*اساسا من یا ازاونور دیوار می افتم یا از اینورش...

یا یه خط درمیون میام آپ میکنم...یا میرم و یه قرن بعد برمیگردم!!!

 

*داشتم فکر میکردم چرا انقده مامانه فکر میکنه من لنگه دوم باباهه هستم؟؟؟

درسته یه شباهتای ظاهری باهاش دارم...اما...!!!

اینو بالاخره فهمیدم.

من لنگه دوم باباهه هستم...چون یه چیزی تو وجودم ریشه عمیقی داره...

کینه.

 

*میدونی؟؟ خیلی عجیبه...این که مدام بقیه میان دور و بر آدم... به آسمون خاکستری خیره می شن...

و بهت میگن:"می فهمم چی می گی" .

اما اگه راستشو بخوای آدما واسه فهمیدن کسی به دنیا نمیان...اونا میان فقط واسه اینکه یه چیزی گفته باشن...

 

*امروز سرکار که بودم یه چیزی فهمیدم...

فکر می کنم اوضاع مملکت خرابه و مردم یه طور فلسفی باحالی همونطور که مردنشونو یا بدبختیشونو...یا کارهایی رو که هیج وقت نمی تونن بکنن رو با فراموش کردن تحمل می کنن... اوضاع اطرافشونو بیخیال شده ن...!!!
فکر می کنم منم همینطور... کتاب نمی خونم...تلفنامو
reject میکنم...فیلمای مسخره میشینم تماشا میکنم...گنده کلفت بار اینو اون میکنم...اما

گاهی شبها منم مثل بقیه منتظر یه اتفاق بد خیلی نزدیکم... که قراره بیفته ولی راجع بش حرف نمی زنم...!!!

 

*خیلی دلم میخواست بهش بگم:

دیوونه برات کلمه کوچیکیه....

دیوونه ساده ست...تو نیستی!!!

دیوونه مغرض نیست...تو کرم داری....مرض داری!!!

دیوونه فریاد میکشه...تو سعی میکنی آروم حرف بزنی...

دیوونه افسرده ست...تو تاریکی!!!...سیاهی.

....

تو از دیوونه، دیوونه تری.

...

اما خوب گفته ن: "خوش به حال دیوونه!!!"

گاهی حالم خوبه....
درد نمی کنه تنم.
گریه نمی کنم.
حتی گاهی
توی کوچه سوت می زنم... آواز می خونم...به متلک پسرای محله می خندم.
با درختها حرف می زنم.
روی پشت گربه ها دست می کشم.
مثل دیگرانم!!!
احساس نمی کنم چیزی حروم شده...
احساس خستگی ندارم.
بهار دارم گاهی...
امیدی هست...
باور کن!! امیدی هست.
من زنده می مونم
لااقل احساس می کنم هنوز
زنده ام گاهی...
وقتی که یادت می افتم...

 

پ.ن.1.افکار یک خواب زده که از بیخوابیش شدیدا رنج کشیده.

یعنی خودم.

 

پ.ن.۲:همیشه به همه می گفتم:"وقتی دست دوستت سرده٬دستکش نمی خواد.دستش رو بگیر!!"
ولی حالا خودم٬برای هیچ کدوم از دوستام این کارو نمی کنم!!!!

خیلی بده که آدم به چیزی که میگفته دیگه معتقد نباشه.

 

پ.ن.3.وایسا دنیا...من میخوام پیاده شم.

 

 

 

پ.ن.عکس کار خشایاره.

ببین چه میکنه این بازیکن....

 

*نگران من هستی؟
علت پریشونیم؟
ببین!! آینه چیز خوبیه.
غیر از آرایش به هزار کار دیگه هم
می آد...

 

*تجربه ثابت کرده درست وقتی که توقع آدم از دنیا و آدماش میره بالا....

همون ضد حال معروف به وقوع می پیونده.

حالا خود دانی!

 

*

+چته؟

-- حالم گرفته س.جواب آزمایشش مثبته. بهش گفتن شاید با شیمی درمانی خوب شه...اما شاید...

+خب! پیش میاد...اما میدونی؟خیلی وقت بود ندیده بودم دلت واسه یکی بسوزه.

--میدونی؟ خیلی سخته تو چشم یکی هم ترس از مردنو ببینی...هم یه عالمه آرزو که دارن دستی دستی دود میشن...من از اون چیزی که دیدم حالم گرفته شد.

 

*من معتقدم اینی که میگن آدما هر چی سنشون میره بالاعاقلتر میشن... رفتارشونم عوض میشه...پخته میشه...

حرف کاملا مزخرفیه.

آدما از وقتی خودشونو میشاسن...تا وقتی میمیرن همون دسته گلی میمونن که بودن!!!

حتی خودم.

اینو وقتی 24 ساعت تموم با همه حتی آبتین قهر کردم و حرف نزدم تا اونی که میخواستم شد!!...فهمیدم.

 

من مجرمم به جرم کلمات پیاپیم
و اسیرم به قید اسارت حرفهای خودم
مقیدم به قیدی که نمی دونم
و از هر چی می شناسم رها شده م
اگه تونستین...
منو دستگیر کنین.

 

یادمه بچه که بودم...بابایی من بهترین بابای دنیا بود...خیلی مهربون و ولخرج بود...هر چی میخواستم واسم میخرید...

یادمه یه روزی تو اون مغازه بزرگه که سر فرح شمالی بود...پاهامو کردم تو یه کفش که یه آدم آهنی بخرم....

یادمه بهم اخم کرد که آدم آهنی ارزش خریدن نداره...که به درد یه دختر نمی خوره....که ظرافت!!!نداره...

که تلخه و زشت و سخت...اما من پاهامو کوبیدم زمین که میخوامش...اونم خرید....

...

...

الان بعد از چند سال....

من هنوزم هر چی میخوام پاهامو میکوبم زمین...!!!

اما دیگه آدم آهنی نمیخوام...

خودم یه آدم آهنی مدرنیزه م...که میخنده،گریه میکنه،میرقصه،عصبانی میشه،درس میخونه،درس میده...

اما

ظرافت نداره...

قلب نداره...

اصلا دخترونه نیست...

تلخه...

سخته...

...

...

Any way...هر چند بقیه میگن اینطوری نیستم...اما تا قبر آ آ آ...

...

همش تقصیر رضا صادقی بود با این آلبوم جدیدش...

گند زد تو احوال خوشم!!!

...

از اینکه آبتین بهم دروغ میگه و از صداش میفهمم...از خودم حالم بهم میخوره...

...

...

واسه امشب دیگه بسه.

احساس می کنم سبک تر از قبل شده م...

میدونی؟

دوستت داشتم...

دارم...

و خواهم داشت...

آدمو سبک می کنه...خیلی سبک.

 

- من نمی خوام درباره وضع ظاهرش حرف بزنم ولی فقط موهاش قشنگ بود.
- نه عزیزم اشتباه می کنی دقیق تر نگاه کن...
- اون درباره من چی گفت؟
- تا رفتی گفت خیلی سرد بودی و گند دماغ!!
- دوسش ندارم.
- می دونم اونم زیاد ازت خوشش نیومد. به اعتقاد من این علامت خوبیه!!!...باید صبر کرد.

...

 

اعتراف می کنم به این نتیجه رسیده م که تنهاییم هیچ جور پر نمی شه...

 چون اصولا مردمو دوست دارم ...ولی اونها رو هم ارزش خودم نمی دونم.!!! از یک جنس دیگه می بینمشون...

 کلمه "ما" به طرز غریبی منو به وحشت میندازه.... اگه گاهی گیر افتادم و خلاف اینو اینجا نوشتم شما حواستون باشه...

 

اعتراف می کنم صداقت بی فایده است.

 صداقت آدمهای دیگه رو رنج می ده و خود آدمو!!!و خیلی از چیزهای دیگه رو.

نباید به دیگران در هیچ باره ای راست گفت.

 

اعتراف می کنم که دارم یکی دو تا راه جدید رو امتحان می کنم...

و مطمئنم تا قبل از اینکه بمیرم کلی راه جدید دیگه به ذهنم میرسه...آهسته آهسته.

 

اعتراف می کنم که حالا حالا ها قرار نیست کم بیارم...

من همیشه شک داشتم به بودنی که میدونستم نیست....

و قلبی که شک داشتم آیا می تپید ....

 

اعتراف می کنم خیلی تلخم.

اما این به اون معنا نیست که یکی بخواد ازم بل بگیره...

حتی شما دوست عزیز!!!

میدونی؟ کاش الان آخر قصه بود....

همونجایی که بالاخره پینوکیو آدم شد!!!

 

با خودم فکر کردم چند روز پیش که دارم چه غلطی می کنم... و کدوم طرف میرم و قراره چه اتفاقی برام بیفته.... به هیچ نتیجه درستی نرسیدم.!!!

 بعدش با خودم گفتم نمیشه وقتی آدم به این نتیجه می رسه که نمی دونه چه بلایی قراره سرش بیاد... بیخود تصمیمات عجیب غریب بگیره.

 پس قرار شد هیچ تصمیمی هم نگیرم.!!!

 بعدش پیش خودم تصور کردم که گنده ترین آرزوهام بر آورده بشه... بعدش فکر کردم که کلی مساله دیگه بوده که درباره اش فکر نکرده م ...بعد با خودم گفتم دست از آرزو کردن بردارم.!!!

 دست از آرزو کردن که برداشتم احساس پیری به من دست داد... بعد به این فکر کردم که بدون آرزو شدن دلیلی برای پیری آدم نمی شه...پس پیری باید دلیل دیگه ای داشته باشه.

 بعد به خودم گفتم دلیل پیر شدن چندان مهم نیست... مهم اینه که پیر نیستم واقعا...و وقتی که آدم پیر نیست باید جوون باشه... چون آدم باید حتما همیشه یک چیزی باشه و هیچ چاره ای از بودن نیست.!!!

 با خودم فکر کردم وقتی چاره ای از بودن نیست آدم چرا بیخود درباره اش فکر می کنه.... حتی الانم که دارم به آهنگ"آخرین تلاش" ستار گوش میدم...هنوز درباره این مطلب آخر فکر می کنم...!!!

...

...

Any way!!!

 

--ازم پرسید: ده تا چیزو بگو که ازشون متنفری!!!

...

...

+راستشو بگم از ده تا که خیلی خیلی بیشتره...اما...

از مانع و سد...

روزای آفتابی که چشمام درد میگیره و نمی تونم خوب دید بزنم...

باختن توی هر بازی...

از آدمای خالی بند و قمپزی...

از فاصله بین پنج شنبه تا جمعه...

از اینکه یکی سوال پیچم کنه...

از آدمای تازه به دوران رسیده...

از آدمایی که چشمای رنگی یا ریز دارن...

از اینکه یکی به خودش اجازه بده به شعورم توهین کنه....

و از همه بیشتر از هر چی و هر کسی که باعث آزار آبتین بشه بیزارم....

 

داشت به دوستش میگفت: یه چیزهاییو دوست دارم که  اسم ندارن...

و نمی تونم به مامانم بگم که برام بخره....اما مطمئنم اگه اسمشونو یاد بگیرم برام می خره....

 مامانم مهربونترین مامان دنیاست...!!!

...

...

پ.ن. کلی حال کردم!!!

 

 


منوی اصلی

آرشیو

آخرین پست ها

جستجو

بازدید کنندگان