گاهی وقتا مغزم هنگ میکنه...یعنی اگه راستشو بخوای بیشتر وقتا من تو زندگیم مغزم هنگ بوده...با این تفاوت که گاهی با یه restarrt مشکل حل شده...اما تو خیلی مواقع یه علامت سوال گنده به بقیه علامت سوالا...گاهیم به سه نقطه های معروفم...تو یه سری موارد هم یه اتوبان علامت توجه اضافه شده...

توی لحظه های زیادی تو زندگیم همیشه یه سوال داشتم که نتونستم واسش یه جواب منطقی از نظر خودم نه بقیه!!!پیدا کنم:

پس تکلیف سالهای از دست رفته چی میشه اگه فقط آینده رو باید دید و بهش امید داشت؟؟؟

...

بگذریم!

...

بعضی وقتا عین امروز که داشتم کمد لباسمو مرتب میکردم دستم خورد به اون کارتن بایگانی!!!...و باز یه هوس احمقانه وادارم کرد درشو باز کنم و ورق بزنم هر چی سالنامه خاک خورده رو!!!...

...

...

خدا لعنت کنه اون مریم دیوونه رو که منو مجبور کرد 5 سال پیش واسه اولین بار و آخرین بار برم پیش اون مردک که کل خونواده شون مریدش بودن...و همون پیرمرده وسط یه جمعیت آدم یهو هوس کرد بیاد و طالع بخت منو واسم تشریح کنه...

....

...احمقانه ست که حتی میدونستم و میدونم کی موندنی هست و کی نیست...و وقتی بهت گفتم تو خندیدی و گفتی بهم که همش اراجیفه...

اما الان.....

....

....

تو داری زور میزنی که بمونی و باشی...اما !!!

...

...یادت میاد؟؟؟

...

...

گاهی وقتا از اینکه هر آدمی که به یه نحوی با من در ارتباط نزدیکه سعی میکنه بهم بفهمونه که هر کاری که میکنه یا هر حرفی که میزنه واقعا به صلاح منه...اما من نمی فهمم...اساس شاکی میشم!!!...

...

...

از خودمم شاکیم که ترسو شدم...که باز دارم صورت مسئله رو پاک می کنم...که باز میخوام فرار کنم یه جای دور...از سکوت احمقانه خونه که کاملا مشخصه من خفه خون گرفتمو با هیشکی حرف نمی زنم...از مامانه شاکیم که با طرز حرف زدنش کماکان داره بهم حالی میکنه که هنوز به بلوغ فکری(اصطلاحی که تو این چند روز مدام شنیدم)!!! نرسیدم...از دوست عزیز که فکر میکنه هیچ اتفاقی نیفتاده!!! و من و بقیه داریم بیخود سخت میگیریم....

از خودم دوباره!!! که نمیتونم رک و پوست کنده بگم که اگه فکر میکنه من ترسو هستم و جر بزه گفتن خواسته دلمو ندارم... به خاطر اینه که اون دورا واقعا تاریکه و هیچ نوری نمی بینم...!!!...که میترسم دوباره خودمو اذیت کنم....که گذشته همونقدر برام مهمه که حال و آینده...که از دروغ بدم میاد و از آدم دروغگو بیشتر...که میخوام به دنیای اطرافم فرصت بدم اما حس میکنم از حسن نیتم سوء استفاده شده و شاکی شدم...و هزار مورد دیگه

....

...

من مغزم هنگ کرده...

.....

...

میگن آدم همه چیزو زود فراموش میکنه...اما من که آدم نیستم!!!

کاش منم یه مرد بودم...که بتونم عین اونا راحت درباره دنیا خیالات کنم...اونوقت شاید میتونستم فکر کنم یکی عاشقمه...و به خودم میگفتم: حتما دوستم داره...کاش منم یه مرد بودم.

...

...

مهم نیست...من همیشه گول حرفهای خودمو خوردم...

به خودم گفتم بیا

خوشبخت میشی

اومدم...گفتم

اما هیشکی حتی خودم به حرف من گوش نکرد...

و من تنها موندم!!!

...

...

چقدر خسته ام.

دلم میخواد بخوابم و بیدار شم و این کابوش تموم شده باشه.

 

 

پ.ن. میگم خدا پدر بانی این ولنتاین رو بیامرزه!
اگه اینا نبودن ما ملت عاشق پیشه چه خاکی تو سرمون میریختیم!!!

 

امروز اولین کادوی ولنتاینو!!! گرفتم...یه کتاب...اسمش؟؟

"از دولت عشق"

نه!...رمان عاشقونه نیست...کتاب سیاسی هم نیست...

یه کتاب از اون کتابا که میخواد به قول یه ناشناس کبیر!! که نوشته هاش و حرفاش منو اول یاد سیامک میندازه...

بعد بندیلک...روح آدمو پرواز بده تا سقف ...البته بدون شکستگی!!!...

توی این کتابه اگه حالت بده باید به همه فرشته هات نامه بدی...فرشته خوبی...خوشبختی...بیچارگی...ثروت و...و باهاشون درددل کنی...

از تجسم اینکه اگه فرشته های من نامه های منو بخونن...مطمئنا از اینکه فرشته های من باشن استعفا میدن..هم خنده م گرفت ...هم دلم!

 

اگه دوستم داشته باشی...

اگه منو لوس کنی...بهم توجه کنی...و قول بدی تنهام نذاری...

قول میدم زود بمیرم...

آخه همه میدونن که عمر من بدنیا نیست.

قول میدم زود مریض شم...و اصلا وصیت نامه هم ننویسم...

اونوقت همه چیزم...

کتابام،  CD هام، MP4 ام، همه دست نوشته هام،تنهاییم...و رمز وبلاگمو...برات ارث میذارم.

اونوقت خیلی ثروتمند میشی...

باور کن.

 

راستی؟...من قرنهاست دنبال یه مرد هستم...

نه پولدار باشه...نه خوشتیپ...نه به قول مامان بزرگه استخوون دار...

فقط پوکر بلد نباشه...به جای حرف زدن گوش کنه...و30% حرفای منم بفهمه.

کیمیاست...نه؟؟؟

 

خصوصی:

کجایی؟؟

خوبی؟؟

Sms میرسه؟؟

Call me فوری!!!

...

...

تلاش کن...فکر کن...باید!! به خودم میگفتم بیشتر از این بلدی حتما.

...

...

...

Never mind

آدما عادت دارن به خودشون دروغ بگن.

...

راستی؟اگه گفتی ولنتاین پارسال کجا بودیم؟؟

همه غذامو خوردم...

به هر چی گفت و موعظه کرد...با اینکه حالمو بد میکرد...عمل کردم

با چند تا غریبه حرف زدم...

رفتم سینما....

یه کم رو کتابم کار کردم....

یه کمم کتاب خوندم...

ادای مامانه رو درآوردم و عین خانوما رفتم واسه خونه خرید کردم...

اما

بازم یه چیزی کم بود...

هر کاری می کنم هنوزم عشقو کم دارم.

 

امروز صبح رفته بود بالای منبر...

می گفت: قلم حرمت داره...یه چیزی بایست نوشت که واسه زندگی بقیه مفید باشه...آدم نباید چیزیو بنویسه که بهش عمل نمی کنه...یا بهش اعتقادی نداره...

فقط نیگاش کردم...گفت: حرفی داری؟؟؟

گفتم :نه...منم معتقدم قلم حرمت داره...اما آدم باید چیزی بنویسه که بقیه از گفتنش یا روبرو شدن باهاش واهمه دارن...

گفت: تو اینطوری می نویسی؟؟؟

گفتم: نه...من اون چیزاییو مینویسم که خودم ازشون واهمه دارم!!!

 

دیشب با آبتین رفتیم پشت بوم...

هوا خوب بود...تلسکوپو نصب کردیم...

بعدش که اون رفت بخوابه...دوباره رفتم بالا...باهاش اون دوردورا رو میشد دید...

من توی آسمون یه ستاره واسه خودم پیدا کردم...یه ستاره...با اینکه خیلی دور بود...

با اینکه هوا سرد بود...با اینکه اشک تو چشمام جمع شده بود...که نمیذاشت آسمونو خوب خوب نیگا کنم...

اما خیالم راحت شد...دیگه داشتم از بی ستارگی دق میکردم...

 

پنجشنبه که کلاسام تموم شد...حوصله خونه تاریکو و تنهاییو نداشتم...رفتم پیش ژاله...مریض داشت...

منتظر شدم...بعد وول خوردم تو اتاقش و نشستم رو اون مبل راحته...

گفتم: تو به چه جور مریضایی قرص بی غیرتی میدی؟؟؟( از همون قرصای اعصاب که آدمو بی خیال و بی رگ میکنه)

گفت: اگه میخوای رو تو جواب نمیده...

واسه اولین بار تو این چند روز قهقهه زدم...اومدم خونه و تخت خوابیدم.

 

میدونی چیه؟؟؟

به نظرم نقد کردن آدما کار بی فایده و انرژی برنده ایه...

آدما همونی هستن که بدنیا اومدن و بزرگ شدن...

فکر اینکه یه حرفی بهشون بزنی و متحولشون کنی و از سرت بیرون کن.

از من گفتن!!!

 

امروز داشتم فکر میکردم دوست عزیز یه چیزیو درباره من خوب کشف کرد...

آره راست میگه...من هر موقع از پس حل یه مشکل تو زندگیم بر نیومدم یا مواجه شدن با یه مشکل منو ترسونده...به جای جنگیدن سریع صورت مسئله رو پاک کردم!!!...

واسه همینه که زندگیم به نظرم همیشه سایه ای از ابهامه.

 

تو این چند تا پست آخر حالم زیاد خوش نبوده...یکی از نشونه هاش اینه که وقتی من یه پستو با ناراحتی  مینویسم...به فاصله چند ساعت یه sms به این شکل میگیرم:

Salut panti? Khubi? Omidvaram khub bashi.

Prends sion de toi, Je t'aime beaucoup.

Shabet khosh.

...

...

مچکرم.

چند شب پیش زیاد خوب نبودم... تقصیر هیچ کس نبود فی الواقع ...حالم از خودم گرفته بود و دلم  تنگ بود... و عجیب دلم هوای آهنگای قدیمیمو  کرده بود... یا لااقل کمی خرید و چرخ زدن تو خیابون.... با بچه ها رفته بودیم بیرون.... کمی حرف زدیم... گذاشتن انقده حرف بزنم که خسته بشم که حالم بهتر بشه...و حتی به حرفای جدی من کرکر خندیدن!!!....مامان بهم تلفن کرد و مژده سوغاتی و ...یهو دلم هواشو کرد....در کل حالم خیلی بهتر شد... ولی حال مریضیو داشتم که سرطان داشته باشه ولی دردشو با مرفین کمی آروم کرده باشن....

 تصمیم گرفته ام دیگه حتی نتیجه هم نگیرم!!!

 

میدونی ؟امروز داشتم فکر میکردم چقدر دنیا اگه که شبیه اون چیزی بود که صادق هدایت میگه جای خوبی بود....

یعنی هیچ چیز تکرار نمی شد. آدم به دنیا میومد و کمی یعنی همه اش برای پنجاه شصت سال بدبخت میشد.. بعدش هم می مرد و تموم.

هیچ چیز تکرار نمی شد. چقدر آدمها خیالاتی هستن. چقدر گاهی رویای ما آدمها زیبا و هوس انگیزه...

 

خنده داره!...تو یه نظر سنجی بین دانشجویان کوشا و درسخوان!!!...بنده به عنوان استاد نمونه انتخاب شده م...

ازم پرسید تو به این تلخی چه طوری نمونه شدی؟؟؟

گفتم مثالایی که من با خنده موقع درس دادن استفاده میکنم...همون حقیقت تلخ خودمه و بقیه آدما...بچه ها به خاطر همون تلخیه که منو دوست دارن...

آدم موجود بسیار بدبخت و بیچاره ایه....از اینکه میفهمه تنها نیست خیالش یه کم راحت میشه.

 

میدونی؟...دیگه ناراحت نیستم...معذب نیستم...یه داداشی این بلاگو نخونده بود که اونم خوند...فقط عیب کار اینه که من در بخش نظرات وبلاگو تخته کردم...در دهن داداشی رو نتونستم تخته کنم!!!

 

 

من حسودم...انحصار طلبم...شکاکم...مرددم...رو راستم...ایده آلیستم...کینه ای هستم...و حس میکنم از همه آدمای دنیا بیشتر میفهمم...و دلم فقط واسه بعضی آدما میسوزه.

به نظرت این کلکسیون دوست داشتنیه؟؟؟

 

خصوصی:

این همه نزدیک و...این همه دور!!!

ببین چه تجربه بکریه!!!

...

...

هنوزم میخوای تاوان بدی؟؟؟

 

 

پ.ن. کتاب" برزخ اما بهشت" نازی صفوی رو بخونین...دنیاییه!!

یکی مثه ژاله وقتی که حالش خوب نیست زیاد غذا می خوره.... یکی دیگه میره خیابون گیر می ده به مردم... یکی دیگه عین سمیه میخوابه....یکی مثه دختر خالهه کرکر میخنده... من وقتی که حالم خوب نیست باید فقط بنویسم.... باید هی بنویسم بنویسم تا غمم بره توی حرفهام... که کلمه ها زیر بار غمم تاب بر دارن... کمر جمله رو بشکنن....تیکه تیکه...
بایدحرصمو اینجا خالی کنم... خودمو بزنم به دیوونه بازی و اینها...

یادمه یه ماه پیش این آبدارچیمون آقای رسول زاده اومد واسم چایی بیاره یهویی ازم پرسید خانوم؟شما تو خونواده تون مریم دارین؟...گفتم :نه. چطور؟...گفت: راستش خواب دیدم که شما توی یه رودخونه افتادین و آب داره شما رو میبره...اما مامان و باباتون فقط دارن داد میزنن و خودشونو میزنن و بلند بلند میگن:مریم...یه صدقه ای کنار بذارین...و من بهش فقط نیگا کردم.

دلم میخواد برم بهش بگم که خوابش یه چند سالی هست که داره ذره ذره تعبیر میشه...و من دارم ذره ذره فرو میرم تو رودخونه خودم!...

به همه آدمها داره حسودیم می شه... به همه اونایی که تحقیرشون می کنم... اونهایی که نمی فهمند... همه کارگرهای افغانی که جمعه ها می رن کوه و توی توچال روی یک نیمکتی جلوی آفتاب ولو می شن... به گربه ها که مثل ماهی از بین نرده ها رد می شن..به شاگردام.... به زنها و مردها...حتی به احمق ترین های دنیا.... به اون راننده دانشگاه که به من می گفت خوش به حالتون کاش ما هم مثل شما درس خونده بودیم.!!! به تموم مردم جهان حسودیم می شه... و بدون اینکه بخوام یا دوست داشته باشم دارم از همه شون جدا می شم...

 نمی دونم! این خواب آقای رسول زاده داره آروم آروم به صورت اسلوموشن و خیلی طولانی در من تکرار می شه.... آروم آروم دارم می افتم توی یه رودخونه و غرق می شم.... و آدمهای دورم دارن برای من داد می زنن و آروم آروم گریه می کنن...

کاش دنیا تموم نشه... کاش بشه همینجور هی نوشت و نوشت.

حواسم هست داره بلند می شه... به درک! بلند بشه... نوشتن حالمو بهتر می کنه...

به قول داداشی من از اون تیپ آدمام که دیوونگی عاقل ترم می کنه ... می تونم برم چایی بخورم... می تونم کتاب جدید نازی صفوی رو که کادو گرفتم هی بخونم تا بهتر شم...یا از صبح تا شب عین موتور تراکتور کار کنم...و باز بیام اینجا و بنویسم.

اونوقت غمهام می روه توی کلمه و حالم هی بهتر میشه....و دیگه دست از سر تسبیح خانوم جان بر میدارم که نخش داره پاره میشه...

 

پ.ن. کسی سی دی لئونارد کوهن منو ندیده؟؟

 

امتحان GRE رو گند زدم...

معده م به طرز وحشتناکی میسوزه...

کماکان احتیاج به خواب دارم...اما خوابم نمیبره!!!

وقتی مثه من یه آدم پرحرف و پر سر و صدا باشی که عین خلا چرت و پرت بگی تا بقیه بخندن و صدای خنده هات تا 10 تا خونه اونورتر بره….این روزا که حوصله خودتو نداری…کاملا تابلو میشی!!!…

به بچه ها گفتم امروز مگسیم…پس هیس!!! So

از بس فک زدم تو کلاس حس میکنم آنژین شدم....اونام سرسام گرفتن...و آخراش هم به التماس افتاده بودن که دیگه بسه!!!

واسه لجبازی با خودمم شده…تلفن کردم به آقای تهرانی واسه عید تور رزرو کردم…

رفتم سراغ اون پسره که رفیق زهره ست…واسه مهمونی فردای آبتین کادو خریدم…

تنها اتفاق خوب تو این چند روز اما

پیشنهاد تدریس تو ستاد مرکزی دانشگاه علمی کاربردی بود….که پذیرفتم!

...

...

‍این که آدم حس کنه دلش داره میترکه...نشونه خوبیه؟؟

Never mind

اما چیزی که زندگی بهم یاده داده اینه که حرفی که تو دل آدم بمونه غمباد میشه.

مرسی بلاگ اسکای!

...

...

راستی؟ کسی اینجا به second thought معتقده؟؟؟

 

*************************

"  فرصت تردید نداری، زندگی کن!  "

پس تردیدها رو چیکار کنم؟؟

 

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کاش میشد خسته نشد....کاش حق با بقیه مردم بود...اونوقت منم بهونه ای واسه خوشبخت شدن داشتم.

 

شب جز سیاهی
چاره دیگه ای نداره
شب مست
سیاه مست است...
دیدن سیاه مست ها
چیز غمگینیه.

اینو توی این چند شب فهمیدم....

 

میدونی؟؟ دنیا خیلی نامرده...

وقتی آدم ازش خسته میشه...تمومی نداره.

وقتی تموم میشه که از آدم خسته میشه....درست وقتی که آدم از دنیا خوشش اومده!!!

 

بهم گفت:چرا تو چشمات غصه ست انقده؟؟؟

گفتم میخوام باهات صادق و روراست باشم....

اما چطور بگم...کلمه هام ته کشیده...کم میارم...

ببین!...من...

چطوری بگم بهت...من

منی که قرار بود راه زندگیو به تو نشون بدم...

بد طوری توی باتلاق افتادم.

منو ببخش.

...

...بیصدا بغلم کرد...

 

یکی میتونه بهم بگه قویترین قرص خواب چیه؟؟...من شدیدا به خواب احتیاج دارم....

 

پ.ن.1.ساقی عزیز...امیدوارم غم آخرت باشه...آروز میکنم از این به بعد فقط تو شادیها ببینمت...مرگ حقه آدامیزاده...

پ.ن.۲. خدایا به فردا صبح من رحم کن...

شرایط جالبی ندارم...

چرا؟

الان مثه آدمیم که  یه دنیا فریاد تو گلوشو اما باید خفه خون بگیره....چون قسم جون عزیز ترین آدم زندگیشو خورده تا سکوت کنه...

الان مثه آدمیم که چشماش میبینه اما آرزو میکنه کاش مادرزاد کور بدنیا میومد و بعضی چیزا رو نمی دید....

الان مثه آدمیم که حس میکنه تموم بدنش کثیفه...حتی از گه کثیف تر...و هر چی خودشو میشوره پاک نمیشه...

الان مثه آدمیم که دلش میخواد یه آدمو بکشه...به لجن بکشه...له کنه...اما نه، حیف این همه کار...دلم میخواد تف بندازم تو صورت یه نامرد مردنما!!!

الان مثه یه آدمیم که عینهو اون خره میمونه که هر چی بقیه میخوان بهش حالی کنن آروم باشه...نمیشنوه این همه یاسینو!!

الان مثه اون آدمیم که ادعای خداشناسیش آسمونو پاره کرده...میشینه پای سجاده وفقط لعن و نفرین میکنه...

الان مثه یه آدمیم که از هر چی آدمه رو زمین احساس تهوع بهش دست میده....

الان مثه یه آدمیم که دلش میخواست تا قیام قیامت کر بود و خیلی دروغا رو نمیشنید....

الان مثه یه آدمیم که به هویتش با کمال احترام شاشیدن و دم نزدن...

الان مثه اون آدمیم که داشته غرق میشده و نجاتش دادن...اما اصلا خوشحال نیست...چون خره،احمقه...بیشعور و عوضیه... نمیدونه که اگه نجاتش نمیدادن غرق میشده و میمرده....

الان مثه یه آدم نیستم...مثه اون حیوون زخمی هستم که خون جلو چشماشو گرفته و خشمش فقط با پاره کردن خرخره یه حیوون تر از خودش کم میشه...

الان مثه اون دیوونه ای هستم که میخوام انقده داد بزنم که ببرنم تیمارستان و بندازنم تو اون اتاق سفیده...دستامو ببندن و به پاهام زنجیر بزنن...

یا عین اون سرکش و جانی که میخواد بزنه تو کوه و بیابون و هوار بزنه....

.....

.....

بهم گفت: چه خدایی داری که گذاشته به چشمات ببینی که خوبی هم میتونه به بدی غلبه کنه؟؟...هر چیزی یه تاوان داره تو زندگی...تو نه کثیفی...نه بیشعور و احمق....اون چیزی که تو اسمشو گذاشتی اقبال بد...بزرگترین خوش شانسی دنیاست...گریه کن...فقط گریه کن....

....

...

...

حالم از این دنیا و آدماش بهم خورد.

تمام.

 

******************************************************

 

از اینی که الان هستم، بدم میاد...که چرا عین احمقا گریه م بند نمیاد...از اینکه تو این 10 روز کله م داره میترکه از هزارتا"چرا" که واسشون جواب پیدا نمیکنم...از اینکه عین احمقا قول دادم رفتارم عین یه خانوم باشه و نمیشه...که چرا دیروز وسط خیابون عین زنای سلیطه ماشینو یهو نگه داشتم و پیاده شدم و هوار زدم... اما داداشی خیلی مهربون و خونسرد اومد کنارم...دستامو گرفت تو دستاش و بغلم کرد و گفت:

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد،

بنده طلعت آن باش که آنی دارد...

و من خجالت کشیدم ازش که چرا اشک تو چشماش بود به خاطر من!!..از اینکه امروز سر سفره نذری دختر خالهه وقتی خاله هام با شادی بلند فریاد زدن که شله زرد جلوی من نقش حسین روش افتادیهو با صدای بلند هق هق زدم و همه رو به گریه انداختم و مجبور شدم به بهونه امتحان ماشینو بردارمو بیام خونه...از اینکه دیشب سرمو گذاشتم رو پای مامان بزرگه و بهش گفتم: "مامانی از خدات بخواه به من کمک کنه....کینه داره از پا در میاره منو"...و اون تسبیح خانوم جانو که یادگاریه واسش گذاشت تو دستام...از اینکه انقده ضعیف شدم...احساس میکنم کمرمو با تیشه زدن خورد کرده ن و پشتم تا شده....از اینکه دلم میخواد ساعتها بخوابم ...که از مامانه خجالت میکشم که وقتی براش دردمو گفتم و همه اون حقیقت تلخو نشونش دادم... فقط شونه هامو آروم مالید و بیصدا اشک ریخت و فقط شنیدم گفت:"الهی برای دلت بمیرم مادر!!..."

اما من یه دنیا گله دارم که نمیدونم چی کارشون کنم...

گاهی خط زدن و رفتن بهترین راه ممکنه...اما کاش همه چی تو مغز آدم به سادگی زدن یه

Ctrl,Alt&Del بود....

 

 

 

یادته گفتم از شکست خوردن بدم میاد؟؟؟

نه اینکه شکست چیز تازه ای تو زندگی من باشه...نه.

میدونی؟..شکست واسه من فقط باعث میشه که یه لحظه از خیالاتم بیرون بیام و اینه که قابل تحمل نیست.

به هر حال فکر میکنم بدترین کابوس ها از بعضی واقعیت ها بهترن.

 

--سلام.

+سلام...حالت خوبه؟...امروز خوشحالتری.

--آره...تموم سعی مو کردم....هرچی غم بود و نمیشد گفت...هر چی حقیقت سیاه بود و نمیشد نشون داد....هر چی گله بود و باید ناگفته موند و خوردم و قورت دادم...

+مهم اینه که امروز خوشحالتری....گاهی بهتره آدم روزه سکوتو افطار نکنه.

 

چیزای دنیا دو جورن...
چیزایی که آدم دوست داره و هیچ وقت به دست نمیان!!
چیزایی که همیشه هستن یا میخوان همیشه بمونن ولی آدم ازشون متنفر میشه و ولشون میکنه.

 

""شما دیگر چرا؟
شما که از روز ازل عهد بستید،
که شبهای تاریکمان را روشنی بخش باشید.
اینک آمده آن شبها؛
ولی شما...

اصلاً عهد ازلیِ تان را به بوته ی فراموشی می سپاریم...
امّا شما را به روشناییتان سوگند،
تاریکی شبهایمان را ساقی نباشید.""

 پ.ن.۱:چند ستاره داره روی دوشم سنگینی می کنه!!!

 

*************************************

مهربونترین مرد زندگی من!

...امروز هم تولد تو بود...هم به نوعی تولد من.

خوبه که امسال یه چند روزی زودتر به دنیا اومدم...نه؟

تولدت مبارک بابایی.

دوست دارم همیشه...و

مرسی که همیشه و همه جا مراقب منی.

 

 

بهم گفت: این همه درباره پاییز و غم باهات حرف زدم دلت گرفت؟؟؟...دنیا چیز قشنگ زیاد داره...بی خیال حرفای من و امثال من باش....فقط کافیه از زیر آلاچیق وسط حیاط یه نیگا به خودت و بقیه چیزای دور و برت بندازی!!

 

 

آدماهای زندگیم دو دسته شده اند....

اونهایی که سعی میکنند یه چیزی از من یاد بگیرن و فکر میکنن کارم خیلی درسته

و اونهایی که سعی میکنن زندگیمو سر و سامون بدن و منو به قولی از این گرداب بیرون بکشن بیرون.

جالب اینه که من فکر میکنم هر دودسته دارن اشتباه میکنن...آدم بهتره درباره مسائل مهم ساکت باشه، کتاب بخونه،فیلمای مسخره کماکان ببینه،سرد باشه و البته وبلاگشم بنویسه...

و همینطور آروم آروم با بقیه بره فرو...

 

 

میدونی؟؟؟ من فکر میکنم ترسیدن اولین مرحله فهمیدنه...درسته که تا آخرش خیلی راه مونده تا برسی...اما...

میخوام اعتراف کنم...عجیب احساس ترس میکنم.

 

Any way

 

اگه بدونی چقدر خوشحالم...
چقدر خوشبختم...
چقدر فکرهای خوب کرده ام...
اگه بدونی چقدر از اونچه دیگرون می گن
بهتر و بالاتر هستم.
نمی دونی چه لذتی داره آدم
فدای کسی باشه!!!


   1      2    >>

منوی اصلی

آرشیو

آخرین پست ها

جستجو

بازدید کنندگان