میدونی؟من معتقدم مرزهایی هستن که ما زنها رو از مردها محافظت میکنن...مثلا اینکه با کدومشون میشه رفت تئاتر... کدومشون حق دارن ما رو بغل کنن...یا حتی ببوسن... فکر میکنم اکثر زنهایی که دیده م به دلیل نامعلومی گاهی تموم این مرزها رو ملغی میکنن و میذارن یکی دو نفر به سرزمینشون پناهنده بشن که چند سالی هم گاهی همونجا در آرامش زندگی میکنن... خیلی از مردها رو هم شنیده ام که توی گرمای همین آرامش مرده اند... منتهی مرزهای مردها چیزهای عجیبیه... هیچ زنی حتی وقتی مدتها پیش از اون گذشته و رد شده ،نفهمیده که مرزی هم وجود داشته!!!
وقتی اومد و روی صورتم دست کشید...من تازه احساس کردم چقدر بوی تنش عمیقه!!... و چقدر میشه درباره اش حرف زد...
به یه نتیجه جالب رسیدم...اینکه وقتی مردی به تلخی گریه میکنه، اتفاقی افتاده....و وقتی زنی به تلخی گریه میکنه،اتفاقی قراره بیفته...
فکر میکنم زنا چیزهایی رو میبینن و حس میکنن که مردها نمیتونن!!...
و چقدر بده!!
دیروز بهم گفت:میدونی؟تراژدی اصلی، اتفاق افتادن آدمه که اتفاق افتاده... بقیه مسائل زیاد اهمیت نداره...!!!.
راست میگفت.
معمولا بعد از خوندن یه کتاب که تفکرات زندگی عادیمو بهم میزنه باید برم سینما!!!...
این دفعه "عادت می کنیم" زویا پیرزاد مجبورم کرده...!...
هنوزم معتقدم آدم عاقل راه یه بار رفته رو دیگه امتحان نمی کنه....حتی به قیمت شنیدن اینکه بهش بگن چقدر لجباز و عوضیه!!!
ازش یه سوالی پرسیدم...بهش زل زدم و منتظر جواب شدم...یه کم صبر کرد و گفت:نمیدونم...شاید ....احتمال داره!!!...خودش فکر کرد جوابمو نداده...اما در واقع خیلی بیشتر از اونچه باید،گفته بود....
دیروز ژاله بهم گفت:فکر می کنم زندگی یه جور سقوط خیلی طولانیه...که بهتره آدم زیاد راجع به زمین فکر نکنه....نظرت چیه؟؟؟
من:سکوت!!..(.فکر کردم کلا 60% دوستام یه کم مخشون از علاقه مفرط به فلسفه تاب برداشته!!!...اما جرات نکردم بهش بگم!)
هر چی میخوام ذهنمو رو نوشتن بلاگ متمرکز کنم این پسر عاشق همسایه زده تو شنیدن آهنگای بند تنبونی!!...باید بذارم وقتی خوابه بیام آپدیت کنم!
راستی؟کامنتتو خوندم...اول اینکه خوبه هنوز دقیقی و شعار میدی...بر خلاف من!...دوم اینکه نظرتو میذارم اینجا ...جالب بود و مجبورم کرد بر خلاف میلم بهش فکر کنم!
((یه روز به من گفتی که من پر از شعارهای توخالی هستم. حرفتو تکرار کردم . یاد این شعار افتادم ...ای زشترو تو از همه زیباتری به من ستم کن ای واقعیت.... بعد به حرف اندره ژید فکر کردم که میگه.. هرگز نگران به نظر رسیدن مباش تنها بودن اهمیت دارد.. می بینی بازم دچار شعارهای متعدد می شم ... تو با شعارهات چیکار می کنی ... باهاشون زندگی می کنی یا میزاریشون واسه وقتی که میخوای شعر بگی ؟ تا حالا به این فکر کردی که خوشبین بودن یا بدبین بودن تو هستند که افکار تو رو می سازند یا اینکه افکار تو هستند که تو رو خوشبین یا بدبین می کنند. راستی نوشته هاتو دنبال می کنم. هیچوقت شده مسخ بشی ؟ اگه یه روز اینطور بشه چیکار می کنی؟))
آدمها دو نوعند...
اونایی که حرفی واسه گفتن ندارن...
و اونایی که بعد از مدتی میفهمن حرف حسابی زدن درد داره و از اون به بعد با بغض جوکهای تکراری تعریف میکنن...
دنیا پر از سکوته.... آدم باید خوب گوش کنه تا توی این همه شلوغی صدای سکوتشو بشنوه...
حالا تو هی به من بگو:"تو تلخی"...
تلخ بودنم راه خوبی واسه بیشتر زنده موندنه... درست عین فکر نکردن و زشت بودن خیلی از آدمایی که میشناسمشون!!!
منم گاهی سعی میکنم فکر نکنم...عین امروز که مامان تلفن زد و گفت چه خبر؟...منم سعی کردم فکر نکنم...گفتم:هیچی...اون گفت:چی کارا میکنین؟...بازم سعی کردم فکر نکنم...گفتم: نقاشی میکردم...آبتین هم با گواش خودشو رنگ میزنه...گفت:خب؟...گفتم دیگه هیچی!!!...گفت:برعکس تو من کلی خبر دارم...از عروسی و نامزدی و طلاق گفت...تا تصادف فلانی و مریضی بیساری و البته تلفن یه دوست وکیل !!! ...ولی وقتی دید خیالمم نیست گفت باز زنگ میزنه....
خیلی جالبه که با اینکه سعی کردم فکر نکنم...اما فکر کردم مامانم با زیاد فکر کردن سعی میکنه بیشتر زندگی کنه...و اینکه وکالت از کثیف ترین کارای دنیاست چون پر از دروغ و دغله!!!حالا بیا و قسم بخور که آدم خوبی هستی!!...و اینکه باید هر چه زودتر لباسای آبتینو عوض کنم که کلی رنگی شده...و اینکه کار خوبی کردم که خودمو تو زندگی بعضیا Minimize کردم...من واسه صفحه کوچیک زندگی اونا ...خیلی خیلی بزرگ بودم!...
امروز پشت چراغ قرمز عین خلا کلی با خودم خندیدم...یه طوری که راننده هایی که تو ماشینای دیگه بودن با شک نگام میکردن...میدونی؟امروز یهویی حس کردم مسخره ترین نوع آدمها آدمایی هستن که برای اینکه تحویلتون بگیرن باید تحویلشون نگیرین....اما از این کلی خندیدم که خودمم از این قماش آدمها هستم...!!!!
و
فکر میکنم اینکه دیگه لازم نیست به آدمها یاد آوری کنم چقدر موجودات پلیدی هستن نکته خیلی خوبیه...!!!نه؟
تا عید بعدی....
عید بعدی یه شمعم واسه من بذار
بذار من واسه تو روشن باشم....
عید بعدی یه سبزه واسه من بکار
بلند میشم واست...دراز میکشیم و...بارون میاد و تازه میشیم.
عید بعدی سکه بذار واسم ...زیاد میشم...اونوقت برقم چشمای عشقتو میگیره
منو حلقه میکنه میندازه دستت..یا گردنبند که دور گردنت بمونه.
عید بعدی سرکه بنداز واسم...کسی نیومد آخرشم سراغم.
عید بعدی گل بذار واسه من...سنبل بذار...بلند ولی
دستاش وبال گردنت.
اصلا هر گلی که دوست داشته باشی بذار برای من
بیخیال اینکه اولش سین باید باشه.
عید بعدی...اما سیر نذار واسم...از تو
هیچ وقت سیر نشدم.
عید بعدی برام سماق بذار...کباب میشم اگه نمیگفتم اینارو برات...
عید بعدی بیاد...خاک میشم من که...
بسکه حرف تو دلم موند....اسیر شدم...
اما تو عزیزکم...باز
آینه باش.
تا عید دیگه....
من کلا یه کم شیکمو تشریف دارم...اونم نه نسبت به هر چی...علاقه عجیبی به خوردن مغز خر دارم...امروز داشتم فکر میکردم سر همه مسائل با اکثر آدمها بحث کرده ام و به این نتیجه رسیده ام که دلیلی نداره با مردم بحث کنم...اما حیف که از حرف زدن خوشم می آد...
دردهای آدم به خیلی ها مربوطه... میدونی؟من فکر میکنم خدا ما رو مامور عذاب دادن هم قرار داده....برای مجازات گناهانی که با کمک هم انجام می دیم...
عزیزم...سلامتی؟
دلت برای من تنگ شد؟
سلامتی؟
هوا چطوره؟
و دستهای با طراوتت سلامتن؟
چراغ چشمهات روشنه؟
و بوی دستهات؟
و اینکه آخرش؟
سلامتی؟
منم سلامتم
عجیب نیست؟!!!
میدونی چی فهمیدم؟؟اینکه هر چقدر آدم بیشتر تسلیم بشه مردم پر روتر می شن... معنی این حرف رو مردها خیلی خوب می فهمن...!!!
در ضمن فکر نکن که من فمنیستم!!
ساده کردن کار خیلی خوبی بود... یادم هست معلم جبرمون میگفت که ساده کردن قسمت خیلی مهمی از ریاضیه... و باید ایکس رو از صورت و مخرج به هر بهانه ای که می شه حذف کرد.... گاهی به این فکر می افتم که خودم رو ساده کنم... ساده بودن خیلی خوبه چون آدم کمتر درد میکشه و می تونه بره واسه خودش خیلی کارا رو پیش ببره. فقط کافیه به هر آقا پسری که دوست داری بگی: آقای عزیز من آدم خیلی ساده ای هستم... و...
ولی گاهی به این فکر می کنم که هر چقدر هم که خودم رو ساده کنم باز همونی هستم که قبلا بودم... یک چیزهایی از من هست که هیچ جوری ساده نمیشه... مثل پرانتزهایی که توش پر از ضرایب اول از متغیرهای مهمل بوده... یعنی مثلا می تونم اخلاق مزخرفم رو با این همه کتاب مزخرف که خوانده ام ساده کنم ولی به هرحال یک چیزهای پیچیده ای می مونه تهش که به هیچ صراطی مستقیم نمی شه...
به نظرم آدم همونطور مغشوش و پیچیده که بوده می مونه مثلا همونقدر مردم آزار و غیر قابل تحمل و تهوع آور که قبلا بوده...پس باز هم این ضرایب لعنتی میمونن.... مثلا وقتی داره سعی می کنه اخلاق مزخرفش رو با استفاده از علاقه مزخرفش به گفتن حرف چرت حذف کنه و سعی می کنه مخ یه پسر یا یه دخترو بزنه... یکدفعه یه تیکه غیر قابل تجزیه جیغ می کشه و طرفو شاکی میکنه..اساس.
فکر میکنم یعنی معلم جبرمون می گفت که حواس آدم باید باشه که بعضی از جمله ها رو نمی شه ساده کرد. نمی شه حتی اگه خودتم بکشی ساده نمیشه.. بعضی چیزها خیلی بزرگه. بعضی چیزها خیلی سخت جون تر از ضرب و منهاست...!!!
آدم باید حواسش به همه چیز باشه!!!...حتی خودش.
فکر می کنم که خدا موقع آفرینش بعضی از آدما فراموش کرده Selector زندگیشونو از حالت Auotmatic روی وضعیت Manual قرار بده!!!....اشاره م اصلا به شخص خاصی نیستا!!!!
اما تو باز باور نکن.
*با مرور گذشته ام می بینم که خیلی از آدمایی که تو خونه تکونی دلم و زندگیم انداختمشون بیرون...کارهایی رو انجام دادن که که مطمئن بودم انجام نمی دن... اون هم به احمقانه ترین شکل ممکن !!!و بعد ها با حماقت تموم به همین کارهای احمقانه افتخار کرده ن.....این یکی دیگه خیلی دردآوره!!! .
*نمی گم دکمه Reset ولی یه Ctrl+Alt+Delete حتما برای آدمیزاد لازمه گاهی!!!
*یه مطلب دیگه:
<<لطفا از کشیدن سیگار و مالاندن دختر مردم در این مکان خودداری فرمایید.>>
با تشکر ـ مدیریت سینما عصر جدید
