بی بهانه نوشتن هم عزیز دل، دل بهانه گیر می خواد....
می نویسم بی بهانه،
با دلی پر بهانه که خودش هم نمیدونه بهانه کدوم خاطره نزیسته رو می گیره...
بارها و بارها گفته ام دیگه بسه!!
تو که بهانه ای برای نوشتنت نیست،
تموم این کلماتی که می نویسند و می خونی و بیشترهایی که نمی خونی
به بهانه حضور اونی نوشته می شن
اما تو که او نداری !!!
می نویسند به خاطر اونی که هست،
یا اونی که نیست و بوده و رفته ،
تو که اما نه اونی داری،
و نه اونی داشته ای که حالا نباشه و رفته باشه،
بهانه ات برای نوشتن چیه؟
اما ...
او نداشتن هم گاهی قشنگترین بهانه برای نوشتنه،
بی بهانه نوشتن هم گلکم، دل پر بهانه می خواد...!!
بهانه گیر تموم خاطره های نزیسته.
نگاه می کنی
انتخاب می کنی
لمس می کنی
خاطره ایجاد می کنی
روتین می شه
-------
نگاهت رو عوض می کنی
دوباره انتخاب می کنی
لمسش می کنی
روتین می شه
--------
نگاهت رو عوض می کنی
انتخاب نمی کنی
انتخابی متفاوت
تجربه ای جدید
لمسی جدید
لحظه ای جدید
خاطره ای جدید
روتینی جدید
این همون چیزیه که بهش میگن: زندگی!!
به همین راحتی....
من شانس می خوام!
می گن شانس بالاخره یه روزی در خانه آدم رو می زنه....
خب آدم باید عرضه داشته باشه که شانس بیاد سراغش
نمی شه که هی گند بزنی
اشتباه بکنی
بعدشم شانس بیاد زنگ بزنه و بگه عزیزم من اومدم.
آخه الاغ
اصلاً تو لیاقت شانس را داری؟
نه!
والا نه!
خلایق هر چه لایق
بی قیدی،
بی تفاوتی ،
بی مهری...
اینکه آدم عوضی شده م!!!
اینکه دلم نمیلرزه...
اینکه میگی چشمام خیلی سرده...
اینکه شادیام دارن کوچیک میشن اما عمیق!
اینکه دیگه از تجربه کردن میترسم...
تمام اینها چرته؛
قلبم داره بزرگ میشه!
هیشکی اگه ندونه تو که خوب میدونی...
اینا اون چیزایی نبود که من میخواستم...
همیشه میترسیدم از روزمرگیها...
از سلامهای والسلام میترسیدم!
همیشه از تاریکی میترسیدم...
از فریاد و فغان هراس داشتم...
من بیزار بودم از نگاههای سخت و سنگین؛
مدتها دنبال یه نگاه بودم....!!!
تو این دنیای بزرگ فقط یه صدا پیدا شد که لبخند عمیقی به لب من گذاشت...
که میدونم بدون اون انگار همهچیز کهنهست....
دنیای من با تو شد....حس می کنم
بدون تو خطوط کاغذ با هم موازی نیستن؛
خطوط حاشیه به هم نزدیک میشن و جا رو برای دستام تنگ میکنن...
وقتی تو نیستی، تخت خوابم از حضور سنگینت در رؤیاهام جا میزنه...
فنجون نسکافه با دستام مهربون نیست.
حتی تصویرم در آینه، مسخرهم میکنه....
خیلی وقت بود که سؤالای بیجواب مغزمو میخواست منفجر کنه:
هیچ وقت نمی فهمیدم که چرا قانون سوم نیوتن میون ما آدما صدق نمیکنه،
و نیروهای بین من و خیلی های دیگه برابر نیست؟
همه نگران گرم شدن زمین بودن...اما هیشکی ازم نمیپرسید چرا هر روز دارم سردتر و سردتر میشم؟؟؟
اما چشم سیاه تو جواب سادهی هر سؤال بیجواب این وامونده شد.
تو هم «چرا» شدی و هم «چگونه».
و الان زندگی بیچرا و بیچگونه من بدون تو چه دشوار و ناخواستنیه...
یادته بهم چی گفتن؟؟؟
گفتن: درست میشه،
یه کم زمان لازم داره!!!
زمان گذشت
اما چیزی درست نشد...
یه چیز اما هست که تغییر کرد:
من؛
عادت کردم.....
دیروز رفته بودم هرچی مزخرف تو وجودم هست خالی کنم تو توالت....
آخه بهم گفته بودی آدم مزخرفی شدم...
ولی هر کاری کردم فایده نداشت.
از دست تو بیشتر از خودم عصبانی بودم...
نمیدونم!!!...شاید چون فکر می کنم اونی باید باشی نیستی....
یا شایدم ترسو...یا هزار تا از اون به قول تو دری وریایی که موقع عصبانیت به زبونم میان...
و بهت گفتم!!!
وتو به خیال خودت فقط سکوت کردی...و گفتی درکت نمیکنم!!!!!
اما نمی دونم چرا هیشکی منو درک نمیکنه؟؟!!!
یادم افتاد چند روز پیش یکی ازم پرسید :یکی از اون کارای قشنگی که تو زندگیت انجام دادی چیه؟
میخواستم بهش بگم که فکر می کنم دارم عاشق یه فرشته میشم...
اما دیروز خیلی دلم میخواست ببینمش و
بهش بگم:که نه من عاشقم نه تو فرشته!!!
*کی میگه آدما با گذشت زمان عوض میشن؟؟؟
نه جونم...
تا آخر عمرت همون پخی که هستی باقی میمونی!!
*امروز بی هوا دلم واسه مرد مهربون چشم عسلیم تنگ شد...
رفتم نشستم یه دل سیر همه عکسا رو نگاه کردم...
چقدر خاطره دور!!
هنوزم باورم نمیشه این همه وقت گذشته...
بی اختیار نشستمو شماره خودمو گرفتم...
مشغول بود...اما من که با کسی صحبت نمیکردم!!!
راستی؟مرد مهربون چشم عسلی من
میدونه شماره من چنده؟؟؟
بعدش یاد شماره اون افتادم...
بغض گلومو گرفت...
ازوقتی پیش شماره هارو عوض
کردن دیگه شمارش یادم نموند...!!!
فقط امیدوارم...
که شاید باد همه دلتنگیامو براش ببره به دنیایی
که راهی واسه من نداره....
دلم براش تنگه...
امروز به پایان میرسد... از فردا برایم چیزی نگو!
من نمیگویم «فردا روز دیگریست»،
«تو روز دیگری هستی»،
«تو فردایی».
فقط میگویم «همان که باید به خاطرش زنده بمانم»...
هی!
آره با توام!!
یادت باشه...
حواست به تاریخ مصرفت باشه...
وقتی تموم شه...
میذارنت دم در...
درست عین یه زباله...!!!
شده منتظر بوده باشی ؟ شده چشم به راه اومدن کسی باشی ؟
نه خواب داری ، نه خوراک ، هر لحظه از خواب می پری که نکنه بیاد و من خواب باشم ؟
هیچ لقمه ای از گلوت فرو نمی ره که الان اون داره چی میخوره؟
شده منتظر یه تلفن باشی ؟
مدام چشم می دوزی به مونیتور تلفن که شماره اون می افته یا نه ؟
هر پنج دقیقه یکبار موبایلتو چک می کنی که میس کال داشتی یا نه ؟
موبایلتو روی ویبره می ذاری تا وقتی که زنگ زد...دلتم بلرزه.
شده منتظر بوده باشی ؟
هیچ لذتی به چشمت نمیاد ، هیچ کاری روحتو آروم نمی کنه تا اونی که منتظرش هستی بیاد .
دیدی ؟ انگاری روح تو بدنت نداری ، اون که میاد روح به تنت میدمه .
شده منتظر بوده باشی و لحظه به لحظه ساعتتو نگاه کنی که کی میاد ؟
شده منتظر بوده باشی ؟
نه خواب داری ، نه خوراک ...
این انتظارا با همه تنش و هیجانش خیلی به دلت میشینه...
یه حال خوبی بهت میده...چون وقتی تموم میشه...
تازه لذتشو با همه سلولای بدنت حس میکنی...
کسی که می آید و در را محکم می بندد آشناست ؛
کسی که می آید و در را آهسته می بندد قصد آشنایی دارد ؛
آنی که پشت در منتظر است ، از همه آشناتر است ...
اما
شده تا حالا منتظر کسی بوده باشی
ولی هیچ وقت نیومده باشه؟؟؟؟؟
اعترافات مهر ماه
بچه که بودم...وقتایی که مریض میشدم
صبح که از خواب بیدار میشدم بابایی همیشه
یه اسکناس درشت زیر بالشم گذاشته بود!!!!
نمی دونم!شاید میخواست بهم به قول جدیدیا حال بده...
تو اون عالم بچگی بزرگترین لذت زندگیم تو روزای مریضی
بیدار شدن و رفتن با مامانم سر اون اسباب بازی بزرگه
تو خیابون عباس آباد سر فرح شمالی بود ....
دیروز این موضوعو وسط کلی سرفه و عطسه برای
مامانم تعریف کردم...باورش نمیشد که هنوز یادم مونده باشه!!!
امروز صبح که از خواب بیدار شدم...ساعت هنوز 7 نشده بود...
داشتم تختو مرتب میکردم که یه لحظه دستم به یه چیز سرد زیر بالشم خورد....
یه لحظه خشکم زد.
یه اسکناس دوهزار تومنی...زیر بالشم بود...!!!
اما حالا باین دوهزار تومنی...کوفتم بهم نمیدن!!!!
امان از این مامان که در سوسک کردن استاده!
الان یه آهنگ تازه از لیزا ماری بریسلی و دارم گوش می کنم...
از اون خلسه های ناب....
درست مثه وقتایی که لئونارد کوهن گوش میدم...
دارم فکر میکنم...
می بینم خودمم خودمو درست و حسابی نمیشناسم...
یه وقتایی هست که انقده خر احساس میشم عین دیروز ...که
وسط خنده و دست و سوت ملت ...واسه خودم عین دوطفلان مسلم
اشک میریزم...یعنی مثلا شادی می کنم!!!
یا عین اون روزی تو ختم دایی جون مامانم که همه دارن خودشونو پاره پوره
میکنن...از تجزیه تحلیل حرفای بقیه...نا خوداگاه نیشم باز میشه...
تا جایی که مامان بزرگه با اخم و تخم به دختر خالهه میفهمونه...که با سرعت نور
منو از مجلس ختم بندازه بیرون!!!
یا مثلا عین اون وقتایی که هوس می کنم واسش ناز کنم...خودمو لوس می کنم...
الکی قشقرق به پا می کنم(البته نه همیشه ها!!)...که بیاد و منت کشی کنه و نازمو بکشه....
تا بازم مطمئن شم که دوسم داره!
یا یهو گیر سه پیچ میدم به آهنگای این رضا صادقی که داداشی معتقده کارش
از دل سوختن گذشته و به یه جای دیگه ش رسیده...تا اونجا که حالت تهوع میگیرم از
شنیدن صداش!!!
یا بعضی وقتا که به قول پسر خالهه میشم هاپو کمار...و نمیشه با صد من عسلم
قورتم داد!!!
یا وقتایی که یهو بیخیال زندگی میشمو واسه خودم ول میگردم...تا جایی که صدای همه
در میاد که آهای دختر!!!به فکر عمرت باش که رفت...!!!!!!!!!
یا برعکسش انقده خودمو تو کار و زندگی خفه می کنم که هر ننه قمری از راه میرسه....
واسم میره رو منبر که :دختر!!تو هنوز جوونی...گور پدر زندگی و کار و درس...بچسب
به تفریح و از این دو روز عمرت لذت!!!!!! ببر!
....
....
اما خداییش ...وقتی فکر می کنم...میبینم با این همه کاراکتر
خیلی باحالماااااااا!!!!
