یه حرفایی رو میشه نگه داشت و نگفت ، یه حرفایی رو میشه فراموش کرد و نگفت ، یه حرفایی هم هست که اصلا ارزش ِ گفتن نداره !
ولی خب ! بهتره همه ی حرفها رو گفت ! ‌ولی به وقتش ! این روزا بیش از حد سرحالم...شاید اگه سنگم از آسمون بباره صدام درنیاد!...نمیتونم حسمو خوب توصیف کنم...حس عجیبیه!...نه اسمش غمه...نه شادی...یا نه چیز دیگه!...

این روزا یه جورایی خودخواه تر از سابق شدم!...دیروز داشتم به تو فکر میکردم...که درست عین یه رمان تلخ و دوست داشتنی خوندمت...و واسه همیشه از زندگیم حذفت کردم!یه وقت فکر نکنی اگه بهت فکر میکنم گاهی...یعنی هنوزم دوست دارم!...شاید باور نکنی اگه بگم اصلا نمیدونم چه حسی منو به تو نزدیک کرد....لجبازی با خودم و بقیه؟...تنهایم؟...فرار از سکون؟...تنوع؟؟...هنوزم نمیدونم!!!...

میدونی چیه؟...خیلی دلم میخواست بدونم اون موقعهایی که اشکمو درمیوردی و به تموم غصه هام میخندیدی....بی تفاوت از کنارم رد میشدی...آزارم میدادی...از اینکه دوست داشتم سوء استفاده میکردی...چه حسی داشتی؟؟؟

باورت میشه تو یه روز بهاری من شدم یکی عین تو و شروع کردم به آزار یه نفر که میگفت دوستم داره؟؟!!...تموم اون بلاهایی که ذره ذره سرم آوردی...به بدترین نحو ممکن سر اون درآوردم!!!...یه موقعهایی از اینکه التماسمو میکرد ته دلم قنج میرفت...اینکه احساس میکردم داره رنج میبره...عین من تو اون قدیما!

اگه تو اشکمو درمیوردی...من یه کاری میکردم که اون آروزی مرگ میکرد از اینکه عاشق یه دل سنگ عین من شده!!!

نمیدونم!اما این منصفانه نبود...من داشتم انتقام تو رو از یه نفر دیگه میگرفتم!!...گاهی فکر میکردم...اگه تو جای من بودی و اون جای من...چه بلای دیگه ای ممکن بود سرش بیاری...یواش یواش دیدم همه کارم شده زجر دادن یه آدم دیگه...اما اون آدم یه فرق بزرگ با من داشت...من واسه بدست اوردن تو تلاش زیادی نکردم...خواستن من فقط عین خواسته اون بچه ای بود که گریه میکرد...پا میکوبید و از مادرش ماه رو میخواست...من عین اون صبور نبودم...اولا فکر میکردم یه احساس زودگذر به من داره...عین خیلیای دیگه که منو فقط دوست داشتن چون با آدمای دیگه فرق میکردم...یه جورایی واسشون جالب بودم...شاید عین همون حسی که من به تو داشتم!!!...حس یه بچه که یه عروسک جدید دستش داده بودن...یه عروسک که همیشه نق میزد...آروم نبود...وحشی بود...دل نداشت...فقط تموم زشتیهاشو پشت اون لباسای گرون قیمتش قایم کرده بودن!!! و من وابسته اون عروسک شدم...میدونی چرا خیلی راحت ازت دست کشیدم؟؟...میدونی چرا دیگه به جایی رسیدم که بود و نبودت واسم بی اهمیت شد؟؟...چون هیچ وقت دلبسته ت نشدم...

الانم بعضی موقع ها به یادت میفتم...یاد تموم اون دیوونه بازیهام...اما هیچ وقت دلم نخواسته که تاریخ دوباره برام تکرار شه یا برگرده عقب....

 

تو که بریدی و دوختی و بهونه ساختی

اما بدون که تو عاشقی باختی

عشقو چه ارزون و مفت فروختی

باختی!

.....

....

 

”صدا کن مرا.
صدای ِ تو خوب است.“

فکر که می کنم می بینم عجب آدمهایی وارد زندگیم شدن موندن یا رفتن!!
مثلا اون آقای همسن که شماره تلفنش با دو شروع می شد... یه موقعی فقط!! همخونه م بود.
یا اون آقای مو قشنگ که به من می گه دخترک... برام شعرو قصه می خونه و همیشه در هر وضعیتی می تونه بخندونتم و حالا جز اس ام اس های چند وقت یکبار و  ایمیل ازش خبری ندارم
یا اون خانومه که هشت سال با هم رفتیم مدرسه و پارسال که فاصله امون با ماشین چهارده ساعت بود هرروز با هم حرف می زدیم و حالا که پیاده فاصله مون بیست دقیقه است دوسه ماه یکبار یه سلام علیکی با هم می کنیم
یا اون خانوم فرنگ رفته که بعضی وقت ها بهترین دوست آدمه و یه موقعی حس میکنم دیگه امکان نداره تحملش کنم
یا اون آقا رومانتیک کوچولوهه که جدیدا با من صمیمی شده و عاشق اون دوست خوش هیکله ی ماست و بلای جون ما!!
اون خانوم زبون درازه که احتیاجی به توصیف نداره همیشه در زندگی من حضور در صحنه داره الانم بالا سرمه!!!
از حق نگذریم اون آقا چشم چرونه که یه مدت خوب ما رو گذاشت سر کار...ادعای بچه مایه داری میکرد...بادی بیلدینگ میرفت...به قول خودش اسکی باز بود...اما عجیب دودره باز و سوء استفاده چی!
یا اون خانوم تپل مهربونه که بهم گفته هر موقع خواستی حرف بزنی یکی مشتاق شنیدنته
در توصیف دوست عزیز چیزی ندارم بگم جز اینکه هم مهربونه هم بداخلاقهالانم چند صد کیلومتر از ما دورتر!
یا اون خانوم عشوه ای که اسمشو گذاشتم دزد شوهر!...دختر خاله ها عجیب از دست این خانوم شکارن!...اما ما که باکیمون نیست!!
یا اون خانوم باکلاس با فرهنگ و خانواده داره که هروقت با دوست پسرش دعواش می شه یاد من می افته و من فقط همون موقع ها میبینمش.
یا اون آقا قندکه که همیشه نگرانمه و همیشه در حال مسخره کردنش!
یا اون آقا تپله که خیلی مهربون و گل بود...جزء معدود آدمای که خیلی بی غرض به ما نزدیک شد....الانم نمیدونم کجاست!
یا اون آقای همسن که واسه اینکه حرفی واسه زدن داشته باشه..به من می گه دوست پسرت رو مخمه!!!
یا اون خانوم چشم خوشگله که عاشق اینه که بشینه یه اختراعی رو رنگ موهام انجام بده
یا اون دوست پسر سابق که آخر پدر سوختگی بود...هر چی هم بلد بود یادم داد...منم یاد گرفتم و رو خودش پیاده سازی کردم...اما نمیدونم چرا شاکی شد!!!
یا اون دوست پسر سابق تر که  بی مقدمه از زندگیم رفت...بعدم بی مقدمه دوباره سر و کله ش پیدا شد...الانم گاهی بی مقدمه مجبورم ببینمش...آخه تو یه دانشگاهیم.
یا اون خانوم نارنجی خیلی خیلی مهربونه که سردبیر یه نشریه هست و میگه بیا تو کار نوشتن...منم میگم اصلا استعدادشو ندارم...

 یا اون آقاهه که بهش میگفتن حاج آقا!...از دستش پناه بردیم به خدا!!!! و زنش که بهش میگفتن حاج خانوم...به نظر خیلی مهربون و ساده بود عین یه مادر...اما همدست شوهرش شد تو طوفان زندگی ما...
یا اون دوست مامانه که اسمش خیلی سخته و هر وقتم منو میبینه یادش میفته که باید فالمو بگیره و از تو فنجون قهوه هر چی من میخوام بیرون بکشه
یا اون خانومه که ترم اول از صدق سر طوفانی بودن زندگی من شاگرد اول شد....اما بعدش که ما زدیم تو کار خر خونی زد تو جاده خاکی و با ما شد دشمن!..
یا اون آقا نابغه که همیشه خونسرد و ملایم در حال تیکه انداختن به من و نگران شدن برای درسامه  و آیندم!!...
یا اون خانوم کوچولو لپ قرمزی که همیشه بی خیال همه چیه
یا اون خانوم جلف خوشگله که خیلی دوسش دارم

یا اون دختر تپلی که نذر داره روزی 5 تاsms بزنه بهم و خیلی با محبته با من سرد و بی محبت!
یا اون هم نیمکتی سابق که بعدا شد پایه ی ولگردی های من
و اون یکی هم
نیمکتی که چقدر پاک و ساده بود و ما چقدر چیزای بدبد بهش یاد دادیم

آدمای خیل
ی زیادی تو زندگیم اومدن و رفتن...زندگی زود می گذره ها خیلی زود....

بعضی روزا یه جوریه...دلت میخواد شاد باشه...اما نیست....میخوای راحت و بی دغدغه طی شه...اما نمیشه...بعضی روزا...یه ساعتهایی...مغزت روحتو نشونه میگیره....مجبورت میکنه بری بگردی دنبال یه گوشه خلوت...سرتو بذاری رو پاهات...خودتو مچاله کنی و آروم بری تو اون دور دورا...بعضی روزا دلت میخواد اصلا نیاد...اما نمیشه...دیگه عادت کردی...یعنی زمونه عادتت داده...که خیلی آدما و اتفاقارو باید از یاد ببری....تو هم سعی میکنی...دردت یواش یواش کهنه میشه...دنبال یه مرهم واسش میگردی...یه آدم دیگه...یه اتفاق دیگه...که جایگزین اون قبلی میشه...اما دل شکستت که مرهم نداره!!...به خودت میگی صبر کن...همه چی درست میشه...واسه اینکه یادت بره چقدر تنهایی...دور و برتو پر میکنی از مترسکهایی که نفس میکشن...باهات حرف میزنن...تو زندگیت دخالت میکنن...تو زندگیشون دخالت میکنی...اما باز یه روزایی هست که مغزت روحتو نشونه رفته....یهو تصمیم میگیری بری سفر...خیلی دور...اما انگار یه چیزی...یه تیکه ای از وجودت باهات نیست...با خودت کلنجار میری....سعی میکنی ذهنتو مشغول کنی که یه وقت شیطونی نکنه و بره اون دور دورا....اما تو اوج بی خیالیت....یه جمله...یه ترانه...یه عکس...یه جا...یه تیکه نوشته...پرتت میکنه به عمق خاطراتی که روزها و ماهها واسه فراموش کردنشون تلاش کردی...

بعضی روزا دلت یه جورایی باهات لج میکنه...شاید تو تلافی اون موقعی که به جای دوست دارم!...گفتی:ازت متنفرم...شاید به تلافی اینکه به جای جمله چقدر از شنیدن صدات خوشحالم...گفتی:تو واسه من مردی!...

اونوقت تو یه غروب سرد زمستونی...یه ترانه پرتت میکنه تو عمق اون لحظه های دور...هر چند اگه اون لحظه هاخالصانه نبودن...هر چند دروغ بودن.... هر چند اگه افسوس اون لحظه ها رو هیچ وقت با خودت یدک نکشیده باشی!!!!

بعضی روزا یه جوریه.... دلت واسه دلت عجیب میسوزه...

ما دست از سر آرزو برداشتیم... آرزو دست از سر ما بر نمی داره!!!


دارم چمدونام رو می بندم و تند تند راجع به اینکه وقتی برم چه کارها که نخواهم کرد حرف می زنم......
بعد یهو دختر خالهه با خونسردی جفت پا می پره تو ذوقم ومی گه خوش بحالت چه آرزوهای ساده ای داری چه چیزای کوچولویی راضیت می کنه!
منم که به شدت احساس غیر سطحی بودن می کنم با عصبانیت می گم که اینا که آرزوهای من نیستن من خیلی آرزوهای عمیق و بزرگ دارم که تو خبر نداری!
می خنده می گه مثلا چی؟
می خوام فوری جمع و جورش کنم سعی می کنم چندتا آرزوی بزرگ دهن پر کن بذارم کف دستش که دیگه من رو به سطحی بودن متهم نکنه اولش به یه سری آرزوهای کلاسیک جهانی فکر می کنم مثلا اینکه در همه ی جهان صلح برقرار شه یا همه ی گرسنه ها سیر شن فقر از بین بره مریض ها خوب شن
(نه خیلی مصنوعی می شه)


به آرزوهای بزرگ در مورد خودم فکر می کنم مثلا اینکه دکترامم بگیرم! و برم واسه همیشه فرنگ!!(البته بریم)

یانه... بزنم تو خط عرفان بهتره مثلا اینکه بتونم خدا رو پیدا کنم و عمق عشق الهی رو حس کنم
(نه امکان نداره باور کنه(

خراب کردم

قبول من سطحی ام خوش بحال توی عمیق

می دونی؟ آرزوم اینه که بتونم خودم رو دوست داشته باشم آخه می گن اگه خودت رو دوست نداشته باشی نمی تونی چیزا یا آدمای دیگه رو هم دوست داشته باشی

حالا خودت تصمیم بگیر آرزوم به قدر کافی بزرگ هست یا نه؟

اصلا بی خیال سایزش به نظرت برآورده می شه؟

 

چون طبق معمول کم نمیاره...میگه:پاشو به جای چرت و پرت گفتن پاشو لباساتو بپوش بریم اسباب کشی کمک!!!

 

 

چه حرف مزخرفی!! تو هیچ وقت تو نبودی برای من. تو برای هیچ کس هیچ وقت تو نبودی. تو برای خودت هم مدتهاست تو نیستی. من اصلا مطمئن نیستم دیگه توئی وجود داشته باشه . تو،تو نیستی. تو نمی خوای تو باشی . من اصلا نمی دونم که تو چی بودی. من اصلا نمی دونم تو چی باید باشی. من یه موقعی فکر می کردم تو رو تیکه تیکه کردن بین آدمها و جاهای مختلف. من الان می دونم اون تیکه هات تقلبی بودن . تو،تو نیستی...

هر چی آرزوی خوبه مال من...

هر چی که خاطره داریم مال تو...

اون روزای عاشقونه مال من....

این شبای بی قراری مال تو...!

 

 

داشتم فکر میکردم...این انتظار زیادیه...دیگران هرگز منو نمی فهمن...این منم که باید اونارو بفهمم...چون من subject هستم و دیگران object....این یعنی باز یه برگ برنده...پشت یه بلوف حالگیر... 

 

می گه سرت که به سنگ بخوره حالت جا می یاد
من هنوز فکر می کنم اون رو تختی چهارخونه ی نارنجی شبیه سنگ نیست....

 

یه جایی خوندم:از دوستیهایى که باسرعت عمیق میشن، شدیدترین کینه ها پدید می آد.

حالا فهمیدم چرا انقد ازش متنفرم!!!

 

دیشب یهو یادم افتاد:

دلم برای یه قهوه ی پر شکر با شکلات تلخ! و بعدشم هزار دست رامی و یه عالمه غیبت اینو اونو کردن تنگ شده.
لعنت به هر چی استاد و امتحانه!...

   1      2    >>

منوی اصلی

آرشیو

آخرین پست ها

جستجو

بازدید کنندگان