امشب همه جا آرومه...آروم وساکت...منم زیر آلاچیق نشستم....نوت بوک داداشی جلومه...با این صفحه ادیتور سفید....خودش یه ساعت قبل زنگ زد....گاهی دلم خیلی هواشو میکنه....پسر شلوغی نیست...اما وقتی هست...همه جا آرامشه...همیشه صدای یه موسیقی ملایم تو خونه ما نشونه حضور اونه....تا وقتی یادم میاد...یا اون نبوده یا من!!!....اما یه احساس قوی بینمون هست...اینوخودش میگه!
امشب مامانه با خاله ها رفتن دوره و البته با وروجک کوچولوی خونه!!!که ژنتیکی ددریه!!!
بازم امشب سعید معلومه خیلی حالش بده....دو ساعته داره تار میزنه....ول کنم نیست....
منم خیلی وقته که دارم تمرین میکنم که دیگه کمتر فکر کنم....اما بعضی وقتا که تنها هستم ناخوداگاه فکر می کنم....مثلا همین الان داشتم به اون قدیما فکر میکردم...که اون موقع هاچقدر خودمو دست کم میگرفتم...اینکه حقوق یک روزالان من درست معادل اون پول توجیبی ماهیانه احمقانه ای بود که تازه واسش باید رسید هم میدادم!!!
اینکه آدما موجودت عجیب و غریبی هستن...گاهی خودشون بهت کمک میکنن که دیگه تو زندگیت نباشن...!!
به همین راحتی!
اینکه تنوع چیر خوبیه!...توهر چیز!...اما گاهی وقتا باید گرفت بعضی چیزا تنوع پذیر نیستن...
اینکه دارم آدم میشم!!!....جدی میگم!...نمونه ش اینه که تقریبا دیگه از شنیدن بعضی حرفا تعجب نمی کنم!!!...عین خبر عقد سارا و پیمان!!...5 سال دوست معمولی بودن و هر کدوم دوست پسر و دوست دختر خودشونو داشتن!!...امروز کارت دعوتو که واسم آوردن....به گفته خودشون تنها کسی بودم که خیلی راحت تبریک گفتم...بدون ذره ای در حرکت عمودی ابروها!!!
اینکه من فکر می کنم IQ موضوع خیلی حیاتیه تو زندگی آدما که یا ندارن یا دارن و به روشون نمیارن!!...
اینکه نیاز به یادآوری نداره....من خودمم خوب میدونم که آدما ذاتشونو بالاخره یه جا نشون میدن....اما چقدر بده که این اتفاق دیر بیفته....نه؟؟؟....
اینکه از من انتظار داشتن کار غلطیه!!...اما این اصلا به اون معنی نیست که من از آدمای دور و برم انتظار نداشته باشم!!
اینکه مهم نیست من عضو gazzag یا cloob یاsms.ac یا hi5 یا yahoo360 باشم....مهم اینه که حوصله هیچ کدوم از آدمارو ندارم!!
اینکه به نظر من احمق ترین آدما اونایی هستن که اجازه میدن اسباب بازی بقیه باشن!
اینکه به نظر من عاقل ترین آدما اونایی هستن که خیلی زود تکلیف خودشونو با همه آدمای دور و برشون روشن میکنن...!
اینکه فکر میکنم اگه پسری یا دختری تو یه رابطه احساسی یهو گم و گور میشه...و یهو هم سر و کله ش پیدا میشه....حتما سرش یه قبرستونی گرم بوده!!!....اینو علمای فن میگن!!
و اینکه کلا اعتقاد دارم مخلوط کردن رابطه احساسی با رابطه کاری اشتباه محضه!!...یکیشو باید انتخاب کرد!!!
و...
اینکه من کلا جنبه ندارم تو فضای آزاد بشینم آپدیت کنم...چون خیلی حرف میزنم!!!
همین.
به غم کسی اسیرم که زمن خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد
دل من زغصه خون شد دل تو خبر ندارد
هر چیز که بخواد عاملی واسه بدخوابیم باشه...شدیدا ناراحت می کنه....
مثه الان که این سمیه لعنتی وادارم کرده این کتاب مزخرفو بخونم...
شدیدا اعصابمو خط خطی کرده!!!
....
من نمیدونم واسه چی به این نویسنده ها اجازه میدن اینطوری اراجیف بنویسن!
بهم گفت: چند روزه که خدا فیلتر شده...با هیچcproxy هم باز نمیشه....
گفتم: ربطی نداره...سرعت نتت پایینه...یه E1 نیاز داری...
جدیدا وقتایی که موقع رانندگی تنها نیستم...تقریبا دیگه آزادی انتخاب گوش کردن موسیقی مورد علاقه مو ندارم...آبتین نوار خودشو داره...خواننده مورد علاقه خودشو داره...از اونجایی که از لحاظ لجبازی به خودم رفته...من پیشش کم میارم...
الانم چند روزه که این اهنگو تو ماشین قرقره میکنه....تازه دستور میده باهاش بخونم!!
دل دل دیوونه منه...
عشقت تو سینه منه...
دنیا تو دستای منه...
وقتی نگات مال منه...
اینم آخرین sms بود که واسم فرستاده بود:
به بی معرفتا وام میدن!
بدو تا دیر نشده!!
...
...
جوابشو دادم: خرج بالاست...بعضیا با آدم فروشی دخل و خرجشون جور میشه...فکر کنم مال من از نوع کاملا بی ضررشه!!!
خصوصی:
کاشکی لا اقل خودتو تکرار میکردی!!
آخه آدمم انقده بی مصرف؟؟؟!!!
دیگه از خستگیام خسته شدم...
دیشب خیلی خیلی خسته بودم...از ترافیک...از گرما...از آدما...از اینکه بعد از 9 ساعت کار به این نتیجه رسیده بودم که آخرش چی؟؟...خسته از اینکه چرا انقده آدمای دور و برم مگس مغزن؟؟؟....خسته از شنیدن حرفای تکراری...اعمال تکراری...خسته از گفتن حرفای تکراری به بقیه...خسته از اینکه هر روز کارای روز بعدم واسم لیست شده و آماده س!...خسته از ادا دراوردن...خسته از اینکه همه بخوان فکر کنن من خیلی قوی هستم!!...
نمیدونم!!...خلاصه ش این شد که وقتی اومدم خونه و دیدم هیشکی خونه نیست...واسه اولین بار خوشحال شدم...رفتم دوش گرفتم...حوله پوشیدم...واسه اولین بار بدون اینکه یکی بهم بگه :با حوله خیس رو مبل نشین!!...یه لیوان نسکافه درست کردم و با حوله خیس رو مبل نشستم و بخش دوم سریال friends رو تماشا کردم...
بعدش یادم افتاد آخرین باری که داداشی اومده بود...مدام یه چیزیو زمزمه میکرد...مامان بزرگه ازش پرسید چی میخونه...واسش خوند...مامان بزرگه گریه ش گرفت...گفتم این مال کی بود خوندی؟؟؟...خندید و گفت حسودی نکن...یکی از کارای محمد اصفهانیه...
بلند شدم...سی دی برکت رو گذاشتم...قشنگ بود...خیلی قشنگ بود....
....
....
اومدم صفحه ادیتور کامپیوترو باز کردم...اما حتی از نوشتنم خسته بودم...پس بستمش!
داشتم فکر میکردم چقدر جالبه...آدم گاهی وقتا حتی از اونایی که واقعا دوسشون داره خسته میشه...از بعضی از روزای هفته خسته میشه...از تکرار آدما خسته میشه...از تکرار مکانها خسته میشه...از سوالای تکراری خسته میشه...
...
دیگه صبر نکردم...رفتم تو تخت...ساعت 9 صبح بیدار شدم!!
...
...
بایدی در کار نیست...
نه من مانده ام...نه تو!!
سالهاست که به آغاز نرسیده ایم....
معشوق از عاشق پرسید :" به کدام عاشق تری خود یا من ؟"
وعاشق پاسخ گفت :" از بهر خود مرده ام و از برای تو زنده ام , نام و نشانم را از کف داده و حضورم تنها به خاطر توست , آموخته هایم را از یاد برده وبا شناخت تو دانشمند گشته ام , تمام توانم را از دست داده و از نیروی تو توانمند شده ام ,
عاشق خود هستم،عاشق تو هستم.. عاشق تو هستم، عاشق خود هستم !!"
از روزی که موقع بیرون رفتن و گشت زدن کیف پولمو میدم دست ژاله تا ولخرجی نکنم...حس می کنم که بقیه خوشحالترن...اما حال خودم اساس بده!!!
خب! هر آدمی یه مرضی داره...مال منم از نوع سادیسم خرید لباس و کفشه!
میخوام اعتراف کنم: وقتایی که نگام نمی کنه....احساس می کنم دیوونه وار دوسش دارم!!
یکی از تهوع آورترین کارایی که ممکنه بخواد تو زندگیم پیش بیاد اینه که یکی بخواد تاریخ رو واسم دوباره تکرار کنه....
دیگه نیستم!!
ازم پرسید:خیلی ازش متنفری؟؟
گفتم:میدونی چیه؟...اون تقصیری نداره...نمی تونم بهش خرده بگیرم...چون هیچ وقت خودش نبوده!!!...تو ناراحتی من ازش متنفرم؟؟...
یه کم فکر کرد و گفت:حق داری!
دیروز یه کتاب ازش گرفتم بخونم...اولش این نوشته بود:
آرزو دارم شبی عاشق شوی.
آرزو دارم بفهمی درد را.
تلخی برخوردهای سرد را.
می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی.
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی.
می رسد روزی که شبها در کنار عکس من ،نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی ....
هر کی نوشته بود...دعاش مستجاب شده بود!!!
و
خصوصی:
دانی که چرا راز نهان با تو نگفتم؟؟؟....طوطی صفتی،طاقت اسرار نداری!!!
....
برم که هم تشنمه...هم یه خواب خوش صدام میکنه!!
دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست!!! گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ...
غـــــریبه !
این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم
در چشمهای یکد یگــرنگــــاه کنیم....
خاله کوچیکه بعد از مدتها یه مهمونی داده بود که هر کیو فکر کنی، بود...شوهر خالهه هم خودشو کشته بود از بس غذا تدارک دیده بود...خلاصه تو وسط بزن و بکوب یهو اداره برق بدون هماهنگی قبلی نیروی الکتریسیته رو از خونه خالهه دریغ کرد....نتیجه ش این شد که کاسه کوزه مهمونی بهم ریخت!!!
عجیب دلم میخواست برم به شوهر خالهه بگم:حقت بود فاشیست!!
اما فقط یه لبخند زدم که مامان بزرگه دید و با اخم بهم فهموند شادیمو دارم اساس بروز میدم!!!
....
به من و یکی دیگه!! مطمئنم خیلی خوش گذشت.
...
رانندگی تو شبو خیلی دوس دارم...دیشب همش ماه روبرم بود...داشتم فکر میکردم... دو جور میشه به «ماه» نگاه کرد... میشه گفت این ماهه که تو تاریکی شب آسمونو روشن نگه میداره...یا میشه گفت ماه خودش رئیس دار و دسته شبه...
این همون فرق خوشبینی و بدبینیه...!!!
به نظرم این طرح سنجش از بچه ها کار خیلی مزخرفیه...تازه تو این وسط بزنه و شانس بیاری و گیر دو تا کارشناس ترک هم بیفتی که مدام راجع به قیافه ت و ظاهرت با هم حرف بزنن و فکر کنن تو هیچی نمی فهمی...تو هم مجبور شی به سختی جلوی خنده تو بگیری...چون تموم نظراتشون راجع به تو هیجان انگیز و علمی تخیلی هم باشه!!!
...
در اولین فرصت باید برم از مامان رویا تشکر کنم که مجبورم کرد این زبونو بفهمم!!!
راستش خیلی خوشحالم...هر چند ربطی اصلا بهم نداره...اما شنیدن این آهنگه از تو اتاق داداشی یا وقتی داره زمزمه ش میکنه:
"اونکه پیشش دل من گیره...اگه بدونه میذاره میره...اگه بدونه دیوونم کرده...میره و دیگه بر نمیگرده
عاشق شدم دلواپسم...گرفته راه نفسم...دلهره دارم که بهش میرسم یا نمیرسم...."
....
یه جورایی بهم ثابت میکنه هنوزم دخترای باهوش نسلشون منقرض نشده!!!
بهش گفتم اگه گفتی من تو زندگیم از کی خیلی میترسم؟؟
خندید و گفت:اول خدا...بعدشم آبتین!...مطمئنم دیگه از هیچ بنی بشری واهمه نداری!!!
گفت "از او حدیث گوی"
گفتم "از که؟"
گفت " آنکه نامی ندارد و پاسخ است"
گفتم "چگونه؟"
گفت "در خود شو"
عجیب آدما دارن نا امیدم میکنن از خودشون...اما
بازم never mind
زنگ تلفن...
صدای آب و بارون...
بوی عطر توی اتاق...
....
میفهمم که تویی.
و تو
مثه یه علف سبز دور پام پیچیدی...
کنده شدن
تقصیر خودت بود
من تقصیر نداشتم!!
میدونی چیه؟؟؟...
فکر می کنی آسون بود؟؟؟
واسه تو شاید...واسه من نه!!...
بذار یه سوال دیگه بپرسم:
اصلا فکر هم می کنی؟؟؟
من شاید...
تو نه!!!
دیگه کار من یکی از این حرفها گذشته...
روزی دویست بار قول میدم که دختر خوبی باشم...
روزی دویست بار زیر قولم میزنم...
روی تخت دراز کشیده بودم...داشتم به اون صفحه قدیمی گوش میکردم...ژاله تلفن کرد...
گفت:فردا امتحان نقشه کشی داره...
دیگه به صدای صفحه گوش نمیکردم...داشتم فکر میکردم مطمئنا نقشه کشی مزخرف ترین درس دنیاست...
اینکه من نقشه کشی بلد نیستم....اینکه از نقشه کشی متنفرم!!
گفت--تو هنوز بچهای، نمیفهمی.
گفتم-- نه! تو زیادی بزرگی، نمیفهمی.
میبینی عزیزم؟؟...میبینی دنیا چقدر داره به ما حسودی میکنه؟؟..همیشه آدمایی بودن تو دنیا که کارشون فقط حرف مفت زدن بوده و هست...پس بذار به من و تو...به خوشبختیمون...به با هم بودنمون...تا آخر دنیا حسودی کنن...
چاره چیه عزیزم؟؟؟
میدونی؟؟؟
بهت اعتقاد دارم...
اما بهت اصلا اعتماد ندارم!!!
تازه دارم تمرین میکنم چطوری میشه از آدمای دور و برت گله کنی...
مسخره س...خودمم میدونم!!
اون موقع ها فقط نگاه میکردم...سکوت میکردم...فرار میکردم از آدما...ازشون بدم میومد...
اما حالا...نگاه می کنم...سکوت نمی کنم...فرار نمی کنم...دیگه کمتر ازشون بدم میاد!!!
بهم گفت:عزیزکم!!!تو موفق شدی...بالاخره شاخ غولو شکستی...اما
بدون که شاخ غول بلوری بود...پس شکستنش هنر چندانی نمی خواست!!!
دوم اینکه عمر هیچ غولی به شاخش بستگی نداشته و نداره...اون هنوزم سر و مر و گنده جلوی من و تو داره به زندگی کثیفش ادامه میده!!!
بعدشم غوله از اون غولای احمق قدیم نیست...یه شاخ یدکی اونم از نوع آهنیش تو جیبش واسه روز مبادا داره!!!
و در آخر اینکه غوله هنوز هست...فقط این دستای تو از اون خرده شیشه ها زخمی شده!!!
...
...
مواظب خودت باش...و نذار غول بدجنس به حریم آرامشت نزدیک شه!!
من فکر میکنم نامردی زنها از قهرمان بازی مردها خیلی قشنگ تر ه...
کلا نمی شه آدم زن باشه و بتونه یه کار زشت انجام بده...
این خلاف قوانین دنیاست.... از خدا به خاطر همین یه قانونش خیلی مچکرم...
اگه زنها هم می خواستن زشت باشن... دنیا دیگه خیلی خیلی غیر قابل تحمل می شد...!!!
