گاهی حالم خوبه....
درد نمی کنه تنم.
گریه نمی کنم.
حتی گاهی
توی کوچه سوت می زنم... آواز می خونم...به متلک پسرای محله می خندم.
با درختها حرف می زنم.
روی پشت گربه ها دست می کشم.
مثل دیگرانم!!!
احساس نمی کنم چیزی حروم شده...
احساس خستگی ندارم.
بهار دارم گاهی...
امیدی هست...
باور کن!! امیدی هست.
من زنده می مونم
لااقل احساس می کنم هنوز
زنده ام گاهی...
وقتی که یادت می افتم...
پ.ن.1.افکار یک خواب زده که از بیخوابیش شدیدا رنج کشیده.
یعنی خودم.
پ.ن.۲:همیشه به همه می گفتم:"وقتی دست دوستت سرده٬دستکش نمی خواد.دستش رو بگیر!!"
ولی حالا خودم٬برای هیچ کدوم از دوستام این کارو نمی کنم!!!!
خیلی بده که آدم به چیزی که میگفته دیگه معتقد نباشه.
پ.ن.3.وایسا دنیا...من میخوام پیاده شم.


