند....
اما من این وسط ناغافل، هم مهندس شدم...هم استاد زبان!!!
سفره ی تنم رو
بر خرابه های این عمارت ویران پهن می کنم…
و در می یابم
دیگر رها شده ام.
همه می گویند از این رها شدگی
باید شاد شد...
اما من دلم گرفته...
چرا؟!!
من از نصیحت بدم میاد....از اینکه یکی بخواد فکر کنه میتونه به شعورم توهین کنه....حالم خراب میشه...
اما ظاهرا این روزا که من حسابی down هستم همه دوست دارن بی نصیحت از دم پر من نگذرن!!!...
میشه لطفا به این نوستالژی احترام بگذارین!!!...
مسخره س....
همیشه این آقایون هستن که خانوما رو میذارن سر کار...و به بهونه های مختلف اونارو دست به سر میکنن...
اما مسخره تر
اینه که من 3 ساله یکیو که به پام نشسته علاف خودم و افکارم کرده م...!!!!
...
...
چه مرگمه؟؟؟...خودمم نمیدونم.
بهم گفت خاله شدی...لبخند زدم.
بهم گفت بغلش کن...مکث کردم.
گذاشتش توی بغلم....بغضم گرفت.
بهم گفت چه احساسی داری....نگاهش کردم...و آروم بچه رو گذاشتم کنارش.
....
اما توی دلم داشتم فکر میکردم دیگه هیچ بچه ایو بغل نمی گیرم....هیچوقت.
میدونم که همیشه ...هر روز...به یه شکل بهم میفهمونی...از خیلی از بنده های دیگه ت خوشبخت ترم...
اما
ببخشین.
خرم،
الاغم،
نمی فهمم.
فکر می کنی خیلی زرنگی ....نه؟؟؟
فرار،سکوت،خواب،خشم،... کاریو درست نمیکنه...
کدوم احمقی گفته عشق مثه زکام میمونه که دو روز که بگذره خوب میشی!!!؟؟؟
داری سعی میکنی روزگارتو درست کنی...خاک توی سرت دیوونه.
هنوزم هیچی از دنیا نمیدونی!
پ.ن. (قسمتی از گفتگوی یه دوست فرهیخته!!)
تا کی باید دور قلب شکسته م باند بپیچم؟
پس کی منو از خودم خلاص میکنی!!؟؟هان؟؟
