هر وقت به چیزی فکر میکنم فوری یه قطار حرف توی ذهنم ردیف میشه که باید تند بنویسم....بعد ازم گله میشه که تو چقدر مینویسی!!!...اما واسه خودم کمیتش اصلا مهم نیست...چیزی که همیشه واسم مهم بوده و هست فقط دلیل نوشتنه!!

 

نه اینکه من چیزی واسه گفتن نداشتم که آبدیت نکردم....نه!

یادمه بابابزرگه همیشه به داداشی غر میزد که داره همه خوشیهای زندگیشو فدای پول درآوردن میکنه!

اون وقتا فکر میکردم حق با بابابزرگه س!

اما الان خودمم به همون درد مبتلا شدم!

کار...کار...کار...نه برای فرار از نبودنها، یا فراموشی بودنها و ندیدنها...

فقط برای پول!

...

و این پول لعنتی عجیب شیرینه.

 

یکی از بزرگترین بدبختیهای من اینه که اکثر ادمایی که منو میشناسن فکر میکنن خیلی کله خر و نترسم!

مثلا این دختر خالهه...که تا گفتم سینمای خونم اومده پایین....سریع گفت با ماشین اون بریم که هم بلیط بگیریم...هم نشونم بده که چه دست فرمونی داره!!!

سوار شدیم...رفتیم...بلیط گرفتیم...برگشتیم...

اما

من به محض رسیدن یه شربت آبلیمو خوردم....از بس که واسه همراهی با دختر خالهه کلاج و گاز فشار داده بودم،پاهام از درد سوزن سوزن میشد....احساس کردم پرشیا آخرین ماشینیه که ممکنه یه روز انتخاب کنم و بخرم....تازه!وقتی با اون چهره مثه گچ از رانندگیش واسه بقیه تعریف کردم...حس کردم بهتر از من تو دنیا خالی بند پیدا نمیشه!

 

 

گاهی یکیو نداری...پس فقط حسرت نداشتنشو میبری...

گاهی یکیو نداری و نمیتونی ببینیش...پس حسرت نبودن و ندیدنش به دلت میمونه....

اما وقتی یکیو نداری اما مجبوری ببینیش....اونوقته که همه حسرتهای دنیا توی دلت انبار میشه!

....

اما به قول این خانوم خوانندهه:

یا تو...یا هیچکس دیگه!!

 

پ.ن.1 به دختر تپله تبریک واسه قبول شدنش تو دانشگاه.

پ.ن.2 از اونجایی که Id  من تو یاهو سه روز پیش هک شده...همه دوستایی که تو لیست من بودن برام اینجا Idخودشونو بذارن تا حتمااونارو add کنم.

 

و دیگه....

غروب
پایان خورشید نیست
غروب
پایان زمینه!!
اینو گالیله کشف کرد
اما مردم به اون خندیدن.

داناییم
به ناتوانیم اضافه شد...

ای کاش اون حقیقت عریان محض رو
هرگز ندیده بودم.

 

سرنوشت من موضوع غریبیست...

پیمانه زندگی من گاهی با یه لبخند پر میشه....

و زمانی با تموم جهان پهناور هم پر نمیشه!!!

 

 

عاشقانه ات رو بگو
و گورتو گم کن شاعر!!!
این دنیا
جایی برای شعر گفتن نداره...

 

میدونی؟گاهی وقتا خودمم می مونم...

خیلی وقتا دردهای زیادی بودن که هیچوقت نشد واسه یکی تعریف کنم....چون واسه هیشکی قابل فهم نبود!!...یا به قول خیلیا از روی شیکم سیری بود!!....

خیلی وقتا عین الان قادر نیستم مسائل زندگی رو واسش باز کنم....یا خیلی چیزارو واسش توضیح بدم...حتی وقتی میبینم خیره به چشمام و لبام نگاه میکنه و منتظر جوابه!!!....یا وقتایی که میبینم فقط به خاطر راضی کردن من اون چیزیو که دلش میگه انکار میکنه، از خودم بدم میاد...

خیلی وقتا یه دردایی با آدم هست که با اینکه هر روز کهنه و کهنه تر میشه....اما همیشه با آدمه....عین یه بختک...

 

 

امروز روز بزرگی واسه من بود....سراغ ادیت مقاله م نرفتم...سر کار نرفتم و همه کلاسامو کنسل کردم....به جاش یه ساعت با کفش پاشنه بلند پیاده روی کردم...ماتیک پر رنگ مالیدم...مانتوی چیندار پوشیدم...3تا نسکافه خوردم و دو ساعت تموم عکس و فیلمای قدیمیو نگاه کردم....و موفق شدم آش رشته درست کنم...شاید بهتره بیخیال کارای بزرگ توی دنیا بشم.!!!...اما

حس میکنم مقاومتم خیلی زیاده....

توانم از همه شماها بیشتره....

و میتونم از همه بهتر باشم...

میبینیم!!!

آرامش از بیخیالی اونورتره....یعنی بهتره

فکر میکنم دغدغه توی ذات آدم وجود داره....یه چیزی عین لازم و ملزوم هم!!

نه....

نمیشه....

خیالم اصلا راحت نیست...

حس میکنم زنده بودنم به کلماتم وابسته شده...وابسته به چیزایی که میگم یا مینویسم...

اما خدا کنه به تهش نرسم!!

....

....

خیالم اصلا راحت نیست....

در دیاری که
دل مردمش
از شک به هم لبریز است،
در دیاری که
گل زینتی اش خشخاش است،
پونه بودن سخت است!..
در دیاری که
همه دزد و دغل باز و
ریاکار و کثیفند،
همه بی همه چیزند،
همه ابلیس اند،
آن که از عشق سخن می گوید،
بوف نفرین شده ای،
بدبخت است!
سخت است!
سخت است....


منوی اصلی

آرشیو

آخرین پست ها

جستجو

بازدید کنندگان