*عصری با داداشی زیر آلاچیق نشسته بودیم...نمی دونم چرا هر وقت میخوام
نسکافه بخورم یاد اون میفتم!!!...خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بفهمم چه رابطه ای
بین اون و نسکافه ممکنه باشه...گاهی فکر می کنم شاید
نقطه مشترکشون تلخی هر دو باشه...اما دلیل حقیقیشو هیچ وقت نفهمیدم!!
این روزا انگار یه رشته نامرئی قوی داره منو با داداشیم بیشتر از گذشته پیوند میده...
این روزا خیلی یاد بچه گیامون میکنیم...شبا تا دی وقت بیداریم..
تو راه فرودگاه خیلی با هم دردل کردیم...وقتیم که پرواز اهواز کنسل شد با هم رفتیم
خیابون گردی...درست عین همون وقتا!!!خیلی بیشتر از قبل به هم گره خوردیم...تو
این روزا که بیشتر وقتمونو پای میز بیلیارد هستیم....آبتین شده نخودی بازیمون...
بیشتر وقتا غذای حاضری از بیرون میخوریم...با هم رو موضوع تزم کار میکنیم...برام درددل میکنه...
نمیدونم!!شاید دلیلش نبودن مامان باشه...مامان یعنی ا م ن ی ت...و مامان من قویترین امنیت دنیاست.
کاش این روزا زودتر تموم شن...
گاهی آدم میشکنه
زخمایی هست که تقصیر هیچ کس نیست
ولی جاشون میمونه
تا خیلی....
*داشتم فکر میکردم قصه من نباید اینطوری میشد...۳ سال پیش وقتی شروع به نوشتن کردم
قرار بود عاشقانه بنویسم...واسه یکی که تو خیالم عاشقش بودم...
اما نمی دونستم که آدم عاشق خیال نمی تونه باشه...آخه خیال فقط ذهنیت آدمه...
اگه عینیت داشت که اسمش خیال نبود...!!!
قصه من قرار بود عاشقانه های من برای نازنینی باشه...یه نازنین خیالی...
یه خیال آزاد که با من همه جا میرفت...با پای پیاده من تا بالای کوه میومد...مسافرت می رفت....
با من شمع نذر میکرد...دعا میخوند...شعر میخوند...میرقصید...گریه میکرد...دعوا میکرد...قهر میکرد...آشتی میکرد...ناز میکرد...
عاشق تر میشد..زندگی میکرد!!
خلاصه
قصه من قصه ی من بود و اون...
اما قصه من به مرور رنگ گله و غم و اشک گرفت...شد عین قصه همه اون آدمای بدبختی
که عاشق «خیالی» شده بودن که نمی تونست «واقعی» باشه....
به مرور شد قصه یه عشق که مزه گس داشت...
خیال من خیال خوبی نبود....
خیل من منو حس نمیکرد...
خیال من قرار موندن نداشت...
خیال من از من فراری بود...
خیال من منو آزار میداد...خیال من خیال عاقلی نبود!!!
خیال من منو دوست داشت...اما خیلی دیر فهمید که دوسم داره....
وقتی فهمید که من نبودم!
اون روزا خیلی خسته بودم...از همه خسته بودم....
بهم یاد داده بودن که باکرگی تنم قیمت گزافی داره...اما یاد نگرفته بودم
که بهای باکرگی روحم خیلی بالاتره!!
خیالم روح منو لکه دار کرده بود...پس
از خیالم بیشتر از همه زندگیم ناراحت بودم...
یواش یواش ازش بدم اومد...به جای اینکه رویای شیرین شبهام بشه...
شد یه کابوس !!!
مدتها طول کشید...اما نتونستم قلبمو راضی کنم که اونو عین یه زباله
از خودش بندازه دور....
فقط گذاشتش ته ته وجودش...یه جایی که بشه یه خیال مرده!!
منم شدم یه آدم ...یه ادم عین بقیه آدما که دیگه دنبال خیال نرفت...
من عین بقیه آدما قوی نبودم...از همه چیزا و جاهایی که منو یاد خیالم مینداخت فرار کردم...
روزها گذشت....
یه روز خیلی اتفاقی باز خیالم به سرم اومد...بهم گفت:
اگه میخوای نباشی ، نباش !
خیالِ بودنت رو چرا ازم دریغ می کنی ؟
شاید دلش برای پیاده روی تنگ شده بود...واسه شعر...واسه اشک...واسه درد دل...
یا شاید واسه من!!!
خیال من خیالاتی شده بود!!!!
تموم خاکستر ته قلبمو زیر و رو کردم...فقط یه یه اسم خاک گرفته ازش مونده بود...
و یه دنیا حسرت....
و یه خاطره خیالی که تا آخر عمر از هر چی خیال بیزارم کرده بود...
کاش میشد منم باز خیالاتی باشم...کاش!!!
طعم گس عشق من...سه ساله شدی!!!
تولدت مبارک....

