*فکر می کنم اگه دوباره شروع کنمو بنویسم حالم بهتر می شه... دلم نمی خواد این وبلاگ هم به سرنوشت بقیه دچار شه... فکر می کنم حرف زدن با خودم بهتر باشه ولی در عین حال فکر می کنم نوشتن برای خودم حتی از حرف زدن با خودم هم بهتر باشه.... تو بدترین اوقات زندگیم وایسادم جلوی آینه و با خودم حرف زدم... دوست داشتم گریه کردنم رو توی آینه تماشا کنم... آرومم می کرد!!!

 حالا مدتهاست اینکار رو نکرده م... نه اینکه مدتهاست گریه نکرده باشم... مدتهاست با خودم حرف نزده م... خیلی دورم... می ترسم خودمو صدا کنم ونشنوم... ولی اگه بنویسم هرجا که باشم به دستم میرسه... نه ؟می خوام برای یک بارهم که شده به موقع به قراری که با خودم دارم برسم...

 

*وسط یه کوه کار و یه عالمه آت و آشغال توی اتاقم سعی کردم یه راه کوچولو پیدا کنم سمت صفحه ادیتور....واسه چی؟؟؟

آهان.

بهم گفت اگه حالت زیاد خوب نیست واسه فرشته ت نامه بنویس.

 

سلام خانوم یا آقای فرشته که خدا از سر بدبختی شمارو مامور زندگی من کرده!!

 

من تعریف شمارو خیلی خیلی از این دوستای خل و چلم شنیدم...حالا که راه به جایی ندارم آخرین راهم نامه نوشتن واسه شماست که اگه تونستین یه کاری واسه من بکنین...

فرشته مهربون!من از نوعی فضولی رنج میبرم...نه از اون فضولولیای معمولی.

مال من از اون مدلاست که به بازپرسی بیشتر شبیهه...نه اینکه یواشکی بخوام یه کاری بکنم...نه!

از اون موقع که یاد گرفتم خیلی راحت بفهمم یکی بهم دروغ میگه این بیماری شروع شد...

البته نه اینکه جواب اون طرف واسم مهم باشه...نه!...مهم اینه که به من ثابت میشه اشتباه نکردم!!!...

به قول یکی از دوستای درس خونم که به تناسخ اعتقاد داره...من تو زندگی قبلیم بازپرس بودم!!!

 

فرشته مهربون!با عرض معذرت...من به هیچی توی این دنیا اعتقادی ندارم...البته این اتفاق یه دهسالی هست که افتاده...اما ریشه یابی نشده متاسفانه... و هر روزم داره پررنگ تر میشه.

 

مامانم معتقده من در نهایت مهربونی اخلاق ثابتی ندارم...حتی خودمم نمیدونم چی کی خوبه کی بده!...وقتی از یکی بدم میاد میخوام یه چماق بردارم و بزنم توی سرش...

من انحصار طلب هستم...یعنی هر آدمی که دوست داشته باشم فقط واسه خودم میخوام...واسه همین نمیخوام دیگه کسی رو دوست داشته باشم...

 

خانوم فرشته  یا آقای فرشته!

من خیلی هم زود رنجم و خیلی زود بداخلاق میشم...حالا اینا که خوبه...اما اگه یکی برخلاف میلم رفتار کنه دیگه چشم دیدنشو ندارم و میره توی لیست سیاه.

راستی؟تا یادم نرفته...بعضی وقتام تمایل به آدم کشی پیدا میکنم...مثلا کارگرای ساختمون بغلی که وقت و بی وقت سر وصدا میکنن...

 

تازگیام دچار یه درد بزرگتر شده م...حس میکنم آدما منو نمیفهمن...بلد نیستن چطور با من رفتار کنن...توقعم از آدمایی که ادعای دوست داشتنمو دارن بالاست...وقتی از اونایی که دوسشون دارم دروغ و دغل میبینم قلبم آتیش میگیره...

من دیگه آدما رو دوست ندارم...اونا خیلی اذیتم میکنن...احساس میکنم همه از من سوء استفاده میکنن...حتی ...هیچی!

 

فرشته عزیز و گرامی!

از دیروز که مامان بزرگه قضیه کنتور عمر رو مطرح کرده...شدیدا نگران خودم شده م...نمیخوام کنتور عمرم هر روز الکی و تند بیفته و رد شه...

 

در ضمن من حوصله م خیلی زود سر میره و هیچی نمیتونه توجه منو زیاد به خودش جلب کنه...

و در آخر اینکه عشقمو گم کرده م...البته اشتباه نشه ها...منظور من همونیه که مامان بزرگه بهش میگه لنگه دوم آدم!!!...میخوام زود زود منو پیدا کنه...چون من از تاریکی و تنهایی زیاد میترسم...میشه در مورد این موضوع هم کمک کنی؟...

 

خیلی مرسی که نامه منو میخونین...

 

 

*هنوز باورم نمیشه که دو سه سال این همه دروغ شنیده م ...انگار توی اون مدت همش تلو تلو خورده باشم...

من کی انقدر عوضی شدم؟؟؟

 

*بهش بگین همین روزا توی دلم میکشمش...

دکتر مهربونه مریضه...میگن یه بیماری ناشناخته گرفته...دیروز توی جلسه یه طوری حرف میزد که دلم واسش سوخت...وسط حرفای جدیش یهو چشم تو چشم من دوخت و گفت:

حکایت من حکایت اون آدمیه که خیلی سخت تونسته از درخت بره بالا...اما یهو از بالای درخت پرت میشه پایین!

کاش اگه قراره آدم از بالای درخت بیفته زمین...همون اولای راه بخورره زمین....

اونوقت دیگه انقده دردش نمیاد...شما(منظورش من بودم) خوب میفهمی من چی میگم!!!

...

...

ناخوداگاه سرمو تکون دادم که آره!!...

نمیدونم چی شد که حس کرد من خوب میفهمم چی میگه!!!

...

...

بعضی روزا فقط به درد خودخواهی میخوره...به درد خود دوستی...به درد خود بینی...

بعضی روزا فقط به درد این میخوره که هر چی توی مغزتو رو قی کنی و بالا بیاری...بعدشم سیفونو بکشی تا همه این آشغالا رو ببره و ذهنت باز باز شه...بعدش آروم بشینی و یه لیوان نسکافه داغ بخوری...توی دلت به روزایی فکر کنی که بیخودی به خاطر یه سراب حرومشون کردی...اما

بازم یه جارو برداری و همه حماقتاتو جارو کنی زیر فرش...بعدشم عین همیشه وقتی خودتو قانع کردی و آروم تر شدی بری سر کارت!!!

بعضی روزا عین امروز این طوری بودن...

...

...

چند روز نیستم....

 

زندگیم با یه تخته وایت برد و یه ماژیک عجین شده....

هی روش یه چیزی مینویسم...هی پاک میکنم...هی مینویسم...هی پاک میکنم...

لابه لاشم حرف میزنم...به نظر بقیه حرفای قشنگ!!! میزنم...اما خودم فکر میکنم اراجیف میگم ...

دلم میخواست اگه قرار بود یه تخته وایت برد و ماژیک داشتم ....

روش آدما رو مینوشتم و پاک میکردم...اونوقت لذت بیشتری میبردم قطعا...

چی شد یاد این موضوع افتادم؟؟؟

آهان!

دیشب تموم مدت که خواب بودم...با دوست پسر اولی بودم...قیافه ش یادم رفته بود...چه برسه به حرفاش.

صبح که مامانه صدام کرد که خواب نمونم...نمیدونم چی شد که بلند از زیر پتوم گفتم:

مامان من دلم درد میکنه...امروز مدرسه نمیرم!!!

...

...

 

میخوام اعتراف کنم که حرفای باکلاسم ته کشیده...کتاب نخونده م...و نمیخوام بخونم واسه یه مدت.

توی دره تنهاییم انقده خوشم که نه سارتری هست نه کامویی...نه حتی مارکزی که برام داستان مهربونی بگه...

حرفای باکلاسم ته کشیده...از اون سالهای دور که به هوای باباهه داستایوفسکی و چخوف میخوندم خیلی گذشته...حتی یادم نمیاد که راسکولنیکوف چه شکلی بوده!!!

حتی دیگه خیلی وقته شبا خیال عشق مارال و گل ممد کلیدر دولت آبادی سراغم نمیاد...

از مقایسه زندگی خودم با ژان کریستف رومن رولانم دیگه چیزی عایدم نمیشه...

هر روز بی تفادت تر از روز قبل از جلوی کتابخونه م رد میشم..

حرفای باکلاسم واقعا ته کشیده...

من آدم وقت شناسی نبودمو البته نیستم !!!

....تنها چیزی که از وقت شناسی می دونم اینه که دیر سر قرارهام نرسم...توی بقیه موارد من یک وقت نشناس به تمام معنا هستم!!! من هیچ وقت نمی دونم دقیقا کی باید بخندم... کی گریه کنم...

 کی نه بگم... کی دروغ بگم... کی ساکت باشم... کی شروع کنم... کی تموم کنم... کی بی خیال بشم... کی با تموم وجود تلاش کنم.... کی عاشق باشم... کی بی تفاوت باشم.
من همیشه یا خیلی دیر می رسم یا خیلی زود!!!

 

امروز داشتم فکر میکردم زندگیم مثه یه انبار کهنه شده...پر از وسایل قدیمی و ترک خورده...

هر چند وقت یه نفر وارد میشه و چند تا از این لوازمو میزنه خورد  و خاک شیر میکنه....بعدشم میره...

منم میشینم کنار انباری و فقط تماشا میکنم...دیگه نه آدما برام مهم اند...نه وسایلی رو که میشکنن...

من خالی و خالی تر میشم...

و این حس خوبیه...

 

پ.ن. ژاله معتقده زندگی مثه انباری شرف داره به زندگی بعضیا که مثه توالت میمونه!!!

Never mind

 

انقده از ابتذال و روز مرگی اخیرم لذت میبرم که هیچ حرفی واسه گفتن ندارم...

حالم خوبه...واقعا خوب!!

اما تو باور نکن.

امروز وسط شرلوک هولمز بازی که طفلکی این دوست ناشناس آشنا!!! مجبور شد قاطیش بشه فکر کردم:

خدای من!...میشه از این موقعیت های پیچیده تو زندگی من درست نکنی؟؟؟....

مغز من خیلی ساده تر از این حرفهاست.

مچکرم.

 

میدونی؟یه نفر یه جای دنیا داره از بطالتش نهایت لذتو میبره!!!!

باید می گفتم وگرنه بد میشد...می فهمی که!

 

یه چیزی بگم؟؟؟

خیلی خوشحالم....خیلی خوشبختم....من دیشب ازدواج کردم...

شوهرم مرد فوق العاده ایه....البته شوهرم به خاطر پاره ای مسائل که وقت نکرد که به من بگه مجبور شد به مدت کاملا نامعلوم بره ایتالیا....

شوهرم خیلی مهربون و دست ودلبازه ولی چون ازدواج ما خیلی سریع صورت گرفت وقت نشد حلقه بخریم و قرار شد اون انگشتر ارثی که مامان بزرگه به من داده حلقه ی من باشه....

شوهرم انقده به فکر منه که طفلک پاک حواس پرت شد و یادش رفت موقع رفتن آدرس و شماره تلفنش تو ایتالیا رو به من بده....ما خیلی سریع تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم چون می دونستیم دیگه لنگه ی هم رو پیدا نمی کنیم... ولی چون وقتمون خیلی کم بود هیچ دفترخونه ای رو پیدا نکردیم به خاطر همین تو شناسنامه هامون ثبت نشد.

من از دیشب هرچی فکر می کنم اسم شوهر نازنینم یادم نمی یاد!!!

من خیلی خوش بخت و خوش شانسم.

کاش همه ی دخترها بتونن شوهری مثل مال من پیدا کنن.

LoL

امروز وسط شرلوک هولمز بازی که طفلکی این دوست ناشناس آشنا!!! مجبور شد قاطیش بشه فکر کردم:

خدای من!...میشه از این موقعیت های پیچیده تو زندگی من درست نکنی؟؟؟....

مغز من خیلی ساده تر از این حرفهاست.

مچکرم.

 

میدونی؟یه نفر یه جای دنیا داره از بطالتش نهایت لذتو میبره!!!!

باید می گفتم وگرنه بد میشد...می فهمی که!

 

یه چیزی بگم؟؟؟

خیلی خوشحالم....خیلی خوشبختم....من دیشب ازدواج کردم...

شوهرم مرد فوق العاده ایه....البته شوهرم به خاطر پاره ای مسائل که وقت نکرد که به من بگه مجبور شد به مدت کاملا نامعلوم بره ایتالیا....

شوهرم خیلی مهربون و دست ودلبازه ولی چون ازدواج ما خیلی سریع صورت گرفت وقت نشد حلقه بخریم و قرار شد اون انگشتر ارثی که مامان بزرگه به من داده حلقه ی من باشه....

شوهرم انقده به فکر منه که طفلک پاک حواس پرت شد و یادش رفت موقع رفتن آدرس و شماره تلفنش تو ایتالیا رو به من بده....ما خیلی سریع تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم چون می دونستیم دیگه لنگه ی هم رو پیدا نمی کنیم... ولی چون وقتمون خیلی کم بود هیچ دفترخونه ای رو پیدا نکردیم به خاطر همین تو شناسنامه هامون ثبت نشد.

من از دیشب هرچی فکر می کنم اسم شوهر نازنینم یادم نمی یاد!!!

من خیلی خوش بخت و خوش شانسم.

کاش همه ی دخترها بتونن شوهری مثل مال من پیدا کنن.

LoL

امروز بهم گفت: میدونی؟... انتظار کشیدن فقط مرحله اولشه.... هزار مرحله داره عاشقی که خیلی جاهاشو هنوز ندیدی!!!

 بعد پرسید:"من توی حموم بودم کسی به موبایل من زنگ نزد؟؟؟"

 

 

+احساس تنهایی میکنی؟؟؟

_نه...به لطف حضرت باریتعالی چیزی که توی این دنیا زیاده آدم غمگین و تنهاست...هی میرن و میان!!!...به همین سادگی.

 

به قیافه شاگردام که خوب نیگا میکنم از اینکه دخترا انقده پررو!!! شده ان حس خوبی بهم دست میده...

 

امروز داشتم فکر میکردم چه جور آدمی مریضه؟؟...اگه آدم یه دو جین دوست پسر یا دوست دختر داشته باشه...یا یه ایل آدم بهش تلفن کنن، دیگه تنها نمی مونه؟؟؟...چرا آدم باید حس کنه خوشبخته؟؟؟....چرا اگه آدم معروف شه خوبه؟؟؟...چرا اگه بقیه آدمو دوست داشته باشن آدم باید حال کنه؟؟؟...مگه تنفر چه عیبی داره؟؟؟...چرا وقتی یکی حالتو میگیره...اگه تو حالشو  بگیری براش گرون تموم میشه؟؟؟....وقتی نمیشه به یکی اعتماد داشت...شک چه اشکالی داره؟؟؟....چرا آدم باید بفهمه به جای اینکه بگه؟؟؟...وقتی مورچه له میشه چقده دردش میاد؟؟؟....زنبورا چطوری عاشق میشن؟؟؟....چرا اون حس قشنگی که بعضی وقتا پیش میاد به نظر بعضیا حماقت میاد؟؟؟...اینکه چطوری میشه آدم از حس خستگیش از نوشتن بگه؟؟...دنیای بیرون آدم چیه؟؟؟...چرا من نمی تونم جزء دنیای آدمای دیگه شم؟؟؟...همیشه فهمیدن و هضم حرفای ساده انقده سخته؟؟؟

بعد دیدم من جواب هیچ کدوم از این سوالارو نمیدونم!!!

 

بی خیالی غم بزرگیه که تاوانش فقط دامن بقیه رو میگیره....حالا خود دانی.

پریشب خنکای برفو رو تنم حس کردم...
و صدای تو...
نگاه تو...
خنده های تو...
با هر نفسی در من جاری شد...
توی اون لحظه دچار اون حس ناب شدم...
حس کردم خوشبختم!
بسیار خوشبحت
و آرزو کردم که اون خوشبختی
نه تا ابد
نه حتی تا پایان این سال ، این فصل، این ماه
بلکه لااقل تا پایان اون برف به درازا بکشه...

گوش کن الاغ جون!!!

آخه واسه رسیدن به یه آرزو باید از چند تا آرزوی دیگه گذشت؟؟؟

هان!!؟؟

 

دلم واست تنگ شده ...

دلم میخواست پیدات کنم...

و برات دروغای بزرگ می گفتم...از تموم سالهایی که نبودی...و تموم سالهایی که بودی...

دلم میخواست پیدات میکردم...

و همه قصه رو یه طور دیگه واست تعریف میکردم...

یه طوری که چشمامو ببندم...

چشماتو ببندی و حس کنی ساعتها زیر نور ماه

با من رقصیدی!!!

وسط بحث داغ رژیم گرفتن و خریدن آبکینگ...ماشینو یهو جلو مانی نگه داشتم

و پریدم 2 کیلو شیرینی تر خریدم...و جلوی چشمای از حدقه درومده بقیه...

یه لیوان نسکافه داغ درست کردم و با نصف جعبه خوردم...

اینم از همون نشونه های حیاته...

من هنوز نفس میکشم....

خیلی مچکرم.

 

میدونی؟من فکر میکنم هر آدمی تخصص خاصی در خلقت داره...

بعضیا تخصص تو ضد حال زدن به بقیه دارن...

یه عده متخصص دو دره بازین...

یه تعداد دیگه متخصص دل سوزوندنن...

یا متخصص به تظاهر کردن به چیزین که نیستن...که تعداد اینا عجیب زیاده.

اما من فکر میکنم یه عده متخصصن در آفرینش روزای کثیف...روزای بدبختی...که بوی گندش تا آخر عمر بشر میمونه!!!

البته اشاره به شخص خاصی نمیکنم...

اما تو باور نکن!

...

...

 

امروز تو کتاب "دوشیزه پریما و شیطان" از کوئیلو داشتم میخوندم که داوینچی چهره عیسا و یهودا رو از صورت یه آدم تو فاصله سه سال کشیده؟؟؟

این یعنی هر آدم خوبی یه چهره شیطانی و بد داره.

...

...

بعدش رفتم جلوی آینه...خوب تو صورتم دقیق شدم...داشتم فکر میکردم چهره شیطانی من چه شکلی میتونه باشه!!!

...

...

وقتی به نتیجه ای نرسیدم از مامان بزرگه سوال کردم.

گفت: وقتایی که ساکتی...خیلی ساکتی...به اون دور دورا خیره میشی...بعد رنگ صورتت سرخ میشه...

و چشمات برق وحشتناکی میزنه...و ساعت ها صدای ضبط صوت اتاقت بلنده...فکر میکنم که دیگه خودت نیستی!

...

مچکرم.

 

 

خب دیگه چی؟

 تو که هیچ چیز نمی دونی... تو که آخرش قراره... و تو که آخرش می دونی... و تو که خودت گفتی... یعنی و تاکید کردی شاید...

یادت میاد؟

 چقدر جواب حرفهای تو رو بدم... چقدر بگم که کم می دونم... و اینکه چقدر بدون نشستن بلند شم... بدون گریه کردن اشک بریزم...

 و هی با خودم بگم اون چیزیو که نمی دونم کجاست کی برمی گردد...؟؟؟!!!

 


   1      2    >>

منوی اصلی

آرشیو

آخرین پست ها

جستجو

بازدید کنندگان