*مشکلو پیدا کردم!!!...فکر میکنم گاهی... و همین برای غصه دار بودنم کافیه!

*فکر میکنم اینکه آدم از خودش مایه بذاره و تنهایی یکی دیگه رو پر کنه کار خوبیه.
لطفا این کار رو بکن.

*یادمه یه بار بهم گفت:شما زنها حرفهای ما مردها رو باور نکنید لطفا! ما نیازهای خودمونو داریم. دنیا خسته مون میکنه و بیشتر از زنها تنها میشیم.. ..مجبوریم دروغ بگیم... مجبوریم ادای باور کردن در بیاریم... جلوی رییس خم بشیم ادا در بیاریم... مثل همه میمونهای دیگه موز دوست داریم... و دوست داریم مثل گوریلها قوی به نظر برسیم... زیاد وقت نداریم. شاید این مهم نیست ولی زندگی برامون گاهی مثه سیگار کشیدن تو توالت میشه.... یکجوری که گلومون تلخ میشه... حالت خوبی نیست هیچ احساس خوبی نیست بدبختی اش اینه که معمولا کسی بالای سر آدم ایستاده که میگه: هی گریه نکن مرد گنده... و اونوقته که آدم به دستهای خودش نگاه میکنه و از گنده بودن خودش گریه میکنه.... ولی از این حرفهای چرت گذشته به ما مردها اعتماد نکنید. دوست داشتن چرته.... عاشق شدن چرته... و ما به شما دروغ میگیم ... اگه با ما خوابیدین برای ترحم با ما بخوابید... اینو به خودمون هم بگین... نذارید این خیال الکی که کسی را کلک زده ایم وجدانمونو  از این بیشتر مچاله کنه...!!!!

اونوقتا نمیفهمیدم چی میگه...اما الان مطمئنم که درست میگفته....

*سال نو همه اونایی که دوسشون دارم مبارک...

به دنیا نشون خواهم داد که احمقه و تموم این چند میلیون سال رو بیهوده هی مردم رو برانداز کرده ...بعد با هم منفجر میشیم...!!!

 

*سرم درد میگیره به تو که فکر میکنم دردسری شده ای واسه من که به این سادگی زندگی میکردم...!!!

*وقتی یکی با کله سبز به شما میگه:
- موهامو قرمز کردم خوشت میاد؟
میفهمین که تنها شما نیستین که خودتونو فریب میدین!!!...

اون- تو دوست داری کسی عاشقت بشه.
من- نمیدونم، کار سختیه؟
اون- نمیدونم
من- تو معمولا عاشق میشی؟
اون- فک کنم
من- حس خوبی داره؟
اون- یعنی تو تا حالا عاشق نشدی؟؟؟
من- چرا ولی مطمئن نیستم که معنیش همون چیزی باشه که تولستوی میگه
اون- تولستوی کیه؟
من- یادم نیست قبل از اینکه بمیرم!!! یه چیزی ازش خونده بودم
اون- چیزی ازش یادت می آد؟
من- یادم نیست مردم زیاد همو میبوسیدن مرداش قد بلند بودن یه گوله توپم یادم می آد که پای یکی رو قطع کرد...
اون- جالبه!
من- چی ؟
اون- اینکه پای یه مردی قطع شه.
من- چرا؟
اون- تا آخرش پیش آدم میمونه.
من- فک کنم واسه مردا کار سختیه
اون- از کجا میگی؟؟؟
من- داستایوفسکی میگفت
اون- تو خیلی کتاب خوندی نه؟
من- نمیدونم الان چیزی یادم نیست...
اون- کاش نخونده بودی.
من- چرا؟
اون- نمیدونم... احساس میکنم من که کتاب نمیخونم خوشبخت ترم!!!
من- جدا؟؟؟
اون- آره تازه قشنگترم هستم!
من- تو که از من پوسیده تری؟!!!
اون- خوب وقتی که نپوسیده بودم منظورمه!!!

من-حالا میخوای بگی عاشقی؟؟

اون-Never mind!!!

 

سکوت سکوته وقتی بیدار میشم....چشمم میفته به سقف که پر از ستاره و ماهه....یه حس عجیبی دارم...با همون لباس خوابم...پا برهنه راه میفتم سمت آشپزخونه...بازم صدای سه تار همسایه روبرویی میاد...چه صدای غمناکی...اما امروز غم نمیخوام...امروز روز شادی منه...پس باید روز خوبی باشه...یه قهوه شیرین درست میکنم و میشینم پشت پنجره....بازم هوا سرد شده....یاد دیشبش میفتم...ناخوداگاه لبخند میزنم..پوشیدن یه شلوار جین برمودا و کتونی...با یه کت بافتنی...یه آرایش لایت با سایه فسفری که احساس خوبی بهم میده...بعدشم.پارک و سرسره بازی با آبتین...سینما....شهربازی...شام...چرخ زدن تو خیابون تا دیر وقت و اومدن خونه....خب این مدلی تا حالا نبوده...!!

نگام میفته به مامانه که انگار نگاهش با روزای قبل فرق داره...یه جورایی خیلی مهربونه...میاد و بهم میگه مواظب باش یه وقت سرما نخوری ...بعدشم تلفن داداشی که کلی ذوق کرده و خودشم نمیفهمه چه طوری ابراز شادی کنه...بعدش نوبت آبتینه که میاد و میشینه رو پاهام...بهم میگهمیخوام وقتی بزرگ شدم برم سر کار و برات عروسک باربی بخرم!!!...اونوقت بوسم میکنه و میگه خیلی باحالی...منم میخندم و محکم بغلش میکنم...

هنوز لباسامو عوض نکردم که دختر خالهه زنگ میزنه و کلی جیغ جیغ میکنه که پدر سوخته تنها تنها بالا نکشی...منم هستم...توی این دنیای مجازی دختر تپله تو بلاگش کلی بادکنک هوا کرده...کلی ایمیل از دوستای دانشگام دارم...حتی اون همکلاسی که غیر از یه سلام علیک باهاش رابطه ای ندارم... با دوستام میرم بیرون و کلی واسه خودمون ول میگردیم و حسابی میندازنم تو خرج...

بعدش شب میریم با مامانه بیرون ...هوس چلوکباب میکنم و اونم میخره...منم چون روز شادیمه تا خرخره میخورم...

 

حالا دیر وقته...همه خوابن...بازم صفحه ادیتورو باز میکنم..چه شب طولانیه...میگن شب یلدا خیلی بلنده...اما من شبای بلندتر از اونم تو زندگیم دیدم...شبایی که منتظر بودم...تنها بودم...شبایی عین این شبا...بعدش.یه نقطه میذارم و میام سر خط...نقطه پشت نقطه...زندگی نوشتنه...دست از اون نمیتونم بکشم!!

 

امروز روز شادیمه...

هر چند که ژاله بهم گفت: میدونی خره ، وقتی از سرنوشتت راضی نباشی ، وقتی از اینی که ساختن همه اش دست خودت نبوده ، متنفر باشی ، وقتی به این فکر کنی که یه روز قبل از اینکه به دنیا بیای ، روی پیشونیت سرنوشتت رو نوشتن و فرستادنت توی دنیا ، دیگه تبریک گفتن ِ اینکه به این دنیا خوش اومدی ، مسخره است...اما به هر حالعزیزم تولدت مبارک!!!! ...

پس تولدم مبارک...

*داشتم یه مقدار خرت و پرتامو مرتب میکردم...کلی از کاغذهایی که مربوط به گذشته بودن رو پاره کردم....داشتم فکر میکردم چرا نمیشه خود گذشته رو به همون سادگی که کاغذهارو پاره کردم،پاره کرد؟؟!!

 

*کلا من از اون تیپ آدمام که عاشق آلبوم عکس هستن...امروز یه چیزیو کشف کردم...اینکه تصویر تو قلمرو زمان نیست...حال و گذشته و آینده نمیشناسه....جالب اینه که وقتی اونارو کنار هم میذاری...توی حال،گذشته ای رو میبینی که در آینده ی تحقق یافته تو گذشته متولد میشه!!!...

 

بوی عید میاد...

 

مدت زمان زیادیه...که وقتی از عشق می نویسم...

به تناقض می رسم!!!

اصلا چه فرقی میکنه؟؟که مثلاً یکی فحشم بده....یه یکی دیگه تحسینم کنه....
حوصله‌ هیچ‌کدومو ندارم....
حوصله‌ دروغ  ندارم،
از قیافه‌ هر دو مدل حالم بهم میخوره....
راستش دلم می‌خواد بخوابم،از بس که خسته ام...
یک هفته،
تخت!
فکر میکنی چند تا قرص کافیه؟؟

*اینکه من بتونم با هاپوترین و معروفترین و پیرترین استاد زبانهای خارجه ایران تریپ لاو بترکونم...واسش بچه پرو بازی دربیارم و هیچی بهم نگه!!!...تازه استاد راهنمای تزم بشه!!!...از «جونم» و «عزیزم» بهم کمتر نگه...هر کاری میکنم با صبر و حوصله گوش کنه...همه با ترس و لرز از کنارش رد شن ولی من بتونم باهاش شوخی کنم....میشه فقط یه نتیجه گیری کرد:

من شاید در بدست آوردن دل پیرمردها استادم!!

*داشتم فکر میکردم وقتی یه چیزی بدست می آریم...خوشحال میشیم!...وقتی هم چیزیو از دست میدیم...ناراحت...خیلی جالبه و البته دلیلی هم نداره!!همه چیز برای ماست...اما در عین حال هیچ چیز مال ما نیست!

*خیلی اتفاقی نشستمو فیلم «زن زیادی»تهمینه میلانی رو تماشا کردم...به نظرم شاهکار بود!

 

چه فرقی می‌کنه تو اینا رو می‌خونی یا نه. یا این که اصلاً شده بیای هر از چندی یه سر به این وب‌لاگ بزنی یا نه. چون به کار بردن ضمیر مخاطب اصلاً به این معنا نیست که دارم برای «تو» می‌نویسم.

من هیچی نمی‌دونم. حتی نمی‌دونم چی می‌خوام، تو رو دوست دارم؟؟...نه...اینو مطمئنم. بعد از این‌همه اتفاقات احمقانه که توی زندگیم افتاده، اصلاً نمی‌دونم معنی عشق رو می‌فهمم یا نه. برای ِهمینه که هر کاری رو با شک انجام می‌دم. برای همینه که از نگاه همه فرار می‌کنم. می‌ترسم اگه حرف بزنم...دروغ بگم.

خصوصی: خودمونیما!!!! خوب شوخی شوخی ۱۵ تا عیب و ایراد از من گرفتیا!!!!


   1      2    >>

منوی اصلی

آرشیو

آخرین پست ها

جستجو

بازدید کنندگان