میدونی غریبه؟...واسم جالب بود...البته ناراحت کننده هم بود...آخه اگه راستشو بخوای....
دیگه یادم رفته عاشقونه ناب بنویسم....بچه تر که بودم تو کتابا زیاد خونده بودم که عشق یکیه...اگه عاشق شی تا آخر عمرت فقط عاشق همون آدم میمونی...بزرگتر که شدم...بارها عاشق شدم!...واقعیت با دنیای توی کتابام خیلی فرق داشت...اولین بار 17 سالم بود که عاشق شدم..یادمه وقتی سرنوشت زد و مثلا کاسه کوزه مو ریخت بهم...دنیا واسم شد زندون...اما عادت کردم...زمان حلش کرد..منو باز عاشق کرد...عشق اول یادم نرفت اما شد واسم یه خاطره...الان همون عشق اولو هفته ای دوبار میبینم...بدون یه اپسیلون احساس...حتی وجودش برای من از هوای اطرافمم گذرا تره...اون موقع ها یه عشق بود...الان یه رقیب درسی و کاری!!!...دنیای بدی داریم...یه دنیا که روابط آدما توش با حساب کتابه!!
هفته پیش که رفته بودم خونه داییه...موقع اومدن به خونه از سعادت آباد باید رد میشدم...موقعی که از سر اون کوچه رد شدم...سرمو با خجالت انداختم پایین...کهخیلی خری دختر ! عاشق ِ چیش شده بودی !!!؟؟ ...اما میبینی؟تو اون برهه واقعا فکر میکردم عاشقم!!!
بازم گذشت...فکر میکنم الان نه...اما... اما شاید یه روزی...یه جایی...واسه یه آدم دیگه!!!...بشه باز عاشقونه نابی گفت...
مطمئنم.
اما الان وسط کلی درس یهو یادکامنتت افتادم...یادم اومد آخرین عاشقونه ای که میخواستم واسه اون عشق!!!قدیمی بنویسم و نشد این بود:
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی ِ تو لیکن نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران
وای به حال دگران
به دختر خالهه میگم روزی متوسط ۲۰۰ تا بازدید کننده دارم ، میگه : ۵۰ تاش خودتی که هی میری توی وبلاگت ، ۵۰ تاش هم اون چند تا دوستاتن که مثه لوستر بهت آویزونن که بهشون می گی که هی بیان به وبلاگت ، ۵۰ تاشون هم اشتباهی اومدن توی وبلاگت ( اشتباهی تایپ کردن ! ) ۵۰ تاشون هم مثه خودت خُلن !....
بهش گفتم تو جزء کدوم دسته هستی؟؟...خندید و گفت:اون دسته که همیشه اشتباه میکنه!!!
می دونی ، یه لحظه هایی توی زندگی هست که تا حسش نکنی ، نمی فهمیش ، باورش نمی کنی ...
یه لحظه هایی توی زندگی هست که هیچ وقت یادت نمیره ..!!!
مثه یه نگاه آخر
مثه یه لبخندِ آشناییِ مهربون
مثه یه احساس نفرت که توی یه لحظه به سراغت میاد و تا آخر عمرت می مونه و یادت نمیره...
می فهمی ؟
لحظه هاییو توی زندگی پیدا می کنی که هیچ وقت نمی تونی از دستشون بدی و فراموششون کنی ...
حتی هیچ وقت نمی تونی اون اوجی که توی یه لحظه بهش رسیده بودی ، دوباره حس کنی . حالا خوب یا بدش مهم نیست ... مهم یه لحظه است که تو مزه ی یه حسِ عمیق رو میچشی و اونوقته که میشه گفت باورش کردی ، درکش کردی ...
وقتی که زندگی آرومه ، وقتی چیزایی داری که از داشتنشون لذت می بری ، همیشه یه چیزی یادت میره ... اینکه ممکنه دیگه نداشته باشیشون!!!
وقتی همه چی سخته ، وقتی داری از زندگی زجر میکشی ، وقتی توی یه دنیا احساس میکنی تنهایی و هیچ کسی پیدا نمیشه که دردت رو بفهمه یا کمکت کنه ،
وقتی ذلیل میشینی روبروی خودت ، جلوی آیینه و نمی دونی چرا .... چرا داری شکنجه میشی ... چرا داری تقاص کاری رو پس میدی که نمیدونی .... چرا داری مثه مجرمی که گناه کرده ، شکنجه میشی ، اونم از یه گناهی که نمیدونی چیه ...
همیشه یه چیزی هست که ....
دلت میخواد یه چیزی راحتت کنه .. دلت میخواد کمکت کنه ... یه پشتیبان ... یه پناهگاه .. یه باور !
نمیدونم چطوری برات بگم...امروز که از دانشگاه بر میگشتم خونه...یه لحظه ناخوداگاه خنک شدم...یه طورایی راحت شدم...سبک شدم!
درسته که روز خسته کننده مزخرفی رو پشت سر گذاشته بودم...اماآروم بودم...شاید از حس اینکه یکی کنارم هست....همین!
اگه زبونم لال یه روزی بی من بودی...وقتی که برف اومد و رفتی پشت پنجره و لیوان قهوه تو دستت گرفتی و به کاج بلند توی حیاط خیره شدی و بوی تند قهوتو با لذت استشمام کردی....یاد من بیفت.
که عاشق برف و بوی تند قهوه بودم و تو عاشق رفتن پشت پنجره و خیره شدن به حیاط!...
همیشه همینطوره...من همیشه عاشق فرعی ها بودم !!!
تاحالا شده دلت بخواد بزنی روی شونه یکی و بگی داداش خر خودتی !
من دیروز شدیدا دلم میخواست وایسم و اون آدمو ببینمو بزنم رو شونش و بگم داداش خر که خودتی هیچی ،
تازه خیلی هم خری !!!!
مامانم میگه:بچه جون!باز گیرنده هات کار نمیکنه!!!...این یعنی باز دارم سوتی میدم!!!..
برم سر درسام.همین!
برای خوشبخت بودن....
یه دنیای کوچیک...
یه آسمون که هر روز میتونه یه رنگ خاص باشه...
یه شهر کوچیک و یه محله دنج...
یه کوچه بلند و عریض با درختهای سر به فلک کشیده...
یه حیاط بزرگ و پردرخت که حتی زمستوناشم زنده ست...
یه اتاق 9 متری...با یه پنجره قدی
با یه کتابخونه و یه تخت و یه دنیا عروسک و اسباب بازی...
یه چند تا قاب عکس که ماله آدماییه که عاشقانه تو این دنیا دوسشون دارم...
یه چند تا آلبوم که مال گذشته های نا آشناست با آدمایی که از دیدن دوبارشون بیزارم...
و چند تایی که لحظه لحظه بزرگ شدن نازنینم توشه و هر روز بارها نگاهشون می کنم....
یه ساعت که ظاهر قشنگی داره...اما چون مجبورم میکنه به (باید و نباید )دوسش ندارم...درست عین خیلی از آدمای دور و برم....
یه کمد پر از لباس و کفش...که هر روز داره بهشون اضافه میشه...و دست منم نیست چون من سادیسم خرید!! دارم....
یه دوربین عکاسی و فیلمبرداری که تقریبا هر روز کار میکنه....
سه پایه نقاشیم که که بیشتر توی این یه سال گذشته تنفر روش کشیده شده تا عشق!
یه لیوان بزرگ که نازنین اسممو روش نوشته و هر روز توش نسکافه میخورم...
یه ضبط صوت بزرگ که اگه خونه باشم همیشه روشنه و صدا میکنه....
یه pc که منو با یه دنیای مجازی...با آدمای مجازی ربط میده...رابطه هایی از نوع رابطه ریاضی!!
یه گوشی تلفن که هر وقت بخوام بهش جواب میدم ...هر وقتم بخوام نمیدم!
یه خانواده خوب و مهربون که همیشه کنارم بودن و تنهام نذاشتن...انقده ساده و بی غل وغش که من به این گاگولی پیش اونا قالتاق حساب میشم!!!
یه چند تایی دوست...نه از گذشته ها که توی دونیای حاضرم پیداشون کردم...و البته باهاشون خیلی راحتم..
یه موقعیت خوب اجتماعی و یه عنوان دهن پرکن...به اضافه چند تا همکار و همکلاسی..
یه رفیق که به نظرم با دوست فرق داره...چون دوست فقط توی روزای خوشیم باهامه...اما یه رفیق دارم که هم تو ناخوشی کنارمه هم خوشی...تازه!یه زبون داره عین نیش مار که وقتایی هم که اشتباه می کنم بی رو دربایستی همه چیو به روم میزنه...اما کیه که کوتاه بیاد!...
یه گنجینه کوچیک...تنها برگ دفتر زندگی من از اون گذشته سیاه... که انگیزه حرکت من برای فرداست...همیشه داشتن یه گنج پر دردسره...چون وقتی یه جا گنج باشه...دزدم هست...این یه قانون طبیعیه!...پس تو زندگی من یه گهگاهی یکی دو تا دزد هم پیدا میشه...
آهان!...یه خدام دارم که با خدای همه ادما فرق داره...خدای من،فقط و فقط خدای منه!...
یه تنهایی لذت بخش که ممکنه به نظر بقیه زیاد بیاد...اما اون موقع ها که به نظر میرسید تنها نیستم...خیلی تنها تر بودم!
یه دل دارم...که یه وقتایی به وسعت یه دریا سخاوتمنده...و یه وقتایی چنان از کینه و بغض پر که خودمم میترسم...
قدیما میگفتن آدم مهربونی بودم...اما حالا میگن نیستم!...من میگم الان تازه یاد گرفتم که فقط با آدمایی مهربون باشم که لیاقت مهربونیو دارن....نمی دونم شاید به خاطر سن و سال و تجربه ست...اما الان از دو فرسخی درجه بی پدر و مادر بودن آدما رو تشخیص میدم!!!...
Any way
فکر کنم همه اینا واسه احساس خوشبختی کافی باشه...مگه نه؟
در میان این همه اندوه و فقرو نا مردی و غارت و کثیفی و آدم فروشی...
روز بخیر محبوب من!
دیروز داشتم فکر میکردم...یاد اون روزا اصلا نه بخیر، که یادشون اصلا قشنگ نیست...
داروی فراموشی که من مصرف کردم الحق حرف نداشت!...جواب داده اساس!
اگه احیانا فکر می کنین که من الان حالم خوبه و می یام کلی حرفای فرح بخش می زنم زهی خیال باطل!
کلی پروژه و پروپوزال و...تازه یه دنیا دلشوره!
تکرار می شویم ...
پرده ی اول :
سلام
ملالی نیست جز دوری شما ، که آن نیز با دیدار ِ روی ماهتان مرتفع خواهد شد ....
پرده ی دوم :
سلام
حقیقتش را خواسته باشید ، ملال ِ دیگری هم هست جز دوری ِ شما ، که چاره اش حتی دیدار شما هم نیست ....
پرده ی سوم :
سلام
ملالی نیست با دوری ِ شما ... دوریتان مستدام و فاصله ها بلند باد ...
