امروز حس کردم اونقدرام بدک نیست که تو غروب یه روز تعطیل

تو هوای پاییزی شهری که خونه تازه م شده...

یه لباس نیمه گرم بپوشم و دستامو بکنم تو جیبم....

قدم زنون تو کوچه ی پردرخت خونه...که هر چقدرم سعی کنی نمی تونی

آخرشو ببینی...راه بیفتم...

بی مقصد...بی هدف...کولی وار...

راه برم و سنگفرشای کف خیابونو بشمرم...و

با خودم به این نتیجه برسم که:

شاید اون وقتا عاشقی زده بود به کله ام

اما وقتی که خوب نگاه می کنم می بینم عاشق نبودم ؛

 که اگر بودم هزار سال دیگه هم این مدلی نمی نوشتم ؛

که اینها عشق نیست ؛

 نفرت هم نیست... چون نفرت هم شعبه ای از عشقه...

 اینها کینه ست ؛

 فقط کینه ....کینه ای نه نسبت به تو که دیگه آدم حسابت نمی کنم ؛

 کینه ای که تنها به خودم برمیگرده و احساسات خام احمقانه ام ؛

که چطور یه آدم می تونه اینطور خام عاشق بشه؟؟؟

چقدر سبکبال شدم....

 

این روزا اگه بعضیا رو اعصابم پاتیناژ نرن...

زندگی خیی خوش میگذره!!

باور کن....

 

دلم وحشتناک تو سینه م میزنه...

یه جور دلشوره...

یه جور تشویش قشنگ...

یه جور انتظار واسه دیدن یه ثمره...

روز بزرگ من...

اما بدون حضور تو...درست عین اون وقتایی که باید می بودی اما نبودی...

همون روزایی که با بی رحمی تموم آرزوهامو سلاخی کردی...

و کسی نبود تا برای آرزوهای من نوحه سر کنه....

و من چقدر خوشحالم و خوشبخت که توی این روز بزرگ..

تو نیستی....

نفرت بزرگ زندگی من...!


لابلای دستنوشته های قدیمم...

یه تیکه کاغذ پیدا کردم...

که روش با مداد آرایش نوشته بودم:

زیاد غصه نخور...خودتم نگران نکن...شاید هیچ وقت اتفاق نیفته!!!

واقعا خنده دار بود...این همه خودمو ناراحت کرده بودم...

اما اصلا اتفاق نیقتاده بود!!!

POST MODERNISM

-خوابم میاد....خسته م...شبا دیر میخوابم...باید از امشب شبا زود بخوابم...
-چرا پس شبا عین روح سرگردون راه میفتی؟؟...هر وقت بیدار میشم نور چراق اتاقت میزنه تو ذوقم!!...چته؟؟
ـدلم یه قصه ناب میخواد....یه قصه بکر...یه موضوع تازه...
میدونی؟قدیما بهترین موقع واسه پیدا کردن قصه هام زمانی بود که ظرف میشستم...
اما حالا!
میشه برام تار بزنی باز؟؟
ـ هر وقت تو بخوای...دوست داری بهت یاد بدم؟؟
ـنه...آخه من خوابم میاد!!
.....

ـشنیدم داری فوق لیسانس زبان میخونی.چرا دنبال فوق مهندسیت نرفتی؟؟
- چون گرایش زبانمو بیشتر دوست داشتم!!(اصلا به تو چه...فضول!...خدایا خوابم میاد!)
-تو احمقی دختر!با این هوش و استعداد و اون نمره های درخشانی که ازت یادم مونده...نباید به چیزی غیر از
security فکر کنی...بعد میگن مملکت چرا پیشرفت نمی کنه؟
-پیشرفت مملکت به من چه مربوطه!!!
.....


-خانوم کوچولو!! یادته اون روزی که پارسال با هم رفتیم عروسی کی بود؟؟
-تو مگه یادت نیست؟من درست یادمه!!
-چه خوب...از کجا انقده خوب یادته؟؟
-از رو دلتنگیم!
.....


-میاین بریم فرحزاد؟
-نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
-میاین بریم بام تهران؟
-نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
-از کدوم مسیر برم؟
-از هر جا غیر از نیایش!!
-میدونی نازلی عروسیشو تو همون باشگاهه تو درکه گرفته؟
-مبارکش باشه...اما من کار دارم نمیتونم بیام...مامان خودت برو!!
-چرا جواب دکترو نمیدی؟؟نمیخوای بری موسسه ش؟موقعیت خیلی خوبیه ها!!
-نه...هوای سعادت آباد نفسمو تنگ میکنه...میخوام برم شعبه انقلاب!
-حالت بده هااااااااااااااااااااااا....چته؟
-هیچی فقط خوابم میاد!!
.......

ـ تو چرا از مردا متنفری ؟
ـ واسه اینکه ... خب به همون دلیلی که مردها از من متنفرن !!!
ـ این که نشد دلیل!!اتفاقا تو از اون تیپ دخترایی هستی که مردا خیلی می پسندن...
-!!!!!
......

ـ یه چیزی بگم؟
-آره...به شرطی که تو خط خر کردنم نباشی!
-حالت خوبه؟؟
-نه ...خسته م.
-دوای دردتو خوب میدونم...تلفنتو خاموش کن بگیر یه خواب غلیظ !!! کن.
-باشه...راستی؟چی میخواستی بهم بگی؟؟
- می خواستم بگم من خیلی دوستت دارم اما تازگیا ازت میترسم!!
- جدی؟؟ چرا ازم میترسی؟
- نمی دونم! اما یه مدلایی بهم زور میگی...خیلی خودخواهی...قبلنا اینطوری نبودی!!
- ....(این سه نقطه ها وقتی کمکم میکنه که حرفی واسه گفتن ندارم!!!)
- اما بگذریم...دلم نمیخواد ناراحت ببینمتا...خیلی دوست دارم.
-!!!!!!!!!
.......


-وا!!!...این چیه تو یخچال؟
-هیچی!قهوه درست کردم گذاشتم تو یخچال سر فوتبال بخورم...بعدم فالمو بگیرم.
-جدا؟؟فکر میکردم فقط بلدی فال حافظ بگیری!!
-خب یاد می گیرم ؛ میگن رمل هم درسته ؛ فال نخود چیه راستی ؟
-حالا چرا قهوه رو خوردی فنجون خالیشو گذاشتی تو یخچال؟؟
-آخه نمی خوام سرنوشتم بره تو چاه فاضلاب...
-تو چته؟؟...باز قصه هات تموم شده؟؟
-آره...مگه تو نمیگفتی هر نویسنده ای خودشو مینویسه؟؟...
پس چرا من دیگه قصه ای واسه نوشتن ندارم؟؟
دلم یه قصه ناب میخواد...چی بنویسم خوبه؟
-زیاد تو قید و بند نوشتن یه قصه خوب نباش...هر چی
دلت خواست سر هم کن...فوقش میگن پست مدرنه!!!
-جدی؟؟...پس از استخر که برگشتم...می نویسم....


اینم نتیجه ش!!
اما باز خوابم میاد....

A far dream....


*عصری با داداشی زیر آلاچیق نشسته بودیم...نمی دونم چرا هر وقت میخوام
نسکافه بخورم یاد اون میفتم!!!...خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بفهمم چه رابطه ای
بین اون و نسکافه ممکنه باشه...گاهی فکر می کنم شاید
نقطه مشترکشون تلخی هر دو باشه...اما دلیل حقیقیشو هیچ وقت نفهمیدم!!
این روزا انگار یه رشته نامرئی قوی داره منو با داداشیم بیشتر از گذشته پیوند میده...
این روزا خیلی یاد بچه گیامون میکنیم...شبا تا دی وقت بیداریم..
تو راه فرودگاه خیلی با هم دردل کردیم...وقتیم که پرواز اهواز کنسل شد با هم رفتیم
خیابون گردی...درست عین همون وقتا!!!خیلی بیشتر از قبل به هم گره خوردیم...تو
 این روزا که بیشتر وقتمونو پای میز بیلیارد هستیم....آبتین شده نخودی بازیمون...
بیشتر وقتا غذای حاضری از بیرون میخوریم...با هم رو موضوع تزم کار میکنیم...برام درددل میکنه...
نمیدونم!!شاید دلیلش نبودن مامان باشه...مامان یعنی ا م ن ی ت...و مامان من قویترین امنیت دنیاست.
کاش این روزا زودتر تموم شن...


گاهی آدم میشکنه
زخمایی هست که تقصیر هیچ کس نیست
ولی جاشون میمونه
تا خیلی....

*داشتم فکر میکردم قصه من نباید اینطوری میشد...۳ سال پیش وقتی شروع به نوشتن کردم
قرار بود عاشقانه بنویسم...واسه یکی که تو خیالم عاشقش بودم...
اما نمی دونستم که آدم عاشق خیال نمی تونه باشه...آخه خیال فقط ذهنیت آدمه...
اگه عینیت داشت که اسمش خیال نبود...!!!
قصه من قرار بود عاشقانه های من برای نازنینی باشه...یه نازنین خیالی...
یه خیال آزاد که با من همه جا میرفت...با پای پیاده من تا بالای کوه میومد...مسافرت می رفت....
با من شمع نذر میکرد...دعا میخوند...شعر میخوند...میرقصید...گریه میکرد...دعوا میکرد...قهر میکرد...آشتی میکرد...ناز میکرد...
عاشق تر میشد..زندگی میکرد!!
خلاصه
قصه من قصه ی من بود و اون...
اما قصه من به مرور رنگ گله و غم و اشک گرفت...شد عین قصه همه اون آدمای بدبختی
که عاشق «خیالی» شده بودن که نمی تونست «واقعی» باشه....
به مرور شد قصه یه عشق که مزه گس داشت...
خیال من خیال خوبی نبود....
خیل من منو حس نمیکرد...
خیال من قرار موندن نداشت...
خیال من از من فراری بود...
خیال من منو آزار میداد...خیال من خیال عاقلی نبود!!!
خیال من منو دوست داشت...اما خیلی دیر فهمید که دوسم داره....
وقتی فهمید که من نبودم!
اون روزا خیلی خسته بودم...از همه خسته بودم....
بهم یاد داده بودن که باکرگی تنم قیمت گزافی داره...اما یاد نگرفته بودم
که بهای باکرگی روحم خیلی بالاتره!!
خیالم روح منو لکه دار کرده بود...پس
از خیالم بیشتر از همه زندگیم ناراحت بودم...
یواش یواش ازش بدم اومد...به جای اینکه رویای شیرین شبهام بشه...
شد یه کابوس !!!
مدتها طول کشید...اما نتونستم قلبمو راضی کنم که اونو عین یه زباله
از خودش بندازه دور....
فقط گذاشتش ته ته وجودش...یه جایی که بشه یه خیال مرده!!
منم شدم یه آدم ...یه ادم عین بقیه آدما که دیگه دنبال خیال نرفت...
من عین بقیه آدما قوی نبودم...از همه چیزا و جاهایی که منو یاد خیالم مینداخت فرار کردم...

روزها گذشت....
یه روز خیلی اتفاقی باز خیالم به سرم اومد...بهم گفت:

اگه میخوای نباشی ، نباش !
خیالِ بودنت رو چرا ازم دریغ می کنی ؟


شاید دلش برای پیاده روی تنگ شده بود...واسه شعر...واسه اشک...واسه درد دل...
یا شاید واسه من!!!
خیال من خیالاتی شده بود!!!!
تموم خاکستر ته قلبمو زیر و رو کردم...فقط یه یه اسم خاک گرفته ازش مونده بود...
و یه دنیا حسرت....
و یه خاطره خیالی که تا آخر عمر از هر چی خیال بیزارم کرده بود...
کاش میشد منم باز خیالاتی باشم...کاش!!!

طعم گس عشق من...سه ساله شدی!!!
تولدت مبارک....


شاید همه عمرت طول بکشه تا بفهمی...

اینکه نتونستم و دیگه نخواستم که دوستت داشته باشم...به این معنا نبود که
تو دوست داشتنی نبودی...
اماحداقل برای من  کم بودی...خیلی کم!

دوست قدیمی من!!!!

یادت باشه فقط وقتی به یکی بگو دوستت دارم...
که دوست داشتنت واقعی باشه...
دوست داشتن مطلق
اگه دوستت دارم هاتو ارزون بفروشی
هیچ کس اونارو نمیخره...
باور کن.

عادت می کنیم.....

بعضی وقتها دلت می خواد به یاد خودت بیاری که روزهای بی خیالی چه شکلی بودند ؛ بعضی وقتها هست که از همه مظاهر تکنولوژی بیزار میشی و از هرچی فلسفه حالت بهم می خوره ؛ دلت می خواد یه کم زندگی بی دغدغه رو تجربه کنی ؛ روزهایی که نگران هیچی نبودی و هرکاری دلت می خواست می کردی و به هیچ چیز هم فکر نمی کردی جز خوشی . بعضی وقتها هست که توی بیست و چندسالگی دلت می خواد عین پونزده ساله ها باشی .

میری و چند تا از کتابهایی رو که سالهاست بهشون نیگا نکردی از کتابخونه یا حتی از تو کارتن های بایگانی شده تو انباری خاک گرفته مامان بزرگت می گیری و می شینی می خونی و فکر می کنی پونزده سالگی چقدر مشتاق خوندن کتابهای فهیمه رحیمی بودی ؛ حالا انگار پونزده ساله ها م. مودب پور می خونن ؛ می خونی و آی می خندی به عشقهای در پیتی که هیچ وقت خدا نیستن ؛ دختر پولداری که اونم نه از اون پولدارهای الکی ؛ یه پولدار راس راستکی میره و عاشق دلخسته یه پسر بدبخت بیچاره و اون هم نه از اون بدبختهای الکی ؛ یه بدبخت بیچاره اساسی میشه که هیچی نداره و من نمی دونم این بدبخت بیچاره که پول یه دونه نون نداره که بخره ؛ پول کت شلوار از کجا آورده که بپوشه خوش تیپ شه ؟ (قرار بود فلسفی نباشم!! ) پس وای چقدر من دلم می خواست یه دختر پولدار بودم و عمرا می رفتم عاشق یه پسر بدبخت بیچاره شم ؛ حتما می رفتم یه پسر شاه پریون تور می کردم ؛ پسر بدبخت بیچاره می خوام چیکار ؟(یادت باشه ها من پونزده سالمه !!!) هرچند من بهتون اطمینان میدم هیچ دختری تا حالا راست راستکی عاشق هیچ پسری نشده و بالعکس.(الان میدونم فردا بهم غر میزنی که تو عاشقی...اما never mind...باشه؟؟ )

صبح ها تا لنگ ظهر می خوابی و بی خیال هرچی کار و زندگی میشی و این عادت مسخره صبح زود بیدار شدن و دنبال کار و مشغله نون.. . چه کیفی داره تا ساعت ده خوابیدن ؛ تازه عصر هم بخوابی ؛ عین سنگ ؛ و خودت نفهمی تو که روزی شش ساعت اونم به زور آرام بخش می خوابی از کجا به این راحتی دوازده ساعت می خوابی ؛ بعد یادت میفته پونزده سالته .

هرچقدر دلت می خواد می شینی و تلویزیون نیگا می کنی و بی خیال ایراد گرفتن میشی که اینجا این مفهومو داره ؛ اینجاش می تونه این اثر تخریبی رو داشته باشه ؛ یا بد و بیراه بگی به رییس سازمان صداو سیما که گویا تنها مشکل زنها و مردهای ما اینه که مرد بره و فوری زن بگیره ؛ و این صحنه ها اصلا نگرانت نکنه که ممکنه یه روزی تو هم وایستی جلوی آینه و دست بکشی به چروکهای ناشی از بیخوابی صورتت چون اونی که دوسش داشتی رفته سراغ یکی دیگه!!   ؛ چون توی پونزده سالگی فکر می کنی همیشه پونزده ساله می مونی و قرار نیست هیچ وقت هیچ وقت واسه هیچ مردی کهنه بشی ؛ چه برسه به اینکه نگران زیر آبی هاش باشی.. . توی پونزده سالگی همه چیز تازه ست ...

عصرها میری مرکز خرید و تمام سعی خودتو می کنی که حرص نخوری از دست دخترهایی که گویا تنها هنرشون عرضه سکس رایگانه . و فکر می کنی اونقدرها هم شاید بد نباشه که تو هم زیبایی هات اینقدر در دسترس باشه ؛ و فکر می کنی که این دختره بیست و چند ساله چقدر فناتیک فکر می کنه ؛ مگه بده آدم اینهمه قشنگ باشه ؟(این دیگه آخرشه ها...)

هروقت هم حوصله ات سر میره با دوستای قدیمی میری یه پارکی که تا حالا نرفتی ؛ چیپس و پفک می خری و روی چمنهای خیس می شینی و بی خیال اتوی مانتوت میشی و و چیپس سرکه نمکی می خوری و بلند بلند می خندی ؛ هروقت هم یکی چپ چپ نیگاتون می کنه که خرس گنده ها رو نیگا ؛ پیش خودت فکر می کنی تو که همه اش پونزده سالته .

می شینی و عادت می کنیم رومیخونی و با خودت فکر می کنی همیشه همه آدمها به همه چیز عادت کردند ؛ هیچ دختری توی پونزده سالگی به فکر بخل و حسد و سایز کمرش نیست ؛ یا شاید من نبودیم . عادت می کنی که حسود باشی ؛ دروغ بگی یا به عادت زنان تمام قرون واسه شوهرت یا حتی دوست پسرت فازمتر بذاری که مبادا امروز زیر آبی رفته باشه!(این یعنی نهایت بیچارگی وفلاکت!!) .
عادت می کنم !و وقتی نوشته های بلاگ اونو میخونم ؛ یاد طعم گس عشق خودم میفتم... دلت واسه عشق تنگ میشه و فکر می کنم میشه در بیست و چند سالگی هم به پونزده ساله بودن عادت کرد و شیرینی ها و بی خیالی هاش ....
توی پونزده سالگی تو اینترنت نبود ؛ واسه همین توی عادت پونزده ساله بودنت هم اینترنت نیست ؛ ولی وقتی امیر و مژده پونزده ساله رو می بینی که تنها سرگرمیشون اینترنت و گیم نته ؛ فکر می کنی دوست داشتی توی پونزده سالگی تو هم وبلاگ بود ؟ نه !!!

نه! من هنوزم خرمگس و جان شیفته و صدسال تنهایی رو بیشتر دوست دارم ....

...قسم به حرمت اون چشمای مقدس
که نه می تونن دروغ بگن
نه میشه که دروغ بگن
و نه میشه که بهشون دروغ بگی
هیچوقت به چشمام دروغ نگو!!!



وای چقده زمستون پارسال با این آهنگ زندگی کردم!!

دیشب وقتی همه با هم بلند می خوندنش...

صدام تو اون همه صدا گم شده بود...

عین گم شدن من در تو!


 AAHA001828 - Couple with Feet Up on Balcony

 

آهای خوشگل عاشق!

آهای عمر دقایق!

آهای بسته به موهای تو سنجاق شقایق!

آهای ای  گل شب بو!

آهای گل هیاهو!

آهای طعنه زده چشم تو به چشمای آهو...!!!

دلم لاله عاشق....

آهای بنفشه تر!

نکن غنچه نشکفته قلبم رو تو پرپر.

منکه دل به تو دادم...

چرا بردی ز یادم؟

بگو با من عاشق...

چرا برات زیادم؟؟

آهای صدای گیتار!

آهای قلب رو دیوار!

اگه دست توی دستام نذاری...خدانگهدار!

دلت یاس پر احساسه..آی مریم نازم...

تا اونروزی که نبضم بزنه...ترانه سازم...

برات ترانه سازم...

تو آهنگی و سازم...

بیا برات میخوام ازین صدا قفس بسازم....

اعترافات شهریور ماه...


42-15534471 - Young Woman Biting on Pencil



*هوا داره این روزا بی هوا پاییزی میشه....

دو تا کبوتر پشت پنجره اتاقم دارن برای فردا لونه میسازن...

باید امیدوار بود...به بالندگی...به غرور...به بزرگ شدن و کوچک دیدن...به افق فردا...

به پاییزی که همیشه منو عاشق تر از قبل میکنه...

این روزا احساس جالبی دارم...قدیما خیلی وقتا پیش می اومد وقتی از دست یکی شاکی میشدم...

درست عین آتشفشان میشدم...و تلافی حکایت همون مواد مذابی رو داشت که میتونست

خیلی چیزارو به نابودی بکشونه...نمیگم الان شدم الهه معصومیت و بخشش...چون این حس کینه جویی با بهتر بگم کینه ورزی از همون مسائل ژنتیکیه که از بابا به من رسیده...اما به یه سری اصل تو زندگی رسیدم...:

-اول اینکه هیچی تو این دنیا ارزش حرص خوردن نداره....به قول کنفوسیوس فیلسوف بزرگ چینی که گفته: زیاد حرص نخور...شیرت خشک میشه!!!

-دوم اینکه وقتی قسمتی از زندگیتو قیچی میکنی و میسوزونی...دوباره شنیدن و مرور اون بخش میتونه احمقانه ترین کار زندگیت باشه...پس وقتی یه اتفاق یا آدمی رو terminate می کنی...یادت باشه که اگه اثری از اونا دیدی بهش به چشم خنده دارترین جک سال نیگا کنی...وگرنه یه بازنده بدبختی!!

-سوم اینکه مواظب باشی که ارزشا و باورای زندگیتو ارزون ازت نگیرن...بذار بهت بگن خودخواه...دیکتاتور...انحصارطلب و....

اول خودت بعد بقیه!!!(نظر شخصیمه)

-اگه از یکی به عنوان پله ترقی استفاده نمی کنی...هیچ وقت اجازه نده پله ترقی ادم دیگه ای باشی!!

و آخر اینکه دنیا اگه بهترین داور و مجری عدالت نباشه...یکی از موثرترین اونهاست...درست مثه یه flash back !!

 

باید یاد بگیری اگه به نظر کوچیک میای...بزرگ و بزرگتر باشی...درست بر خلاف آدمای به ظاهر بزرگی که خیلی کوچیک و حقیرن!!

 

وقتی بود که...آنچه میکردند به ریا میکردند!

اکنون بدانچه نمی کنند...ریا میکنند!!

"فضیل عیاض"

 

 

 

Never mind

 

*یه چند روزیه که کتاب زهیر پائولو کویلو رو دارم برای بار سوم میخونم...

هر دفعه انگار به چیزای جدیدی میرسم...

این کتاب یکی از بهترین کادوهای زندگیم بود که از یه دوست و همراه عزیز گرفتم...

واقعا مچکرم.

 

غیبت این دفعه م یه کم زیاد میشه...هم مسافرم...هم اینکه کارای تزمو باید تموم کنم...

شاید برگردم...زود!

 

 


منوی اصلی

آرشیو

آخرین پست ها

جستجو

بازدید کنندگان