میدونی خدا چطوری شطرنج بازی میکنه با آدم؟؟؟
اول آدم رو مات می کنه...
بعد کیش می دهه بهش.

به همین سادگی.

 

+ دلت واسم تنگ شده هی زنگ میزنی؟

-- نه...کی گفته؟؟...عادت کردم فقط.

+ میدونی عیب کار چیه؟ موضوع اینه که آدمای راستگو نسلشون خیلی وقته منقرض شده!!!

-- صدای جارو برقی میاد؟؟؟

+ هوا خیلی سرد شده.

 

میدونی چیه؟؟ من فکر میکنم این بزرگترین حماقت یه آدمه که فکر کنه یکی تا ابد به پاش میشینه....

این یه قانون قدیمی طبیعته...

حالا یکی زود خودشو جمع وجور میکنه...یکی دیرتر...

 باید در صورت مایوس شدن از یه نفر...سریع دکمهEsc  رو فشار داد....

همیشه باید آدما رو ترجمه کرد...بعد طبقه بندیشون کرد...و اونایی رو که بیشتر دوست داری...هر روز بخونی...و بقیه رو ببخشی !!

 

تکراری ترین شنیدنی تو زندگی من:

چقدر من و آبتین شبیه هم هستیم.

 

 

اولین تابلو نقاشی وروجک روی بوم قاب شد...

اساس لذت بردم.

 

خصوصی:

پینو کیو بعد از 20 قسمت آدم شد...تو بعد از چند سال همون الاغی هستی که بودی.

 

 

با آهنگSTART THE FIRE تارکان کلی حال میکنم...

به کسی اعتماد نکن
حتی به خودت
دنیا جایی برای تکیه کردن هم نداره...

 

من معنی Married but looking رو درست نمی فهمم

 یعنی Looking اش رو می فهمم Married اش رو نمی فهمم...

 

گاهی آدم فکر می کنه که کارش تا این حد درسته  که اگه بگه سعدی جواده... سعدی جدا جواده.

من جدا فکر می کردم تا به حال که سعدی جواده ...همیشه سعدی رو میذاشتم جلوی حافظ و فکر می کردم که انگشت کوچیکه حافظ هم نمیشه!!!.

 یه چند وقتیه توی یه حال خیلی خوبی هستم... تو مایه های دل همه تون بسوزه !!! که احتمالا فعلا سعی

می کنم تا می شه و ضرری واسه کسی نداره همینجور نگهش دارم... اونشب توی کلاس آبتین اون غریبه که نگاه آشنایی با من داره...داشت سلسه موی دوست رو می خوند... و من دلم برای سعدی تنگ شد. احساس کردم تازه با سعدی برخورد کرده ام. فکر می کنم نه تنها شاعر که آدم بزرگی هم بوده که یک معنی دیگه از برخورد با زندگی... چیزی که من دارم کم کم یاد می گیرم و تجربه می کنم و همیشه خیلی ها رو به خاطرش تحقیر کرده ام،یاد میگیرم...

 حالا که بهش نزدیک می شم... می بینم احساس های خیلی جالب و خوبین و با اونا کارهای جالبی می شه کرد... هیچ مهم نیست که به آدم بگن الکی خوش یا جواد... هیچ مهم نیست.

دروغ چرا...از اینکه بقیه ازم تعریف میکنن خوشم میاد... ولی راستش نظر آدما برام هیچوقت زیاد مهم نبوده...

 

اصولا من از اون تیپ آدمام که مکررا حس خودشیفتگیم بالا میزنه...

اما جدیدا کارای آبتینم مزید بر علت شده...

بر خلاف اون همه غر که خانواده م بهم زدن...الان از اینکه این همه وقت گذاشتم واسش اصلا پشیمون نیستم...

موفقیتش یه پیروزیه... که فقط و فقط مال منه!!!

 

و

 

خدایی که این روزا همه جا حضور داره....

من فکر میکنم ناراحت کننده ترین بخش مراسم تدفین،
رستورانه!
جایی که همه اونایی که تا یه ساعت پیش،
تو سر و صورتشون می زدن!،
راجع به کیفیت غذا صحبت می کنن!!...

 

به نظر من آدمام باید چند وقت به چند وقت یه دگردیسی داشته باشن...

احمقانه نیست آدمی که نسبت به مثلا 3 سال پیشش هیچ تغییر مثبتی نداشته، بخواد تاریخو واسه خودش تکرار کنه؟؟؟...

آدمم انقده پررو؟؟؟!!!!

 

خنده دارترین جک زندگی من:

دکترا گرفتن تو دانشگاه اصفهان.

 

یه پیروزی بزرگ:

تموم شدن پازل 1000 تیکه ای من و آبتین!

 

 

 

برای تحمل روز سیاه به تو فکر میکنم...

روز بیکاری من!!!

 

صبح بازم مجبور شدم 6 بیدار شم...

طبق عادت خط چشم فراموش نشد!

بعد از اعمال چارلی چاپلینی رفتم مدرسه آبتین کارت حضور زدم....

بعدش رفتم زمین تنیس...برو بچ بیکار هم!! منتظر بودن واسه ورزش و البته بحث آزاد که امروز باز نوبت قصه کهنه دعوای زن و شوهری بود...و سو‍ژه شادی !! وسط بحث داغ من با خیال راحت داشتم Nani  میخوردم .داشتم فکر میکردم دلیل بی تفاوتی من همیشه این بوده که هیچوقت نتونستم درباره اتفاقای زندگی جدی فکر کنم...یعنی اگه بخوام بهتر بگم حوصله جدی فکر کردنو نداشتم!!!

 بعدش تصمیم گرفتم برم کتابفروشی...فکر کنم حدود 3 ساعت اون تو بودم...یه 5-6 تایی کتاب واسه آبتین گرفتم...یه 5-6 تام رمان واسه خودم ورق زدم...میدونی چیه؟ این بار دقت کردم دیدم همه رمانای فارسی آخرش مرگ و غم و غصه س...ایول به این نویسنده ها...اون نویسنده های قدیمی با اون قصه های عهد فریدون شورتی به این جدیدیا شرف داشتن.

بعدش خونه....طبق معمول جلوی آینه...و یه کشف تازه!...اولین موی سفیدمو پیدا کردم.

اما فرصت غم وغصه نبود...حدود یه ساعت پای تلفن بودم...واسه امور کاری مثلا...از بس محاوره ای نوشتم...توی یه نامه اداری به جای خانم زده بودم خانوم!!!...  و بعد تلفن مامان بزرگه که باز رفته بود رو منبر و از فواید جوونی حرف میزد...منم یه تریلی واسش چشم ردیف کردم و خلاص!!!...و البته قول دادم دیگه درباره  ازدواج جدی فکر کنم...وگرنه قطع نمیکرد!!!

از ظهرایی که باید برم دنبال آبتین بیزارم...چون از بس پز منو داده تو مدرسه...اونام یه طوری منو تحویل میگیرن که احساس میکنم اساس باد کرده م!!!

بخش fun از کلاسای بعد از ظهر آبتین شروع شد که باز اراذل و اوباش دور هم جمع شدیم...هر روز یه سوژه تازه!...ما یه کم دیر رسیدیم...آبتینو دست استادش سپردم که دیدیم زهره اشاره کرد برم بیرون...بیرون آش رشته خوردیم...و رفتیم مهستان خرید...تو یه مغازه یه جوونک فنچ گیر داده بود به من که یه چیزی بخرم که اساس جلف بود...خنده م گرفت و تشکر کردم و اومدم بیرون.

افسون بهم گفت: قالی کرمون!!!...خنده م گرفت. یاد اون تار موی سفید افتادم .

Anyway

بازم شب شد و وقت خواب وروجک...بازم یه بحث کشدار و قدیمی درباره آدمایی که میدونه هیچ رنگی ندارن ...و متقاعد کردن من که دیگه بچه نیست و مواظب منه...البته توی این بخش مامانه با صدای بلند قربون صدقه شون میرن.

...

...الانم که همه جا ساکته...داشتم فکر میردم توی ارتباط گاهی سکوت معنیش قطع رابطه ست.... اینجور موقع ها سیستم ها یک چیز چرتی برای هم می فرستن که دنیا بدونه زنده اند ولی حرفی برای گفتن ندارن...منم تموم کارهام توی زندگی و حرفهایی که زده ام همیشه پر از همین علامت سکوتها بوده....و اینکه

آدم هر چیزی رو که دوست داشته باشه چیز دیگه ای اتفاق می افته براش... و هر چیزی که براش پیش بیاد  نمی خواه... اینم یکی از قانونهای دنیاست...و اینکه

من به هیچ چیز و هیچکس توی این دنیا نه دیگه وابستگی دارم....نه دلبستگی. اینم شاگردی کردم یاد گرفتم....

و اینکه چقدر این روزا خوشبختم و آروم.

...

در ضمن دوست عزیز هر چقدرم بخواد از نحوه نوشتن من ایراد بگیره اصلا واسم مهم نیست...

چند روزه که پر می شم از خودم
لبریز می شم از خودم
فریاد می کشم
از خودم
صدای خودم
تو خودم می پیچه
صدای گریه ام توی سینه خودم
اشکهام از چشمم به سمت داخل می ریزن
قلبم توی گاو صندوق سینه ام می ترکه
از پشت دیوارهای لعنتی
که خودم ساختم
صدای خودم
غیر از خودم
به هیچکس نمی رسه!!!

اما

می خوام شبیه دیگران نباشم
شبیه مردای تنهایی
که زار می زنن شبها
یا زنهای بیچاره
که چادر به سر می گیرن
می خواهم شبیه دیگران نباشم
میخوام ستاره باشم تنها توی شب
کوه باشم تنها توی تاریکی
دریا باشم عمیق و سرد و پر از موج
می خواهم شبیه دیگران نباشم
تنها باشم
ولی شبیه آدمها!!! نباشم.

دیروز بهم گفت: تا حالا فکر کردی از چه خصوصیت اخلاقیت حالت بد میشه؟؟؟؟

...

...

راستشو بخوای...اینکه حوصله شنیدن حرف حساب ندارم...بیشتر موقع ها از دست خودم کفری میشم!!

 

 

بقیه منو به عنوان یه مترجم خوب میشناسن...اما درد کار اینجاست که بعضی وقتا واسه ترجمه ساده ترین حرفای زندگی واسه آبتین...احساس سرگیجه و حالت تهوع بهم دست میده!!!...

 

اعتراف میکنم به نبودن ها عادت کردم.
دیگه آزارم نمی‌دن....

 

آلبوم جدید همایون شجریان دنیاییه...

 

چیکارش می شه کرد؟
آدم غمگینه
پاییز هم که
Miss شد
زمستونم زود اومد
میرم توی برفها
و سرما میخورم
و دماغم می گیره
مامانم سوپ درست می کنه
تو منو بغل میکنی
بعدش خوب می شم.
دنیا
معنیش تکراره
حرفهای منم!!
چیکارش میشه کرد؟
وقتی
تکراریه.....

 

ژاله میگه من اینجا همش مینالم...میگه خدا رو خوش نمیاد بقیه فکر کنن تو آخر غمی...اما اگه بیان تو زندگی عادیت تو رو ببینن ...بهت فحش بدن که آخر بیخیالی وخوشی و لذتی!!!!

شاید راست میگه...این وبلاگ شده سطل آشغال فکرهای زود گذر من!!!

اصلا منصفانه نیست.


منوی اصلی

آرشیو

آخرین پست ها

جستجو

بازدید کنندگان