صبر نکردی.
و من دیگر
دلیلی ندارم...
اندوهگینم
خسته ام
تمام جانم
زخمی ست.
روی انگشتانم
چسب زخم بسته ام... دونه دونه
اما تو صبر نکردی.
رفتی...
می گویند
آن سوی کوهها دریاییست
می گویند آن سوی دریا کوهیست
و دریا و کوه
همینطور تا
ابد
ادامه دارند.
من صبر می کنم
غصه دارم...
نگاه کن
دستهایم می لرزند.
و پلک هر دو چشمم
و لب هایم
و همه جانم می گویند:
یک نفر قرار است که بیاد
همه جانم می گویند
قایم باش...
مخفی باش...
مبادا از این آتشی که در توست
دامنش را بگیرد.
دلم گرفته
تنهایی سخت است
اما نه اینقدر که از
دیدن آتش در پروانه
سخت تر باشد.
دیگر سرکشی نمیکنم.
دیگر صبر نکن
عبور کن.
برو.
من از اینجا
انتهای دنیا را
که تو را...
نگاه خواهم کرد.
همین برای من کافی است....!!!
چی میگفت؟؟؟
آهان.
میگفت: آدما از آدما زود سیر میشن...
راست میگفت!!!
Tired of my self…
Tired of thinking….
Tired of being judged so unfair…
Tired of thinking of tomorrow…
Tired of my hidden sorrows….
Tired of love, anger, fake happiness….
Tired of routines…
Tired of my silence…
Tired of my silly innocence…
Tired of years of waiting….
Tired of my useless try…
…Even tired of you!!!
همیشه از همون بچگیام از فاصله های دور وحشت داشتم...
نمیدونم...شاید واسه این بود که همیشه فکر میکردم چیز وحشتناکیه...
یه چیزی که آدمو خورد میکنه....
الان...بازم خیلی خیلی دورم...
دیگه نمی ترسم...دیگه وحشت نمیکنم...فقط یه کم احساس تنهایی میکنم.
طبیعیه،نه؟؟؟
میخوام اگه یه روزی تصمیم گرفتم این وبلاگو ببندمو و یکی دیگه بنویسم...به هیشکی نگم.
عین اون قدیما که توی سررسیدام یه چیزایی خط خطی میکردم...و بعدش هزار سوراخ سمبه قایمشون میکردم...
اونوقت خیالم راحت میشه که کسی به خاطر حرفام به خودآزاری متهمم نمیکنه...
امروز غروب داشتم به بچه ها نیگا میکردم...یه لحظه آروز کردم که بتونم ده سال برگردم عقب...
اونوقت خیلی اتفاقا پیش نمی اومد...
بعدش فکر کردم که ده سالم اگه عقب میرفتم من که عوض نمیشدم...
اما حالم یه جورایی گرفته س...
حال یه فیلی رو دارم که بین دو تا کوه گیر کرده...و هر آن ممکنه بترکه!
گاهی خواستن ها... قد نخواستنه...
بعضی دیدن ها...قد ندیدن...
بعضی عشقا ...از نفرت عمیق تر...
هر چیزی و کسی رو داشتن تمام و کمال مهمه...
بعضی وقتا نبودن بهتر از نصف و نیمه بودنه.
حتی اگه آزار دهنده باشه.
*گاهی وقتا فکر میکنی خیلی زیاد مواظب خودتی...مواظبی که زیاد فرو نری...
گاهی وقتا پیش میاد که فکر میکنی هنوز!!! مواظبی....اما یه روز صبح که بیدار میشی،میبینی خیلی وقته فرو رفتی!!!
*میدونی چیه؟؟؟
چند روزه دارم فکر میکنم چرا آدما فکر میکنن رابطه های طولانی مدت نباید از بین برن؟؟؟
به نظرم اونایی که فکر میکنن یه رابطه طولانی مدتsafe میمونه...بهتره برن کشکشونو بسابن!!!
عرض یه رابطه خیلی تاثیر گذارتر از طولشه...
یه رابطه طولانی مدتو گاهی وقتا خیلی راحت تر میشه برید...
من بارها بریدم!!!
و تو باور کن.
*عجیب زندگی گوسفندی(اسم مودبانه ش میشه کارمندی!!) پیدا کردم...کار...کار...کار
اما خوشحال ترم...
خستگیم شده خستگی جسم...
انقده شبا خسته هستم که دیگه به فکر قلقلک روحه نمی افتم...
این نشونه خوبیه...حتی اگه همه غر بزنن دارم زیاده روی میکنم!!!
*بعد از 4 سال میخوام پا رو خطی میکنم...
یه خوش گذرونی...اونم به شیوه ی خودم...
...
هر چند مامانه فکر میکنه یه کم گرون تموم شده این تفریح...اما
Never mind
*توی زندگی من آدمای چاق( یا به قولی پهناور) نقش پررنگی ایفا کرده ن!!!
9۰ % اونا ترکمون زدن به زندگیم...5%انقده خوب بودن که قبل از ترکمون زدن راهشونو بکشن و برن!!!....۵٪ گذاشتم واسه اونایی که خوب بودن و آزاری نداشتن.
*این روزا زیاد خواب میبینم...
هر روز صبح که بیدار میشم...بعد از صبح بخیر گفتن...به مامانه میگم:دیشب یه خوابی دیدم!!!
مامانه امروز صبح بهم گفت: خوابای تو درست شده عین فیلمای تهمینه میلانی!!!...
یه سوژه...یه تعداد هنرپیشه ثابت...یه پایان...و همیشه پرفروش!!!!!
*ما هیچوقت نمی تونیم همدیگرو خوب بشناسیم...
مثلا خود من!!!
واسه خیلیا زیادی باهوشم...
واسه خیلیا زیادی احمق...
واسه خیلیا زیادی دیوونه...
واسه خیلیام شاید زیادی اضافی!!!
واسه یه نفرم شاید!!!یه دنیا...
زندگی همینه...
مجموعه ای از سلام و خداحافظها...
که سلامشو یکی میگه...خداحافظشو یکی دیگه...
و این موضوع هی تکرار میشه...هی!!...و دوباره یکی دیگه میاد.
به همین سادگی...
از کنار آدما عبور کن...بدون اینکه تلاش کنی اونارو بشناسی.
اینم شاگردی کردم که یاد گرفتم.
پ.ن1. از اینکه یکی دلداریم بده حالم بد میشه...از اینکه یکی رو دلداری بدم حالم بدتر میشه...
حوصله ندارم سر یکیو گول بمالم..!!!
*کسی انگیزه اضافی نمیخواد واسه زندگی بهش قرض بدم؟؟؟؟
نبود؟!!!
*قبول!من سطحی ام...تو عمیق!
خوش به حالت!!
*از اینکه بعضی وقتا ناخوداگاه تسلیم خواسته های آبتین میشم...اساس کفرم میگیره از خودم!!
آخه آدمم انقده ضعیف؟؟؟
*+آقای رستمی؟؟ این یالاندور یعنی چی به ترکی؟؟؟
_خانوم! یعنی دروغه!!...دنیا دروغه!!!...اینو کجا خوندین شما؟؟؟
+روی دیوار توالت نوشته بودن!!!
_خوب جایی نوشته بودن خانوم...اونجا بوی دنیا رو داره!!
+من دنیا رو دوس دارم آقای رستمی...اما...
_دروغه خانوم...یادت میمونه اینی که بهتون گفتم؟؟؟
+آره آقای رستمی...ضبط شد...این دفعه که رفتم توی کلاس...روی تخته بزرگ مینویسم: دنیا یالاندور!!!
*+اگه دوسم داری این کارو بکن!!!
_اگه دوسم داشتی اون کارو نمیکردی!!!
*دیشب داشتم واسه آبتین کتاب قصه میخوندم...اینم از تاثیرات فصل بهاره رو من...مهربونتر میشم...گرم تر میشم...زیاد با هم حرف میزنیم...
بعد که خوابید نمی دونم یهو به این فکر افتادم اکثر آدما توی قصه...توی کارتون...توی فیلم...توی واقعیت... موقع بوسیدن همدیگه چشماشونو میبندن...!!!بر عکس من.
شاید واسه اینه که میخوان وقتی چشماشونو باز میکنن یه اتفاقی افتاده باشه...
بعدش فکر کردم اگه موقع آخرین بوسه چشمامو می بستمو باز میکردم حتما تو قورباغه میشدی...عین داستان آبتین.
اولش چندشم میشد...اما وقتی یادم میفتاد که اون حجم سبز تویی، خیالمم نبود...
فکر کنم خودت از من بیشتر میترسیدی...اما من بغلت میکردم و باهات کلی حرف میزدم تا راحت تر با قضیه کنار بیای...
بعد میذاشتمت توی مشتم میبردمت جلوی آینه...تا خودتو ببینی،آخه قد خودت که نمیرسید!!!
بعد میرفتمو موبایلتو سر به نیست میکردم...با یه قیافه مبدل میرفتم میفروختمش...بعدم زنگ میزدم به یکی از دوستات که ببینم ازت خبر داره یانه!!!
حتما مامان و بابات کلی نگرانت میشدن و در به در دنبالت میگشتن...
شاید پلیس دیدن منم میومد بالاخره تو کم آدمی نبودی عزیزم!!!... من همش تو دلم دعا می کردم هیچ همسایه ی فضولی ندیده باشه تو اومدی پیش من...
دوستام هی بهم زنگ می زدن و دلداریم می دادن...
عکستو توی روزنامه ها چاپ می کردن... منم یکیشو می بریدم و می چسبوندم کنار تابلوی نقاشی آبتین و اون پیشی خوشگله...
شبها تو رو می ذاشتم روی سینه م... واسه تو وآبتین کتاب می خوندم... باهات دردل می کردم... با هم فیلم می دیدیم...حتی نمی تونستی بهم بگی غر غرو!!! فقط باید مواظب می بودم دوباره نبوسمت!!!
مامانت حتما دیدنم میومد ببینه من کی هستم... چه شکلیم... بعدش خوشحال میشد که پسرش گم شده و با یه دختره خل و چل که یه قورباغه بهش آویزونه... نمونده!!!
مهر مادریه دیگه چه می شه کرد... همیشه بهترینا رو می خواد واسه بچه اش!!
وقتی میرفتم دانشگاه.. تو رو می ذاشتم تو جیبم... کسی بهم کار نداشت... همه فکر می کردن واسه یه زن جوون با صدتا آرزو سخته که یهو عشقش نیست و نابود شه...
هیچ قورباغه ی ماده ایم این دور ورا پیدا نمی شد که نگران باشم...
می دونی عزیزم!!! بخاطر تو،قورباغه ی دوست داشتنیم... حاضر بودم حتی پشه شکار کنم...
بعدش من و تو تا آخر عمر با خوبی و خوشی با هم زندگی می کردیم...
Never mind
*+هر کس خودشه دوست داشته باشه نمی تونه عاشق باشه!!!
_پس الاغ جون!واسه چی به من میگی عاشقی؟؟؟
*با حریر پیله های کاغذی، واسه من جاده رو ابریشم نکن...
من به پروانه شدن نمی رسم!!
