روم به جای دگر...دل دهم به یار دگر...
هوای یار دگر دارم و دیار دگر...
به دیگری دهم این دل که خوارکرده توست...
چرا که عاشق نو ،دارد اعتبار دگر.
به صیاد ما بگویید که ما رفتیم...
به فکر صید دگر باشد و شکار دگر!!
قشنگ ترین شب من....
مامانه راست میگه...داداشی راست میگه...خاله ها و دایی هامم راست میگن...حتی این دوست عزیز هم راست میگه...من نافرم عصبانی میشم!!...فقط نمیدونم چطوریه که واسه یه نفر انقده زیادی خونسرد و آمفوترم!!!...
خیلی وقته که فکر میکنم آدما به اندازه کافی خودشون تهوع آور هستن...دیگه تلاش واسه بیشتربودن یه کم احمقانه س!!!...واسه همینه که زیاد خودمو قاطی هر ماجرایی نمی کنم....
فکر می کنم این اصلا غمگینانه نیست... برای این نمی گم که دلتون بسوزه...یا چه میدونم فقط برای اینکه یادگاری ازم اینجا بمونه، نمی نویسم....واسه این می نویسم،چون قرار بود شاعر و نویسنده نامداری باشم... ولی!!!!.... زیاد تعجب نکن!!!همه شماها همینطور می شید... این قانون دنیاست که سعی می کنه آدمها اونچه می خوان نباشن...!!!
آدم خیلی ساده می فهمه دور شده... ولی فهمیدن اینکه کی چقدر عقب رفته خیلی سخته!!!!...
تو همه دغدغه های تازه و کهنه زندگیم...چند تا اتفاق خوب همیشه بوده که یه جورایی واسم شانس آورده....یکیش بودن توئه عزیزم!!...یکیشم رفتن اون!!...
خوبه گاهی وقتا خانوما میتونن سر و شکلشونو عوض کنن...این کار یه جورایی اونارو از حالت سکون زندگی درمیاره....درست برعکس مردها...شاید واسه همینه که آمار خودکشی تو مردها بالاتره...
Any way
عکس العمل آدما رو واسه خیلی از این تغییر و تحولات قیافه ای یه جورایی دوست دارم...مثه تعجب یه فروشنده وقتی بهش میگم واسه پسرم بلوز میخوام...یا اون مربیه که تا مدتها بهم چراغ سبز میداد چون فکر میکرد من خواهر پسرمم!!!...یا تو بعضی جاها که بلند صداش میزنم "پسرم" و همه بر بر نگام میکنن و تو این موقع ها دختر خاله یه "خفه شو" نوش جانم میکنه...یا حتی مامان بزرگه که تا یکی بهم میگه شما دیپلم گرفتین یا نه؟؟؟،میپره یه کیلو اسفند واسم دود میکنه ...یا تو جشن تولد امسالش که خیلی متفاوت تر از همیشه گرفته شد و کلی بهمون خوش گذشت و تا زمان تذکر مامانه و مامان بزرگه تا اونجایی که تونستم با بقیه بچه ها و دختر خاله ها و بچگی کردم...حتی ژاله و رویا و شیرین هم یادشون رفته بود چند سالشونه!!!
به هر حال از اینکه به قول همه ،مامان کوچولوی یه پسر کوچولوی شش ساله هستم حس خیلی خوبی دارم...
عسلک نازنینم تولدت مبارک...

خالهه پرسید : نمیدونستم به برنامه های دکتر مظاهری علاقه داری!!!
گفتم: هان؟؟...نه نه...من فقط عاشق اون لحظه م که این یارو دکتره میگه:خب!بگو ببینم دختر جون،کجات درد میکنه؟!!!!
به پسر این دوست مامانه عجیب حسودیم میشه...تا بهش میگن بالا چشمت ابرو...سر خر و کج میکنه میره شمال...خبر مرگش تا 4 روزم پیداش نمیشه....این خنگولم فهمیده چطوری میتونه بره هر جهنمی که دلش میخواد...اونم با پاس و ویزای معتبر!!...
چند شب پیشا داداشی میگفت: دیگه فکر میکنم زنا باید یواش یواش حجاب رو بذارن کنار...این طوری هم واسه خودشون بهتره هم عواقب تخریبی واسه بقیه نداره!
من داشتم فکر میکردم موهامو چه رنگی کنم بهتره؟؟!!!
وقتی مردها به حرف می افتن...این یعنی قراره یه اتفاق خوبی بیفته...
زنها این موضوع رو به تجربه فهمیده اند!
بابا بزرگم تو آخرین دفعه ای که دیدمش گفت:
ما مردها خودمون رو گم کرده ایم
اصلمون باده...
به جای وزیدن ولی
وز وز میکنیم همش!!!
(حرف حساب جواب نداره!اونم وقتی از جانب یه کارشناس زده بشه!!!)
شب باران را از ابرهایش خواستگاری کرد
گفتند روز به بهای آفتاب آنرا قبلا خریده!!!
من کلا دارم سعی می کنم تغییرات بنیادی داشته باشم...اما خب گاهی اصلا راه نمیده....عین امروز که مامانه داشت از این حرف میزد که دختر فلانی بعد از 3 ماه عقد کردن که این روزا بهش میگن نامزدی!!!...اصلا از همسر آینده اش یا شوهر فعلیش یا نامزد رسمیش!!! راضی نیست...بهم گفت: ناراحت کننده س،نه؟؟...گفتم:نه!یه موضوع کاملا عادیه...همیشه آدم اولش فکر میکنه خوشبخت میشه...اما حیوونک آدم!....با خنده گفتم: از قول من بهش بگو کار سختی نیست... مهرتو ببخش ،نامزدیتو بهم بزن!!!!...
اخمای مامانه رفت تو هم!...
-
-
حقیقت به آدم خیلی نزدیکه...اما بهتره بهش دست نزنی!...دستاتو میسوزونه!...
حالا خود دانی!
-
اولین مرحله رشد،سر در آوردن از خاکه...سیب زمینی و شلغم اینو نفهمیدن...به اضافه خیلی از آدما!!
-
دیشب که تو یه مرکز خرید بزرگ بودیم... ناخوداگاه خنده ام گرفت...حس کردم زنها تو هر سنی که باشن...گاهی نیاز دارن که مطمئن بشن آیا هنوز مورد توجه مردها هستن یا نه!!..
-
یه نفر رو میشاختم که فکر میکرد با اینکه اخلاق گندی داره،اما خیلی باحاله!!!...الان مطمئنم که فهمیده فقط درباره قسمت اول درست فکر میکرده!
-
چقدر بده که همه فکر میکنن من همه حرفایی که تو دلم هست بیرون میریزم...و لی باز میبینم هزار هزار حرف توی دلم تلمبار شده که اگه بگم هیشکی نمی فهمه!!!!
-
از مردهایی که باید هر چیو واسشون شفاف توضیح داد...بدم میداد!!...زن یا مرد فرقی نمیکنه...آدم باید گیرنده هاش خوب کار کنه!!
-
-
این جمله رو چند سال پیش نادر ابراهیمی واسم توی صفحه اول کتابش نوشت، نسبت بهش سمپاسم دارم...یه جورایی زیادی دوست دارم این جمله رو:
آدمها وقتی خسته میشوند به درخت تکیه می کنند...درختها وقتی خسته میشوند،پاییز میرسد.
گاهی وقتا یه حسی یا یه حسهایی داری که نمیدونی دقیقا چی هست؟!...دیشب بعد از شنیدن اون همه اراجیف که البته نقل قول شد برام...داشتم فکر میکردم عصبانیم...یا باز همون حس کینه م زده بالا؟؟...جالب بود...هیچ اسمی نمیتونستم واسه اون حس پیدا کنم...یه نوع حس گنگ بود...یه جور بی تفاوتی مزخرف...از اون بی تفاوتی ها که به قول مامان بزرگه هر بنی بشری رو شاکی میکنه ازم...من خیلی وقته نه واسه خیلی از آدما تره خرد می کنم نه به اندازه یه اپسیلون دلم واسشون میسوزه...خاصه بعضی ها!
Any way
بعضی مردم کلا و ذاتا خیلی پر رو تشریف دارن...اما فکر میکنم بهتره گاهی آدم خودشو زیادی گول نزنه....نه واسه خودش حقی رو که بهش تعلق نداره، بخواد...نه اینکه بد بیاری و بدبختی خودشو و خانواده شو گردن کسی بندازه یا بندازه دست تقدیر و خدا!!....چیزی که تو این دنیای به این بزرگی زیاده ،بهونه و چرت و پرت گفتنه و به خصوص واسه ملت ایروونی ...
پس حیف که نشد رو در رو حرف بزنم ....وگرنه کسی نبود بهش بگه: خانوم به ظاهر محترم! بهتره به جای کری خوندن بری گنداب زندگیتو یه جوری جمع و جور کنی که بوش تا اینجاها کشیده نشه!...مملکت ایران از برکت وجود پدر مادرایی عین تو...از لحاظ داشتن مرد های ابله وبی غیرت و خود باور و تن لش تازه به دوران رسیده، به مرز خودکفایی رسیده!...
در ضمن!..اینو بدون که یه زن عاقل دستمال کاغذی رو که یه بار کثیف کرده دوباره استفاده نمیکنه!!!...روشنه؟
تناقض....
*توی زندگی من یکی، میتونم بگم بالغ بر 50% آدما درست عین یه مداد بودن...سرشکسته و سیاه و سرد....انقده تو صفحه زندگی من، نوشتن و نوشتن...تا بالاخره یه روز تموم شدن ومنم راحت کردن!!!
*توی یه تست خودشناسی معلوم شد که من در نظر بقیه یه خودخواه خوشحال دوستداشتنی هستم!!!...
این یعنی آخر مسخره بازی!!
*امروز داشتم به تناقض های زندگیم و زندگی بقیه فکر میکردم...
مثلا از تناقض های زندگی خالهه اینه که چایی رژیمیشو با شکلات میخوره....
یا مال دختر خالهه،که چشم دیدین دوست پسرشو نداره...اما راه به راه باهاش میره بیرون...
یا پسر خالهه که به هوای بهار آلرژی داره...اما مدام هوس شمال رفتن میکنه...
یا مال داداشی که میگه از موسیقی پاپ بدش میاد اما هر چی سی دی و کاست داره...فقط پاپه!
یا مال ژاله که میگه از آدم پرحرف بیزاره...اما خودش کاری باهات میکنه که مجبوری بعد از رفتنش یه ادویل بندازی بالا....
یا مال هما...که میگه اگه صبح اول وقت چشمش به خشایار بیفته روزش خراب میشه...اما هر روز صبح یه طوری میاد که با خشایار برسه!
یا حتی مال این دم بریده! که میگه دیگه ژیمناستیک و اسکیت و موسیقی کار نمیکنه...اما روز موعود واسه رفتن کلاس زودتر از من شال و کلاه کرده!
یا مال مامانه...که بهم میگه آدم عاقل زندگیشو حرووم هیشکی ،حتی بچه ش نمیکنه ...اما خودش به معنای واقعی حرووم من شده!
یا مال دایی کوچیکه که میگه آدم برای لذت بردن از زندگی فقط یه بار به دنیا میاد ...اما خودش تنها کاری که نمیکنه زندگی کردن ولذت بردنه!
یا مال رویا که میگه سعید و فقط به خاطر خودش دوست داره...اما اینو همه میدونن که حساب بانکی سعید و بیشتر دوست داره...
یا مال خیلی آدمای دیگه....
اما فکر میکنم بزرگترین تناقض زندگی من اینه عاشق رنگ سیاهم...اما از تاریکی میترسم!
*خیلی دلم میخواد یه روزی چشم تو چشم من بندازی...
تا بهت بگم:
که تو جدا ارزششو نداشتی!
*عزیزم!به رنگ زرد و قرمزو آبی سلام برسون
بگو دخترکی تنها کنار خاکستری ها و قهوه ای ها...
دلش براتون تنگ شده!
راستی؟میخوام بگم:
نازنین!تنها نیستی
نمیتونی باشی
حتی اگه بخوای هم نمیشه....
من همیشه دوستت دارم....
پ.ن.خانوم یا آقای محترم! دزدی از مطالب وبلاگ من...اونم تو جایی که دزدی آدم و عشق یه کار عادیه...اصلا قابل شمارو نداره!
دغدغه های من!
گاهی وقتا دیگه واقعا وقتشه...یعنی یه جورایی حس میکنی که باید تموم دغدغه های زندگیتو عوض کنی...یعنی اینکه اون دغدغه های قدیمی دیگه راضیت نمیکنه که حتی بهشون فکر کنی...تو این جور وقتا لازمه که یه چند وقتی با خودت کلنجار بری تا بفهمی چه چیزایی الان ذهنتو به خودشون مشغول کردن...بعد تازه شروع میکنی باهاشون کل کل کردن...باز همون حسی که زیر پوستت وول میزنه رو تجربه می کنی...این یعنی تو مسیرتو باز پیدا کردی...
دیشب داشتم فکر میکردم واقعا عوض شدم...چون دغدغه هامم کاملا عوض شده ان...الان چیزایی واسم مهمن که قبلا شاید اصلا بهشون فکر نمیکردم....مامان بزرگه معتقده که مال سن و ساله...اما خودم میدونم که مال بهتر فکر کردنه...یا شایدم تمرین واسه اصلا فکر نکردنه!!...
Any way
یه دغدغه این روزام اینه که بفهمم این همسایه طبقه بالایی جغده یا خفاش یا دراکولا!!!...آخه درست ساعت 11 شب که من میخوام بخوابم اون تازه فعالیتهای حیاتیش شروع میشه!!
یا مثلا چطوری میتونم سر و ته این تز رو هم بیارم ...البته با روش سمبلیزاسیون...که مو لای درزش نره...
یا مثلا چطوری میتونم به بعضی ها حالی کنم که کمرنگ شدن فرقی با نبودن نمیکنه!!...
یا مثلا به بعضی دیگه حالی کنم که هیچ آدمی نمیتونه نسبت به یه آدم دیگه ادعای تملک داشته باشه....
یا مثلا چطوری به این ژاله حالی کنم که مد امسال سبز نیست...یا نمیدونم شاید چون از رنگ سبز بدم میاد اینقده کفری میشم!
یا مثلا چطوری میتونم به داداشی بفهمونم که زیاد نگران من و آینده من نباشه!
یا مثلا چطوری به مامانه و خاله ها حالی کنم که کم غذا خوردن و زیاد خوابیدن حداقل واس من یکی از نشونه های سلامتیه!!
یا مثلا کاش بتونم به آدمای دور و برم بفهمونم که هر آدمی یه فرمه...
نمیدونم بقیه چی فکر میکنن که به من میگن: سرد...اما یه موضوعی در مورد من کاملا مصداق داره:...
از دیده رود هر آنکه از دل برود(درمورد همه صدق میکنه)
از دل برود هر آنکه از دیده رود(اینو خودم تصمیم میگیرم)
Never mind
آهان راستی؟ یادم اومد...اینو گوش کن:
"یه روزی روزگاری یه نفر عاشق یکی شد...حس میکرد انقدده دوسش داره که نمیتونه یه لحظه دوریشو تحمل کنه....اما هر چی به عشقش درباره خودش میگفت دروغ بود...یا حداقل واقعا راست نبود!!...اون یه عاشق دروغگو بود...اون از خودش واسه عشقش یه تصویر دروغکی درست کرد...روزها میگذشت و عاشق فکر میکرد همه چی داره به خیر و خوشی میگذره...دروغ گفتن واسه اون شده بود یه عادت...تا اینکهیه روز عشقش فهمید که اون تا حالابهش دروغ میگفته..."
بعدش مهم نیست چه اتفاقی افتاد...مهم اینه که من یکی فکر میکنم اولین شرط عشق صداقته(هر چند به عشق اعتقادی ندارم)...اما منظورم همون عشقهاییه که تو این کتابای رمان 2500 تومنی مینویسن و ازش حرف میزنن...پس این داستان اصلا داستان عشق نیست...اسمشو هر چی دلت خواست بذار!!....
یک روز رسد غم به اندازه کوه...
یک روز رسد خوشی به اندازه دشت...
افسانه ی زندگی چنین است:
در سایه کوه، باید از دشت گذشت.
