اکثر اوقات احساسات آدم با هم در تضاده...
مثلا وقتی حال نوشتن نداره...احساس میکنه حتما بقیه باید بدونن چرا نمی نویسه....
یا اینکه وقتی یه نفر و دوست داره ...احساس میکنه داره اون آدمو از دست میده....
یا وقتی یه جای بلندی رو میبینه احساس میکنه میخواد از اون بالا بپره پایین...اما از طرفی از بلندی میترسه....
یا وقتی با یه آدم نفهم داره سر مسائل بدیهی چونه میزنه اونم خیلی محترمانه....احساس میکنه چقده خوب میشه که یه کتک جانانه هم نثار یارو کنه....
اینجور احساسات زندگی همه آدما رو به فاک داده...
الان دقیقا از اون وقتاییه که دوست دارم درباره خودم فکر کنم...که چیزهایی هست که باید بنویسم و احساس میکنم نباید نوشت....
+بهش گفتم: تا همین جا که درس خوندی بسه...هر چی بیشتر بخونی حریص تر میشی...برو دنبال خوش گذروندن...واسه خودت یکی دو جین دوست پسر پیدا کن...بگرد و کیف کن...زندگی ارزش درگیر شدن نداره...
...
...
--خب! اینارو به خودتم میگی؟؟
+هان!!!!
وقتی از پنجره طبقه هشتم به پایین خم شدم...ازم پرسید میخوای خودتو بکشی؟؟؟
...
احمق کودن! هنوز واسه مردن دلیلی ندارم...
راستی؟ آخر خرداد تابستون حساب میشه؟؟؟
از گرما بدم میاد...شاید چون توی گرما بوی بدن آدما رو بیشتر حس میکنم...
من از بوی بدن آدما بیزارم.
تازه!بعد ازظهرای گرم منو یاد قصه های هوشنگ مرادی کرمانی میندازه...و من اصلا قصه های اونو دوست ندارم...از اینکه آدمای قصه اش انقده احمق ولی واقعی!! هستن کفرم میگیره...
چند روزه که باز همون کابوسای کهنه میان سراغم.
خیلی وقت بود که نه کابوس میدیدم نه حتی خوابام شر و شوری داشت...
خوابهام پر بود از کلم بروکلی و سیب زمینی و هویج....مفید و بی سرو صدا!!!!
خنده داره...
همه نگران من هستن...من نگران تو!!!!
همه ساعت های دنیا
ظالم هستند....
خیلی وقته جلوی خودمو میگیرم....
دلیلشو نمیدونم...اما یه حسی بهم مبگه یه کم...فقط یه کم دیگه صبر کن...
اما میدونم خیلی زود...زودتر از اونی که هر کی بخواد فکرشو بکنه....
چشم توی چشمش میدوزم و بهش میگم :نظرم درباره ت هنوز عوض نشده...هنوزم به نظرم خیلی الاغی!!
این روزا خیلی تند میگذره...نه؟؟
حداقل واسه من عین برق داره میگذره...
حس میکنم سرعتم با زندگی هماهنگ نیست...
کاش یه مدت دنیا متوقف شه تا منم بهش برسم...
میدونی؟؟؟خیلی دردناکه...که آتیش یه جنگل و خاموش کنی...اما ببینی هر درخت داره از درون میسوزه....
هنوزم از بعضیا خیلی خیلی بدم میاد.... و از دیدن ناراحتیشون ته دلم خنک میشه...(خدایا!این دختر بد و ببخش)!!!
هنوزم مصرا فکر میکنم زندگی به قانون سوم نیوتن وابسته ست!!!
*امروز واسش نوشتم: تو رو دوست دارم قد نون و نمک....!!!
امیدوارم سالها بعد که دست نوشته هامو میخونه...معنی این جمله رو بفهمه.
*مامانه یه دوست داره که بهش میگیم: سوری جون...به نظر من سوری جون یه زن فوق العاده س..اهل کتابه..و همیشه عین دخترای جوون لباس میپوشه...و به نظرم بی انصافیه که همه میگن من و اون خیلی بهم شبیه هستیم...چون اون بی نظیره!!!و من فکر میکنم ما با هم فرق داریم...
سوری جون همیشه عاشق خوردن چایی توی یه لیوان بزرگ زرد رنگه که یه آقای قد بلند که همیشه کت و شلوار قهوه ای میپوشیده، بهش کادو داده...من فکر میکنم با سوری جون خیلی فرق دارم...چون من از اینکه یه مرد بهم لیوان کادو بده اصلا خوشحال نمیشم!!!...فرق دیگه مون اینه که سوری جون یه موقع عاشق یه مرد قد بلند بوده که کت و شلوار قهوه ای میپوشیده....اما من هیچوقت عاشق همچین آدمی نبوده م...
یکی از شاگردام که نه قد بلنده نه کت و شلوار قهوه ای پوشیده توی عمرش... چند روز پیش بهم یه لیوان زرد کادو داد...که درست 10 دقیه بعد از اومدن به خونه...از دست آبتین افتاد و شکست....
پس و من و سوری جون یه فرق دیگه م با هم داریم... یه آقایی که قد بلند بوده و کت و شلوار قهوه ای میپوشیده و سوری جون عاشقش بوده...واسه سوری جون یه لیوان زرد میخره که سوری جون هنوزم نگه داشتتش...ولی یه آقایی که نه قد بلنده و نه کت و شلوار قهوه ای میپوشه و من عاشقش نیستم واسه من یه لیوان زرد میخره که من نگهش نداشتم!!!
*
+ یه شبم منو روشن کن...
دل سوخته ی روشن من با دونه دونه های اشکش...
مگه چی کمتر از اون شمع فزرتی باکلاست داره؟؟؟
یه شبم منو روشن کن...
...
...
-- ببخشین...حواسم نبود...داشتم فکر میکردم شمع آبیه قشنگ تره یا زرده...
چیزی گفتی؟؟؟
*چرا میگی عاشق بودن جرمه؟؟؟
...
باشه، ناراحت نشو...اما این مجرمی رو هم عشقه!!
*
داشتم فکر میکردم تقصیر من نیست... شاید همش تقصیر فصل بهاره...
آخه ساعت 4 صبح از کجا میشه یه همصحبت دلنشین که حالا حالاها خوابشم نیاد،خرید؟؟؟
سردی این نگاهو بشکن...
فاصله، حق ما نیست!!
دلم انقده تنگ شده که دیگه تنم نمیره.
بد ترین نوع دلتنگی اون دلتنگیه که کنار یکی باشی که از ته دل دوستش داری...
اما
بدونی که که تا آخر عمر بهش نمی رسی!!!
توی این چند وقت واقعا خسته شدم...هوا واقعا گرمه...آدمو کلافه میکنه...ظهر از راه کلاس یه راست رفتم پیش پریسا و دادم موهامو کوتاه کوتاه کرد...بعدشم اومدم خونه....
خونه....!
تنهای تنها....
انگار گرد مرده پاشیدن توش...رفتم پشت پنجره و صورتمو محکم فشار دادم شاید سرمای شیشه این سر درد چند روزه رو آروم کنه....مطمئنم اگه مامان بود حتما غر میزد که زری خانوم پدرمو درمیاره که جای دست و صورتم روی شیشه قدی سالن مونده....
فکر کنم که یه 4 ساعتی روی کاناپه لم دادم و کتاب خوندم...همون کتابی که اولش نوشته شده بود:"به تو که مالک روح و قلب منی!!!"....قبلشم یه ایمیل زدم...
بعدش کلی sms نخونده رو چک کردم:
*سلام دخترم.چطوری؟ خسته نباشی...چه خبر؟..زنگ زدم اما جواب ندادی.غذاهایی که واست گذاشتم بخور..مواظب خودتم باش....درو واسه کسی باز نکن!!!!!!
*سلام .تو کجایی.هر جا زنگ میزنیم نیستی!...ماندانا رو الزهرا رد کردن...تو این روزا مرندی رو ندیدی؟ سراغتو میگرفت.
*سلام عزیز.میتونی امروز جای منsub بری؟...call me
*میگم اگه امروز مگسی نیستی مقاله منو mail کن...جای دوری نمیره ها...
*sms ها گاهی پیامی ندارن.فقط ارسال میشن که باور کنی اونی که فکرشو نمی کنی الان به یادته!
*یه چیزی بگم ذوق کنی.امشب شام مهمون منی...ساعت 9 آماده باش میام دنبالت.
*واسه شنبه چی میپوشی؟؟؟...میگی یا بازم منو میذاری تو خماری!؟
*سلام پانته آ،خوبی؟من درباره عشق به نتایج نه چندان جالبی رسیدم...یادته بهم میگفتی یه چیزی کمه؟...فهمیدم این احساس کمبود به خاطر عدم ترشح یه سری هورمونه...که وقتی ترشح میشن آدم احساس عاشق بودن میکنه.میخوام به شرکتای داروسازی پیشنهاد بدم که قرصی،آمپولی بسازن که آدم مصرف کنه توی مواقعی که احساس کمبود عشق میکنه...اونوقت دیگه عاشق هر بی سروپایی نمیشه!!!...نظرت چیه؟؟
*T.V رو روشن کن...عشقت داره میخونه!
*غذاتو بخور.به آقای رستمی گفتم واست چند تا نون بگیره.به خودت باشی میمیری از گشنگی!...شب زنگ میزنم.
*سلام عزیزم.امیدوارم از کتاب خوشت اومده باشه.موقع خرید فقط تو توی نظرم بودی.قابلتو نداره.
*الاغ جون!من اگه چیزی بهت میگم فقط واسه خاطر خودته...چون دوستت دارم...واسه چی جفتک میندازی؟؟؟...رسیدی خونه بهم بتل!
Hello Ms. P. would u plz call me as soon as possible. it’s urgent.
….
برم باغچه رو آب بدم...شب خیلی قشنگه از توی باغچه....
احساس آرامش میکنم...و اصلا احساس گشنگی هم ندارم...
گاهی واسه آروم بودن دلیلی ندارم...اما
درست مثه آدمی که به همه چی عادت کرده...عجیب آروم شدم!...
...
به قول مامانه بزرگه: این نیز بگذرد!!!
*****************************
توی این ده روز گذشته حالت یه آدمیو داشتم که آتیش گرفته باشه و بقیه به جای خاموش کردن بهش راههاییو پیشنهاد میکردن که بتونه مرهم سوختگی باشه!!!!...
با اینکه حق با من بود...با چند تا از آدمایی که بهم خیلی نزدیک بودن بد رفتاری کردم...خیلی تلخ!
و در مورد من نباید این اتفاق می افتاد...
Any way
فکر میکنم آدما توی وضعیت های بحرانی زندگیشون میفهمن کی واقعا دوستشون داره و کی فقط رل دوست داشتنو بازی میکرده...
بین دوست داشتن و نداشتن فاصله به اندازه یه شعاع نامرئی خورشیده...
با اینکه من از همه بریده بودم...اما توی همین یکی دو روز گذشته همه اونایی که از حرفام رنجیده بودن...بهم زنگ زدن تا بهم ثابت کنن اون فاصله اصلا وجود نداره...غیر از یه نفر!!
میدونی؟الان خوشحالم...برای اینکه هنوز دوست دارم و دوستم دارن...
از همون یه نفر بیشتر از بقیه رنجیده بودم... چون توقع بیشتری ازش داشتم ...چون فکر میکردم بیشتر از بقیه دوستم داره......اما شاید تموم این مدت فقط فکر میکردم!!!....
...
به قول یه نفر توی همین زمانهاست که آدما میتونن محبت و دوستیاشونو محک بزنن...
...
مچکرم.
نگرانم ، نگرانم ، نگران!
نگران شب تنهایی مان
نگران دل غمگین تو ام.
من ازین عاطفه ی جنگل سبز
نگران گذر ساده تو
نگران سفر خاطر تو
نگران غم و اندوه تو ام….
لب باریکه جویی هستم
سر سر چشمه جاوید بهار
و به تنپوش سرابی موهوم
نگران تن رنجور تو ام….
من از آن روز که دیوانه ی چشمان شرر بار شدم
مثل شمعی که به آشوب دلی می سوزد،
من در آن وحشت پائیزی چشمان تو پر پر شده ام!
همچو پروانه خود سوز به زنجیر شکر خند تو ام.
نه که در مستی خاموش غزل های تو ام!؟
نه که در خنده شیرین تو جان باخته ام!؟
نه که با ساحل آرام تو مانوس شدم!؟
نه که در آینه میخندم و در عافیت ام!؟
من ازین خستگی سایه موهوم پریشانحالم!
نه کرانی پیداست،
نه نسیمی به گذرگاه تنم می پیچد!
دل من بسته ،
تنم خسته ،
به آشفتگی تنهایی ست!
نه کلامی بر لب،
نه نشانی بر جا،
نه امیدی در دل!
من ندانسته به شوق سخن عشق تو دلباخته ام.
قصه رنج شقایق هایت..
یادگار سفر چلچله ها.
راز صدها دل هجران زده ام.
و در این ساحل تنها و خموش
سایه ای در گذر پلک دو چشمان تو ام.
من هنوزم که هنوز است تو را میخوانم
من تو را می جویم
من تو را میخواهم
من به لبهای ترک خورده و خشکیده، تو را میخوانم!
من هنوزم که هنوز است به آواز دلم میگویم؛
نگرانم،نگرانم، نگران!
نگران سفر خاطر تو
نگران شب تنهایی خود
نگران دل غمگین تو ام!
شبحی در گذر جاری رود
لب خشکیده به آبی می زد
تن دلخسته به امواج غرور
نگران بود و دعایی بر لب
دست هایی به نیایش و نماز
و به آهستگی رود روان
نگران دل غمگین تو بود!!
بعضی وقتا فکر میکنی همه چی داره روال خودشو طی میکنه....
آروم آروم رد میشه...به سادگی طلوع و غروب آفتاب...به سادگی نفس کشیدن...به سادگی زندگی!!!
بعد یه روز که از خواب بیدار میشی...میبینی اون روز با بقیه روزا متفاوته...
گاهی وقتا به سادگی حس یه تفاوت کوچیک نیست...
گاهی وقتا شوکش انقده زیاده که زبونت بند میاد...
شایدم یه چند روزی نمیتونی مثل بقیه روزا زندگی کنی....
مجبور میشی توی تاریکی اتاقت ساعتها راه بری...زمزمه کنی...عصبانی بشی...اشک بریزی...
اما
آنتی شوک اون اتفاق پیش نمیاد...
گاهی وقتا توی همین درگیریهای ذهنی با خودت به این نتیجه میرسی که تو هم دیگه خسته ای...
افسوس خوردن دیگه فایده نداره....اما نمیشه افسوس نخورد...
نمیدونم...اما فکر کنم بدترین حادثه توی زندگی یه آدم اینه که بفهمه یه مدت طولانی دلشو به یه سراب خوش کرده...همه حساب کتاباش غلط از آب دربیاد....زندگی مفهوم قبلی رو واسش نداشته باشه...تعریفاش از زندگی و آدما نتونه جواب سوالاتشو بده...
بعدش مجبور شه از کلی دلبستگی و وابستگی دل بکنه...
از صفر شروع کردن ترس داره...اما شروع نکردن ترسش بیشتره!!!
...
...
من روزای زیادیو منتظر بودم...اما اتفاقی رو که میخواستم پیش نیومد...
از انتظار کشیدن بود که خسته شدم....
...
من همیشه به دنیا و آدماش بیشتر از اونی که اونا به من فرصت بدن...فرصت دادم...
و این یک اشتباه بزرگ بود...
...
در کش و قوس یه انتظار طاقت فرسا این من بودم که تغییر کردم...بدون اینکه این تغییرو دوست داشته باشم!!!
**************
یه روز اومدی مثه موج دریا
بوی پیرهنت مثه خواب و رویا
سایه های ما رو شنهای ساحل
پا به پا بی صدا غرق تمنا
یه روز اومدی تو سکوت سردم
سر به راه شد این دل دوره گردم
حالا چی شده که میخوای جدا شی
چی شده؟؟
تو بگو، من چه کردم!!!
منو راهی شب قصه ها کن
دوباره زیر لب اسممو صدا کن
اشکمو پاک کن از گونه ی من
سر بذار بازم روی شونه ی من
منو سیاه کن با دروغ تازه
بگو که میگیری بهونه ی من....
