غروب نگاه کردنی نیست
آدمش اگه باشی
سخته ببینی خورشیدی
کم کم
تموم میشه...
...
بی خود این بلاگو می خونی!!
روز بزرگی بود.
یه بخش دیگه هم از زندگیم تموم شد...مهر شد... و رفت تو بایگانی!!
نمیدونم شاید بعدا نشستمو تو یه روز که آفتاب گرم بود و چایی داغ میخوردم...
همه چیو واسه نوه م تعریف کردم!!!!
بهم گفت: خیلی سخته آدم قد تو دانا باشه!!
...
... نمیدونم تحسین بود یا تمسخر!!!
به هر حال فقط نیگاش کردم.
امروز خونه مصی بودیم...هم خیلی خوش گذشت هم یه حس خوب داشتم...
بعضی روزات حس میکنی الکی تموم نمیشه...
خوب بود.
فکر میکنم آدم وقتی استرس داره بهتره بنویسه....درست وحسابی یادم نیست...اما
آره!! همون روز لعنتی بود
با خدا چت می کردم
من توی چت التماس می کردم
که منو
توی خاطراتم
Hibernate کنه
خدا داشت توضیح می داد
که دستگاه هستی فقط دکمه Reset داره
تا پاسی از شب صحبت کردیم
درباره آرامش
من هی :(( می فرستادم
و خدا با :(
جواب می داد
همون روز لعنتی بود
تازه می خواستم webcam بگیرم
که باد زد
و ارتباطمون DC شد
خطهای آسمان دیگه کلا اشغاله
منم وقت Dial کردن ندارم!!!
...
...
برم که از پرواز جا موندم...
ژاله معتقده یکی از بزرگترین اختراعات بشر درست کردن آیینه بوده....که بعضی آدما انگار از محسنات خارق العاده اون درست و حسابی خبر ندارن....
پ.ن.1. داشتن حداقل یه آینه توی هر خونه شرط لازم و نه کافیست!!!
پ.ن.2.هر از گاهی بد نیست آدم خودشو تو آینه ببینه تا بعضی موضوعات بهش مشتبه نشه!!!
پ.ن.3.حتی با داشتن اعتماد به نفس بالا!!! راه دوری نمیره که آدم به عوام الناس رحم کنه و بعضی از این عکسهاشو تو معرض دید عموم قرار نده!!!...
دیروز داشتم فکر میکردم...تو خودت بزرگی یا من تو رو انقده بزرگ خواسته م؟؟؟!!!
آبتین میگه بعضی روزا مال آدمه...بعضی روزا مال بقیه ست....
مثلا امروز روز اون بود....
اما مطمئنم که بیستم آبان روز منه!!!....
امروز تو یه کتاب یه چیزی خوندم که خیلی با حال و روز الانم میخونه :
دختر: این سربالایی پدر آدمو در میاره؛باز خوبه آدم مطمئنه یکی منتظرش هست وگرنه به چه عشقی این سربالایی رو میره بالا؟
استاد: وقتی هم مطمئنی کسی منتظرت نیست؛ راحت میری بالا...
دختر: پس به نظر شما من چرا سخت میرم بالا؟
استاد: برای اینکه مطمئن نیستی.مرددی!!!
(شبهای روشن-فرزاد موتمن(
...
...
فعلا همین تا بعد!!...آهان راستی؟نظرتو خوندم...حرفات آشنا بود...
می خواهمت
و نمی دانمت که چیستی...
...
خنده داره....نه؟؟
بعضی وقتا واقعا به این نتیجه میرسم که زندگی من با خیلی از آدمایی که میشناسمشون فرق داره....
یا حداقل انقده که اتفاقای جورواجور واسه من پیش میاد ...واسه خیلیا احتمالش تقریبا صفره!
دیروز داشتم فکر میکردم دکتر بودنم عالمی داره....
عین دکتر بداخلاقه که من 80% مواقع دوسش دارم...اما اساس سگه!!
یا این یکی دکتر عینکیه که عین خر حالیش نیست...اما شده معاون پژوهشی کل دانشگاه !!...دیروزم مخمو خورد از بس درباره کار من حرف زد،اما معلوم بود یه ذر ه شم نفهمیده!!!
یا این دکتر سفیهه که وقتی بهم گفت برم دانشکده مهندسی قزوین واسه تدریس....انتطار داشت از خوشی غش کنم....اما طفلی وا رفت وقتی خیلی خونسرد بهش گفتم راهش اذیتم میکنه....فکر کنم تا 24 ساعت با خودش کلنجار رفت که مخ من بوی قورمه سبزی میده!
یا این یکی دکتر مهربونه که هنوزم فکر میکنه من ناراحتی و استرس اون قضیه 3 سال پیشو دارم!!!...هی بهم میگه همه چی ok میشه...غصه نخور!!!!!
یا دکتر درازه که خیلی دلش میخواد وسط حرفای جدی...بزنه تو جاده خاکی و هی حرفو بکشونه به آبتین که چی کار میکنه...الان چه کلاسی میره...چقدر واسش جالبه رابطه من و آبتین...و منم مجبورم واسه اینکه فضولی نکنه دیگه...اساس بزنم تو برجکش!!!!
یا این خانوم دکتره...که اساس عقده ایه....وقتی میخواد خودشو پای تلفن معرفی کنه...میگه سلام،من دکتر....هستم!!!!!!
یا دکتر تپله که فکر کنم از همه این دکترا نرمال تر باشه...حداقل کاری به کار من نداره!!
...
...
واسه همین تنوعه که تصمیم گرفتم دکتر شم!
...
شاید بعدا نوشتم من چه پدیده ای شدم!!!!
فکرشو بکن!...هنوزم حالم از دیدن بعضیا بد میشه...
پس اینی که میگن زمان هر موضوعی رو کمرنگ میکنه...دروغه!
ببین...این دیگه تقصیر من نبود...
مثه بچه آدم داشتم زندگیمو میکردما...
مثه یه دختر خوب صبح از خواب پا میشدم...میرفتم سر کار...برمیگشتم خونه....
مثه بچه آدم داشتم همون کاریو میکردم که بقیه ازم میخواستن...
پس من مقصر نبودم که این تلفنه یهو شد و فکر یه کار گنده رو عین خوره به جونم انداخت...
نمیدونم به تقدیر اعتقاد داری یانه...
اما حداقل واسه من یکی هیچ اتفاقی الکی تو زندگی پیش نیومده...
اینم از نتایج کوتاه مدت و بلند مدتش فهمیدم!!!
...
...
از اونجایی که من خیلی کله خر تشریف دارم...سعی میکنم به چشمای نگرون مامانه نیگا نکنم...
تصمیممو گرفتم...و میخوام برم جلو ببینم چی میشه!
راستی؟دلم برای پاییز خیلی تنگ شده بود...
هرچند اینجا خیلی وقته زمستونه!
دیروز زیر آلاچیق نشسته بودیم...بهش گفتم:
چی کار می کنی؟
گفت: یاداوری خاطرات!!
