این موقع های سال عجیب دلشوره دارم....یه عجله کاملا مزخرف که خودمم نمی دونم چیه....

توی خونه ما عید با همه خونه ها فرق داره....

مامانه یادش میاد که باید همه اون چیزایی که سالها نقشه خریدنشونو توی سرش میکشیده...باید درست توی همین هفته بخره!!!

داداشه یادش میفته که باید دچار یاس فلسفی بشه و یه کم درباره اسرار خلقت خودش!!!بشینه و فکر کنه...نتیجه ش این میشه که تقریبا چند ساله که عید با ماها مسافرت نمیاد...البته اگه نمیشناختمش میگفتم دنبال خونه خالی میگرده!!!!...

خاله بزرگه و خاله کوچیکه که در طول سال چشم دیدن همو ندارن....با هم قرار مسافرت میذارن تا سوژه یه سال بعد رو واسه دلخوری از هم داشته باشن....

دایی بزرگه که امسال فراری شده آفریقا!!!...دایی کوچیکه هم طبق معمول تایلند!!!

آهان! ژاله  هم میره اهواز....

ولی من...انگاری بد اخلاق تر میشم...گند دماغ تر از بقیه روزای سال...بازم یه ذره بین میگیرم تو دستمو شروع میکنم به هر چیزی ریز ریز نیگا کردن...درست تو همین موقع ها دلم هوای اون دختر خالهه رو داره که ازم خیلی دوره....و نتیجه ش این میشه که ناخوداگاه میرم اون ور....شاید به خاطر اینکه تنها اونه که خیلی چیزا رو که نباید بقیه بدونن درباره من میدونه و خوب میفهمه...

 

امروز تو آینه بهش گفتم:

معنیشو نمی فهمی ، یعنی چی؟؟!!
حالمو نمی فهمی.
هیچ کس منو نمی دونه...
هیچ کس نمی فهمه...
اونقده خسته باشه آدم از دنیا
اونقده خسته باشه که
هی فکر کنه به اینکه تموم نمی شه این خستگی دیگه...
معنیشو نمی فهمی؟؟؟

 

چقدر دوست داشتن کلمه قشنگیه...

هر چند...اکثر دروغا قشنگن....

 

 

تازگیا این جمله دوست عزیز رو دوست دارم:

"هر چند دیگه برام اهمیتی نداره!!!"

...

...

میدونی؟دیگه برای منم اهمیتی نداره.

مچکرم.

 

 

این پست 245 منه توی این بلاگ...دلم میخواست یه چیز قشنگ بنویسم...

یه چیز ویژه...یه حرفی که با همیشه فرق داشته باشه...

اما

فقط یه چیر:

از تنها موندن بترس.
بترس از تنهایی...
ولی
از گم شدن نترس!!!

 

 

گندمهای امسالمو به یمن اسم قشنگت سبز میکنم...

هر روز آب میدم بهشون...تا قد بکشن و بلند بشن....

اونوقت میذارمش جلوی آینه عروسی مامانم....تا زیاد شن...

ماهی کوچیکمو میبوسم و یواشکی بهش میگم چقدر دلم هواتو داره...

سیب قرمزو گاز میزنم و نیت شیرینی میکنم برای سال نو....و

سکه هایی رو که بابایی برای برکت سفره م تو مشتم ریخته...دور سرت میگردونم تا دیگه چشم نخوری....

....

بهار مبارک/

 

پارسابل یادمه روز تولدم توی سررسیدم نوشتم:

"انقده آروز دارم که

همه شمع هایی که شماها روشن کردین

تاب این همه دمیدنو نداره...."

....

....

داشتم فکر میکردم...

قراره چند تا 20/12 دیگه بیاد و بره؟؟؟

تازه اگه بهش خیلی خوش بینانه نیگا کنم...

ممکنه موهای سفیدی روی گیجگاه و جلوی سرم ببینم...

...

...

دیروز تو سر رسیدم نوشتم:" امسال دیگه آرزویی ندارم"...شب باخیال راحت تر شمعارو فوت کردم.

....

مچکرم.

....

 

و من
مثه خطهای سفید خیابون
سفید و ساده...
ادامه دارم،
تا ته.
توجه ندارم!!!
خسته نیستم!!!
بنزین نمی زنم!!!
گرسنه نمی شم!!!
با همه همراهم
تا جایی که با من بیان
خط جاده هیچوقت
مسیرشو
عوض نمیکنه!!!

 

...

واسم نوشته بود:

دوست داشتن مثه ایستادن توی سیمان خیس میمونه....

 هرچی بیشتر بمونی... سخت تر جدا میشی....

 و اگه هم جدا شدی... باز رد پاهات باقی میمونه!!!

...

...

به نظرم درست نوشته بود.

 

و اما اعترافات من توی روز تولدم:

فکر میکنم هیچ کس به اون چیزی که فکر می کنه نمیرسه مگه اینکه به هیچ فکر کنه!!!...

فکر میکنم هر چی بیشتر دنبال آرامش میگردم...به نا آرومی بقیه بیشتر دامن میزنم...

فکر میکنم هنوز واسه اونی که منو هر روز توی آینه میبینه...جواب مناسبی پیدا نکرده م....

فکر میکنم سال دیگه...همین موقع حرفای خیلی خیلی بیشتری واسه گفتن دارم....

اما هنوزم نتونستم بببخشم...

و اما

طرحی نو باید زد در عالم ...می دونم
حواسم هست
از من انتظار داری
ولی من
خسته ام
می خوام بخوابم
کاری نداری؟؟؟

 

 

پ.ن. میدونستی بهروز وثوقی عین من تولدش 20 اسفنده؟؟؟

...

خدا به نتیجه اخلاقیش رحم کنه!!!!

 

از کوله بار اکنون، برایت سکوت آوردم، سکوت.... تو بگو کدامین واژه را، فریاد باید کرد...

 

 

دیشب خیلی خسته بودم...روز final  بچه ها بود...دلم میخواست بخوابم اما ساعت ده یه عده آدم خوش اومدن اینجا که به من یادآوری کنن...بازم یه سال گذشت...!!!.

ژاله که متخصص عطره...بازم طبق معمول شرمنده فرمون.

سمیه یه کتاب واسم آورد که هر چی فکر کردم نتونستم بفهمم واسه چی اون کتابو انتخاب کرده واسم!!!!

اما کادوی زهره جالب بود...فواد فاروقی یه کتاب نوشته به اسم من...داستان من!!...خنده دار اینه که تاریخ همیشه در حال تکراره....

کلی کارت و گل و چیزای مختلفم شاگردام بهم دادن....

یه دوست خوب تو وبلاگش جشن گرفته...

...

اما هنوز دو روز مونده که!!!...این همه عجله منو میترسونه!!!

...

اما حس جالبیه...این که میفهمی هنوزم واسه خیلیا مهمی...هر چند اگه تو خیلی وقتا اونارو نمیبینی!!!

 

مچکرم.

...

وقتی اونا رفتن...دیگه خوابم نمی اومد...بازم اون ایمیلو خوندم...یه جورایی مغزم هنگ کرده بود....

داشتم فکر میکردم.. هر کسی یه تراژدی شخصی داره که گفتنش برای دیگرانم شاید آدمو آروم نمی کنه.... شاید بهتر باشه آدم تراژدی شخصیشو  توی سینه خودش نگه داره... و بگذاره مردم به این حقیقت دلخوش باشن که لااقل دیگران خوشحالند.!!!

 ولی این واقعیت ته ذهنش باشه که تراژدی شخصی هر کس دیگه چیز دردناکیه و غمهای جهان روی شونه های همه هست.!!!!

دیگه مطمئنم همه داریم توی یه مرداب می ریم فرو و اون درد کهنه توی گلو واسه همه آدما یکیه!!!

Any way

صبح کمی کتاب خوندم....و بعد یه کم کار جدی کردم... یعنی رفتم تو حیاط پیش باغبون...

بعدش رفتم بیرون با دوست عزیز ....

الان فکر می کنم خسته ام یعنی شعر آخری رو که داشتم روش کار می کردمم با همین حرف تموم شد: خسته ام...

میدونی؟؟؟

این روزا دلم می خواد بخار شم و به آسمون برم... قول میدم دیگه هیچ جا نبارم... دیگه تا ابد.... حتی روی موهای نرم دخترها و پسرا....

منو بخار کن همین الان...لطفا.

 

 

اینم حیاط خونه ای که من زیر درخت بزرگ کاجش همیشه زندگی رو پیدا کردم...و هر روز نفس میکشم.

...

خونه من!

 

 

همیشه گاهی آدم فکر می کنه خب که چی؟!!!

بعد پیش خودش میگه که یعنی الان؟؟!!!

یعنی می شه این دفعه؟؟؟!!!

بعد پیش خودش میگه نه نمیشه.... یعنی مطمئن میشه که نمیشه...

 

حالا منظور؟

...

هیچی!!!حال آدمیو دارم که بین طبقات اون برج گندهه تو دیره دبی آویززونش کرده باشن.

...یعنی اساس معلقم...و البته منتظر!!!

 

 

سگرمه هاش توی هم بود...بهم گفت "تو نباید مثل من بدبخت شی"

بعد سگرمه هاش بیشتر توی هم شد "یادش بخیر استادم، اینو می گفت!!!"

 

امروز تو جلسه صدای دکتر بد اخلاقه یهو قطع شد وسط حرفاش...

داشتم با خودم فکر میکردم کاش زندگی آدمام همینطوری یهو تموم شه...نوشتنم همینطور...

نه اینکه آدم بی مزه تر...تلخ تر...مسخره ترتکراری تر...شل و ول تر...خلاصه انقده ناجور شه که بخواد بمیره.

میدونم به خاطر این دعا خدا تا صد سالگی زنده نگه میداره منو...و بدبخت میشم...

اما باید میگفتم وگرنه میترکیدم...

 

بعضی روزا عین امروز نمیخوام به هیچ چیز بد فکر کنم...

بعضی روزا انقده مال منه که حتی نمیخوام اون حس خوبشو با کسی شریک شم...

بعضی روزا سبکم...

بعضی روزا خوشحالم که هنوزم تو رو دارم...

بعضی روزا خیالم راحته که هیشکی قد من تورو دوست نداره....

بعضی روزا حتی از اینکه بوی شامپوی سرتو نفس میکشم احساس زندگی دارم...

بعضی روزا راحتم...

باور کن.

 

امروز صبح وقتی به صورت دخترک توی  آینه دست کشیدم...آروم آروم واسش گفتم:

 

یادته برات گفتم بارون همیشه واست شانس میاره؟

یادته برات گفتم حست هیچ وقت بهت دروغ نمیگه؟؟؟...بهش ایمان داشته باش.

یادته برات گفتم آدما توی همین دنیا تاوان همه اشتباهاتشونو پس میدن؟؟...پس گله ای نکن.

یادته برات گفتم زندگی رو از بوی نسکافه تلخ هر روز صبحت میتونی نفس بکشی؟؟

یادته برات گفتم واسه دوباره اشتباه کردن دیگه دیر شده؟؟

یادته برات گفتم این آرامش و سکون زندگیت قابل پرستشه؟؟

یادته برات گفتم با اینکه از آدما ایزوله شدی ...اما هنوزم گاهی وقتا معلومه دوستشون داری!!!

یادته برات گفتم اگه با خدا معامله کنی ضرر نمیکنی؟؟؟...هنوزم میگم معجزه سبز تو راهه.

یادته برات گفتم همیشه از آدمایی که عین پوکر بازا زندگی میکنن دوری کن؟؟؟...چون زندگی این آدما با بلوف و دروغ میگذره.

یادته برات گفتم غصه الکی میخوری...خدای تو با خدای همه فرق داره...پس همیشه مواظبته؟؟؟

یادته برات گفتم همیشه مواظب باش...چون مرز بین حس عشق و تنفر واسه تو انقده نامرئیه که نمیشه دیدش؟؟؟

یادته برات گفتم تو واسه یه بازی مسخره به اسم زندگی روتین بدنیا نیومدی؟؟؟

یادته برات گفتم مواظب آدمایی باش که دل هرزه دارن نه تن هرزه؟؟؟ که تن هرزه به دل هرزه شرف داره؟؟؟...مگه دل چی هست که یه آدم بخواد هر تیکه شو بده به هر رهگذر زندگیش؟؟؟....دیگه چی میمونه از اون دل که بخواد ادعای عاشقی هم داشته باشه؟؟؟...

یادته برات گفتم دیگه وقتشه یه کم وایسی و نفس تازه کنی؟؟؟...الان دیگه نوبت عشقه که خودش تو رو پیدا کنه.

یادته برات گفتم به هیشکی و هیچ چیز تو زندگیت دلبستگی پیدا نکن؟؟

یادته ؟؟؟

من و تو روزای خیلی خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم....روزهای خیلی سختی رو هم روبرومون داریم...

اما یادته تو همون غروبی...روی همون نیمکت...توی همون پارک خودمون...قسم خوردیم تا آخر آخرش همدیگه رو تنها نذاریم؟؟؟

....

میدونم حوصله حرف تکراری نداری...

میدونم گوشت از نصیحت و شعار پره...

زخم روح به این راحتی ها خوب نمیشه...اینم میدونم.

میدونم...من همه چیو از لرزش مردمک سیاه چشمات میفهمم...از سکوتت...از تلخیت...از بی حرکت ایستادنت پشت پنجره سالن و نگاه کردنت به فضای خالی...از بختکی که روی واژه هات افتاده...از خطوط تیره روی بوم نقاشیت...از زمزمه کردن آهنگایی که میخونی...از نقابای رنگارنگت که دیگه خسته ات کرده...از این خوشبختی کاذب که دل همه آدما رو برده...اما خودتو ذره ذره داره میسوزونه...حتی از جنگت با من...همه چیو.

....

اما از تو اتاقت بیا بیرون...

حتی اگه عین دیشب مدتها زیر بارون زیر آلاچیق بشینی و منتظر همون معجزه سبز باشی.

...

حرف بزن...یا حتی بنویس...

...

ولی توی تاریکی اتاقت نشین....به دیوار خیره نشو.....

...

نگو دیگه دیر شده.

...

همه چیو عوض کن...بگو که باید همه چی عوض شه....

دروغ...خستگی...کینه...خیانت...خشم...همه دلبستگی هات و وابستگیهات...بغض...

همه رو دور بریز.

....

....

از اینجا برو...برو یه جایی که باز دنیا رنگی باشه...اما آدمای رنگی نداشته باشه....

...

...

میدونم دلم برات قد یه دنیا تنگ میشه...

واسه همه لحظه های با هم بودمون...

...

اما برو تا دوباره شکسته و دلتنگ نبینمت.

...

برو...بدون اینکه به عقب برگردی...

گذشته رو بده دست باد...با همه آدماش و خاطراتش.

...

برو.

از اینکه تو مراسم اسکار به این اسکورسیزی بینوا قبل از اینکه بمیره یه جایزه ای دادن

جدا خوشحال شدم.

اما تنها بخش زیبای اسکار لباس قرمز و خود نیکول کیدمن بودکه لباسه تا جایی که چشم میدید ادامه داشت…

داشتم فکر میکردم مردا باید خدا رو شکر کنن که تام کروز نیستن….

درسته که مردا از اینکه یه زن تحقیرشون کنه زیاد بدشون نمیاد…

اما خداییش تحقیر تا این حدم زور داره!!!

دیشب چه خواب ساده ای دیدم…

چه خواب ساده ای بود…

خیلی عجیب بود…

دنیا کمی مهربون تر شده بود!!!

بیدار شدم…نوک پا رفتم آشپزخونه واسه خودم نسکافه درست کردم…رفتم کنار شومینه…

باز خوابیدم

خواب بارون دیدم

خواب شب…

و یکهو دلم تنگ شد….

حالم خوبه...نگران نباش...فقط یه چند روزی داشتم به کارای عقب افتاده میرسیدم...

همون کارای همیشگی...دروغای خنده دار...شکلکای مسخره...نقابای رنگارنگ...تظاهر به فروتنی...

...

...

...

یه موقع هایی حوصله ندارم...

گاهی وقتاخیلی بیشتر از اینها
فشرده تر از اینها
غمگین تر از اینها
تلخ تر از این هاست...
تموم داستانمو که اینجا نمی گم!!!

...

...

...

 

گاهی وقتا یه آدمایی خودشون نمیفهمن که دارن بهت کمک میکنن...

توی همین یه هفته...چندین بار کتاب 11 دقیقه پائولو کوئیلو رو خوندم...

بار اول فقط خوندم...

بار دوم اون قسمتا که به نظرم جالب تر اومد...

بار سوم سطر به سطر...

بار چهارم اون قسمتایی که مجبورم میکرد درباره زندگی خودم فکر کنم...

بار پنجم زیر بعضی جمله ها خط کشیدم...

...

نتیجه ش این شد که چند روز فیلم تماشا نکردم...تقریبا غذا نخوردم چون داد مامان بزرگه بلند شده!!!...

وبلاگ ننوشتم...سر کلاسام بیشتر به قیافه دانشجوهام دقیق شدم...خرید رفتم و هر چی دلم میخواست خریدم...سعی کردم یه ساعت بیشتر بخوابم...دیگه خشم و کینه مو قایم نکردم...یه گلوله کردم زدم به هر کی ناراحتم کرده بود!!!!

 تازه!..وقتی کامپیوترو فرمت کردم...همه چی

 شد الا بلاگ اسکای و ایمیلم...این یعنی تموم روابط مجازی هم تعطیل!!!delete

نشستم خوب به آدما نیگا کردم...

دیدم چقده همه مسخره اند...بیسواد و با سوادم نداره...حتی اونایی که فکر کرده ن حال منو گرفته ن!!!...اما اونام نفهمیدن که دغدغه زندگی من اون چیزی نبود که اونا به خاطرش خودشونو محترمانه جر دادن...نوش جون!!

همه به نوعی دیوونه اند...

همه بی ایمانند...

و

همه خسته اند...

...

من استثنای جهان نیستم...

و این غم همیشگیه منه...

چون نمیخوام مثه بقیه باشم...

نمیخوام عین یه شبدر بین یه مشت علف باشم که همیشه منتظر باشم که کی بالاخره گل میدم!!!

...

...

این یه اتفاق عجیبه!!

...

به قول مامانه همه چیز باید واسه من تغییر کنه...یه تغییر بنیادی...

...

از رنگ موهام و مدل ابروهام شروع میکنم.


منوی اصلی

آرشیو

آخرین پست ها

جستجو

بازدید کنندگان