الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

برو ای عشق...

امروز دیرتر از همیشه از خواب بیدار شدم..سکوت...سکوت...و من عاشقانه سکوت رو میپرستم...داشتم فکر میکردم شاید تا حالا بهترین از این نبوده...نه برای من...نه برای تو...خوبه که بعضی وقتا نیستی...خوبه که گاهی خودم باشم...

رفتم جلو آینه...آروم به صورت توی آینه دست کشیدم...که چقدر صورت توی آینه رو دوست دارم....آره!خودمم میدونم خیلی خود خواهم...کاملا میدونم این روزا عوضی تر از همه آدما هستم....و چه احساس قشنگیه که دیگه مجبور نیستم هر روز صبح در کمد لباسامو باز کنمو یه نقاب واسه اون روز انتخاب کنم...

من بی نقاب... صورت نقاشی نشده و ساده ایه که تو چشماش یه دنیا حرفه...اما دیگه نه برای هر کس و ناکس!!..فقط خودم...نگو که تو سینه این صورت نقاشی نشده دلی نیست...هست...اما یه دل قفل شده ست که باز کردنش صبوری زیاد میخواد...

بعدش رفتم تو فنجون تازه م نسکافه درست کردم...و به خودم قول دادم که به تو فکر کنم...من یه آدم عوضی هستم که هنوز میفهمم خوبیهای دیگرون رو...و هنوز یاد نگرفتم که بدیهارو تلافی نکنم....درسته چندین سال پیش با خانواده ای زندگی میکردم که به من خیلی چیزها یاد دادند....خشم.عصیان.نفرت.خیانت.نامردی.معامله و دروغ ....اما الان دوساله که هر روز دارم بیشتر تمرین میکنم برای بهتر بودن و بهتر زندگی کردن....و این نهایت بدشانسی توئه که از یه آدم عوضی که داره تلاش میکنه بهتر باشه توقع بهترین بودن رو میکنی!!!

خودت میدونی که باید کارای تزمو انجام بدم...پس ببخش که بیشتر از خوردن یه فنجون نسکافه نمی تونم بهت فکر کنم...

چندی پیش...آسمانم را...ابرهای سیاه پوشاندند....ابرهایی که بوی غم دارند....ابرهایی که سالها می مانند....دست سنگین تیره ای درمن....بذر تلخی به رنگ شب پاشید....هرچه گل بود...هر چه چلچله بود....از دل بی بهانه ام دزدید....دیگر اینجا کسی نیست که من....با نگاهی به عشق فکر کنم....نه بهاری....نه آسمانی تا....گاه گاهی به عشق فکر کنم.....

خسته ام...خسته ام ....رهایم کن....مهربان!...دست از سرم بردار....دردهایم بس است...باورکن....برو ای عشق!....راحتم بگذار....

این بیابان خشک و یخزده را....ای همیشه بهار!دگر باغ نخوان...شاید دوستت دارم....اما برو و پشت این حصار نمان....