دانشمندها می گن چیزی به اسم شانس وجود نداره فقط باید خوب دید....
حالا سوالی که برای من پیش اومده اینکه تو کوری یا من؟؟؟
میدونی؟؟؟من فکر میکنم پذیرفتن جهان خیلی قبل تر از فهمیدن جهان اتفاق می افته...
و نتیجه فهمیدن ....در پذیرفتن
کاملا بی تاثیره....
مگه نه؟؟
با عشق زمان فراموش می شود و با زمان هم عشق
اعتراف می کنم که چاره ای نیست...به توام هر چی میگم نمیگیری...نمیفهمی...درست عین بقیه آدما...پس مجبورم فقط نگرانت باشم...همین!
وقتی گفت اون آهنگ عجیب و غریب فرانسوی رو براش پیدا کنم که روی یه نوار قدیمی تو اتاق من شنیده... ولی اسمش رو نمیدونه..... به این فکر افتادم که شاید همه ما داریم با این آهنگهای احمقانه که هیچ کس نشنیده خودمونو از دیگرون متمایز می کنیم... به قول خودش حرکت آرتیستیک!!!
فکر می کنم این تلاش خیلی خیلی بی فایده ست.... ما آدمها به طرز گریه آوری شبیه هم هستیم...!!!
با بچه ها یه جا رفتیم...خوش گذشت!!!..درضمن!!این خوش گذرونی کاملا از نوع سالمش بود...
یه موضوع جالب!!
به هر آدم جدیدی بر می خورم،
خیلی زود می فهمم اینم یه copy-paste از بقیه آدمایی که می شناختم بوده!
فقط یا رنگ چشمش فرق داشته،یا رنگ موش،یا صداش!...
حالا که جرم من ،
از طعم گس عشق گفتنه ،
منو در قفس کنید ،
من ،
سالهاست به آواز چلچله ها ،
دلباخته ام ...
اما حداقل بگو:جرم من امضای کدوم حرف نانوشته بر کتاب (دوستت دارم )بود ؟؟
های نازنین...نیستی ببینی...اما یه روز حتما میام...میام اما کمی دیر...فقط به اندازه یکی دوپک سیگار بهمن و...شمارش هزار تنفس غریب!!!
داشتم فکر میکردم کاش یکی preview دنیا رو به ما قبل ازاینکه به دنیا بیایم نشون میداد...اونوقت مطمئنا فرصت cancel یا ok رو داشتیم!!!
مامانه معتقده من آدم خیلی خاصی هستم...معتقده من آدما رو زیاد زیر ذره بین نگه میدارم...معتقده امکان نداره یه مرد ایده آل پیدا کرد...معتقده من از مردها انتظار زیادی!!! دارم..
مامان بزرگه میگه دلش میخواد من عین دختر خاله هام باشم:
مطیع،بی مغز،الکی خوش،ترجیحا خونه دار که فقط پول شوهره رو خرج کنم،
هیچ وقت به شوهرم نگم نمیفهمه!!!(این گناه کبیره س!!!)،
اصلا کتاب نخونم،یا حداقل نذارم کتب تو دستم ببینه!!!
بحث نکنم...درباره موضوعاتی که نمیفهمه اما میگه حوصله شنیدنشونو نداره، صحبت نکنم!!!
هوس مسافرت نکنم مگه شوهرم منو ببره،
همیشه همه جا بگم ایشالله سایه آقامون!!! رو سرم باشه،
عشوه زنونه،پختن غذای مورد علاقه آقا رمز و راز موفقیت های مقطعی و طولانی مدته!!!
اگه حتی عاشقش نیستم،خودمو مجبور کنم که دوسش داشته باشم...!!!
خرید نکنم،اگه اون دوست نداره سینما یا تئاتر بره،منم بشینم تنگ دلش!!!
ازش نپرسم تا حالا کدوم گوری تشریف داشتی!!!،
اگه با رفیقای مجردیش هوس مسافرت کرد خودم ساک لباسشو ببندم،...آخه سنش که بره بالا عاقل میشه،میچسبه به خونه و زندگیش!!!
هر چی اون گفت بگم همون درسته،هر مدلی که اون دوست داره آرایش کنم،لباش بپوشم،بشینم،بلند شم،
ادامه تحصیل که محاله!!!،
اما
مواظب باشم که نفهمه حساب پس انداز بانکیم چقدره!!!،
شماره موبایلشو هر شب بعد از اینکه خوابید حتما چک کنم!!!،تازه یادم نره حتما جیبای کتش رو بگردم!!!...آهان،بو کردن لباساش فراموش نشه!!!!
حتما سالی یکی دو کیلو طلا واسه خودم ذخیره کنم!!!
جلو شوهرم قربون صدقه ش برم...اما رفت اون ورتر،اجازه دارم بگم:خبرتو برام بیارن!!!
...
اینطوریا میشه که شوهرم منو خیلی دوست داره،چون من همسر خوبی براش هستم!!...خونه به نامم میخره،ماشین به اسمم میکنه،ننه باباشو به من میفروشه،...حالا اگه این وسط یه چند تا زیر آبی هم بره...هیچ خیالی نیست!!!
خلاصه میشم خانوم خانوما!!!
اما دو دقیقه بعدش...که دارم تصمیم میگیرم همونی بشم که مامان بزرگه ازم راضی باشه....بابابزرگه بهم میگه بابا جون،زیاد به خودت سخت نگیر!!!مردا پسر بچه هایی هستن که فقط قد کشیده ان!!!...چه میفهمن که تو از کدوم مکتب حرف میزنی،یا اصلا ایده آل کیلو چنده!!!...یا اصلا بیشتر مردا گوش شنیدن حرفای یه زن رو ندارن...دلشون میخواد متکلم وحده باشن!!!
....
....
درست تو این لحظه یه تناقض گنده دیگه پیش میاد:
که مگه میشه آدم افسار زندگیشو بده دست یه بچه که فقط قد کشیده؟؟؟؟
...
...
مامان بزرگه رو یه بوس گنده می کنم و میگم:قربونتون برم الهی...من برم دیرم شد!!!
...
...
تکونهای تاسف بار سر مامان بزرگه... خنده های بلند بابابزرگه و من که دارم لباس میپوشم که برم افتتاح گالری نقاشی داریا....نتیجه این مذاکره زندگی ساز بود!!!
هوای همیشه ات را نمی خواهم...
تنها بگو!!...بگو با من که خانه ات کجاست ای عشق؟؟!
حضور تو...
خب!یکی از مزایای دیدن دکتر بداخلاقه این بود که امشب واسه یه خواب جانانه نقشه ها کشیدم!!!...
میدونی؟یک قسمت بامزه زندگی قسمتیه که آدم در حالتی که اصلا انتظارش رو نداشته. با چیزی که همیشه از اون خیلی می ترسیده رو به رو می شه!!!... بعدش تازه میفهمه اونقدرام که فکر میکرده ترس نداره....
بهم گفت: حرفی نیست... باید خندید و فراموش کرد. حتی در برابر کسی که از زجر دادن تو لذت میبره...
گفتم:خاک تو سرت!!
آدم تو هر سنی که باشه...مهم نیست....
مهم اینه که دلش میخواد خودشو واسه یکی که دوست داره...لوس کنه...!!اصلا عجیب نیست.
یه چیزی دلم میخواد بگم...من هیچ وقت نتونستم واسه خودم یه تصویر درست و حسابی از شهر نو !!!...با اون خانومهای محترمش داشته باشم!!!...حتی موقعی که شوهر خالهه با اصرار من...مجبور شد منو ببره تا اون منطقه رو ببینم...بازم چیزی دستگیرم نشد...
تا چند روز پیش که با دایی کوچیکه رفتم یه جایی...و یه سری عکس جالب و بی نظیر از اونجا و آدماش دیدم...اما کاملا معلوم بود عکاس آدم حسابی بوده...تا اینکه دوست داییه گفت همه اون عکسا کار کاوه گلستانه...به نظرم بی نظیر بود!
دنبالت بودم...
نه این یکی دوماه...
نه این یکی دوسال...
یک عمر
به خطا.
من همیشه اشتباه میگرفتم:
همیشه یکی رو جای تو دوست داشتم...
همیشه به یکی می گفتم دوستش دارم...
با یکی دیگه به جای تو رقصیدم...
وزش باد،عشقهامو با خودش میبرد....و من غصه م میگرفت...
تو که اومدی...
گفتی ”دوستت دارم“
و همه چی عوض شد!!
...
...
لحظه دیدار نزدیک است.
میدونی bugzy؟؟
دست خودم نبود...جدی میگم!میخوای باور کن،میخوای نکن...
میدونی؟از همون وقت...همون وقتی رو میگم که یه شبش توی حیاط خونه وایساده بودم...همون وقتی که یواشکی سیگار میکشیدم...همون وقتا که اشکام تند تند میومد...همون وقتا که هزار تا سوال داشتمو یه دونه جواب نبود...همون وقتی رو میگم که کشتمت تو دلم...که همه یادگاریاتو از بین بردم...از همون وقتی که بهت گفتم واسه من یه مرده ای...از همون وقتی که بهت گفتم دیگه نمی خوام سر راه زندگیم ببینمت....از همون وقتی که بهت گفتم حتی اگه یه روز ببینمت،از کنارت یه طوری رد میشم که از دو تا غریبه با هم غریبه تریم...
با همه اینا دیشب تموم مدت توی خوابم بودی....عجیب نیست؟؟؟که من توی این مدت طولانی حتی یه بار بهت فکر نکرده بودم و باز اومدی توی خوابم؟؟...
...آدم قیافه خیلیا رو که یادش میره...میتونه تو خواب یادش بیاد.... نمیدونم!!خواب چیز خوبیه یا چیز بدیه؟؟
Never mind
آدمی سه تاست!!
اول او که مست است و شراب می نوشد،که نگاش طور دیگریست.
و دومی رند!که از دور نگاه مستانه تا مست می کند....
و سومی ساقیست...
او غریب است نازنین...غریب...
...
...
و من انگار سالهاست به جام نا خوانده ات
شراب میریزم!!
انگار مرضه!!!...هم مویرگ چشم راست آدم پاره شده باشه...هم سینوسهای بینیش چرکی باشه...کلی هم مهمون تو خونه ش باشه...هم اینکه کلی مطلب واسه پایان نامه ش واسه تایپ داشته باشه...یه دستش به تلفنش باشه..اونوقت هوس آپ کردن بلاگشم بزنه به سرش!!!!
خب!مرضه دیگه!!!
.میدونی؟یه اصلی درباره همه آدما صدق میکنه...اینکه اگه دیدی از یه موضوعی درباره تو زیادی تعریف میکنن...حتما شک کن!!...مطمئن باش هیشکی الکی ازت تعریف نمیکنه...مگه بخواد بزندت زمین.
در مورد برعکسش نظری نمیتونم بدم...یعنی باید بیشتر فکر کنم!!
یه روزایی هم پیدا میشه که این دوستای من قرصاشونو نشسته میخورن یا به جای اینکه اول صورتی رو بخورن بعد آبیه رو...بر عکس عمل میکنن...البته به من مربوط نیست چه طوری میخورن...اماوقتی ساعت 5 صبح...اونم روز تعطیلیم که کلی واسه خوابیدن نقشه کشیدم... بهم تلفن میزنن که بریم کوه...خب! حق دارم شاکی شم و الفاظ شیک بکار ببرم.
آهان!یه موضوعی رو کشف کردم....میدونی فرق یه پسری که تازه به محیط نت و بلاگ اومده با یه آدم کار کشته چیه؟؟؟...
اینه که اون صفر کیلومتره،24 ساعته تو وبلاگ بقیه چرخ میزنه...آی دی رد و بدل میکنه...با چند تا pm زود پسر خاله میشه...از الفاظ "خانومی"،"عزیزم"..."دختر خانومی من" و...استفاده میکنه...ادای آدمای عاشق مسلک رو درمیاره و شعرای سوزناک که دخترا بهشون حساسیت دارن و بدنشون کهیر میزنه،توی وبلاگش مینویسه....آهان!گاهی هم ندیده عاشق نویسنده اون وبلاگ مورد نظرم میشه(البته جون خودش!!!)...البته تقصیری هم ندارن...این آماتورا اعتماد به نفسشون تو دنیای غیر مجازی یه کوچولو پایینه...
اما اون آدم کار کشته...اگه وقت کنه بیاد و وبشو آپ کنه،کلاهشو میندازه هوا....اگه خیلی زرنگ ترم باشه،یکی دوتا بلاگو که دوست داره،اونم آف میخونه!!!
.....
افتاد؟؟
دیشب بهم گفت:تو فکری!!
گفتم: میدونی چیه؟دلم می خواد تو یه اتوبان خالی بی انتها،تا آخرش!،با سرعت رانندگی کنم...
گفت: تلخی بعضی حادثهها رو نمیشه با هیچ سرعتی پشت سر گذاشت، ولی تو سعیات رو بکن!!!...
هیچ میدونی؟ همه آدمها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرفدارترند... همه آدمها با هم برابرند ، اما بچهها واجبترند .... همه آدمها با هم برابرند ، اما خانمها مقدمترند .... همه آدمها با هم برابرند ، اما سیاهها بدبختترند و سفیدها برترند... البته تبعیضی در کارنیست . در کل همه آدمها با هم برابرند ، اما بعضیها برابرترند!!!
میدونی؟ هر آدمی توی یه رابطه یه مدله....بعضی آدما بدبخت محبت دیدنن یا حتی محبت کردن...بعضی ها از بس بی جنبه تشریف دارن،باید حتما بهشون کم محلی کنی که مبادا جفتک بندازن!!...بعضیا عاشق شعرن،یعنی روحیه شون لطیفه...هنرین!!...بعضیا عاشق خشونتن...چه خشن باشن ،چه باهاشون خشن باشین!!...بعضیا از صدای بلند بدشون میاد....بعضیا از گریه...بعضیام از خنده بلند....بعضیام عین من،حتما باید بهشون توجه بشه...
پس اگه بهم بی توجهی شه...عواقبش گردن من نیست!!!
فرسوده از شراره عشقیم و انتقام...
وز عشق و انتقام دماری گرفته ایم
آنجا، نشاط کرده که یاری گزیده ایم....
اینجا ،فغان کشیده که ماری گرفته ایم
دامان یار زیر سر دشمن است و باز....
ما را بگو که دامن یاری گرفته ایم!!
گویند کز بتان زچه رو کرده ای کنار؟؟
چیزی شنیده ایم و کناری گرفته ایم.
این روزا جالبن!!...این روزا حس می کنم باید بیشتر بخوابم...این روزا نمی خوام هیچی باعث بشه خوش نگذرونم...این روزا زیاد عکس میندازم،فیلم میبینم،پارک میرم،دوچرخه بازی می کنم...این روزا زیادی رانندگی میکنم،به قول مریم دارم پشت بازو میارم!!!....این روزا حتی بیشتر به چرت و پرت های اینو اون گوش میدم و نظر میدم...این روزا زیاد مهمونی میرم...این روزا دیگه رعایت حال هیشکی رو نمیکنم،عجیب رک شدم...حتی این روزا دیگه از اینکه کینه مو نسبت به آدما نشون بدم،ناراحت نیستم...اون روزا که کلی آدم دور و برم بود احساس خوشبختی نمیکردم اما حالا با همین چند تا دوست انگشت شمار راحت ترم،من این روزا حتی فامیلامم دستچین کردم واسه بودن یا نبودنشون…دوست که جای خودشو داره!!!!
این روزا قشنگ جفت پا میپرم تو ذوق بقیه،بی هیچ نگرانی که یه وقت پاهام بشکنه...این روزا حتی دیگه اون پذیرش Research P.H.D که کلی وقت واسه رسیدنش لحظه شماری میکردم، واسم زیاد جالب نیست...این روزا با ارامش روی رویاهای بقیه قدم میزنم،بی هیچ ترس که مبادا رویاهاشونو لگد کنم...این روزا حتی به این فکر نمیکنم که خیلی وقتا فرصتی واسه خداحافظی نداشته م،یا فرصتی واسه سلام به کسی ندادم...این روزا به این نتیجه رسیدم که زندگی خیلی بیشتر از اون لحظه اییه که بدنیا اومدم یا لحظه ای که قراره بمیرم....این روزا فقط یه درد مزمن تو زندگیم دارم که سعی کرده ام درمونش کنم...این روزا دیگه به خودم دروغ نمیگم که تنهام،چون نیستم،چون اون موقع که مثلا تنها نبودم،تنهاتر از همیشه بودم!!...
این روزا دیگه دلم واسه کسی تنگ نمیشه...نمیدونم،شاید وقتی آدم سنش میره بالای 25 یهو به این صرافت میفته که دیگه دلش واسه کسی تنگ نشه...اولش خوشحال میشی،بعدش فکر میکنی ضایعه س...سعی میکنی یاد پسرای زندگیت بیفتی،بعدش میبینی هر چند زیاد نبودن اما تو هیشکدومشونو یادت نمیاد...اصلا آدم وقتی واسه بیاد اوردن یکی زور بزنه،باید بیخیالش بشه!!...من گاهی عکستو نیگا میکنم،اون موقع ها به نظرم خوب بودی،خیلی خوب!!!...اما این مال اون وقتا بود که من 19 سالم بود و من گاهی دوستت داشتم...اما الان وقتی فکر میکنم،میبینم دلم واسه هیشکدومشون تنگ نمیشه...
و اینکه این روزادیگه قصه هامو با خرگوش کوچولوها، پروانه ها و فرشته های نگهبان تموم نمی کنم...چون میدونم دیگه نباید بذارم اونم مثه من گول بخوره،چون اونم وقتی عین من بزرگ شه میفهمه که پروانه ها از اول کرم بودن،خرگوشها رو همیشه پاره کردن و فرشته های نگهبان هیچ وقت وجود نداشته ان!!!
دیگه فرصت ها رو نباید از دست داد...چون فردا شاید هیچ وقت نیاد....
راستی؟
اول سلام
دوم ،مرسی که دیگه بهم فکر نمیکنی...
این روزا دیگه راحت میخوابم.
برم که مسافرم...
بادوست عشق زیباست...با یار بیقراری
از دوست درد ماند و...
از یار یاد گاری!!
