*تا حالا شده دلتون بخواد یک چراغ قرمز تا ابد طول بکشه؟؟؟....

*امروز داشتم فکر میکردم این گرما انگاری به قلم منم خورده بود...

.چند وقتی بود که حس نوشتن نداشتم....

نمی دونم به خاطر مشغله زیادیه که واسه خودم درست کردم...

یا شاید دلم میخواد چیزایی بگم که حس می کنم دیگه نمشه اینجا گفت...

یا شایدم یه حسی که بهم میگه باید یواش یواش از اینجا برم....

Any way

بارون پریشب تازه م کرد...خیلی بهم خوش گذشت ...

تازه با نازنینم از زمین اسکیت برگشته بودیم...

کلی باج سیبیل گرفت که راضی شد برگرده خونه...با اینکه در این موارد

چیزی به روم نمیارم اما از ته دل خوشحالم...

ازاینکه بخواد به کسی باج بده بیزارم... از خستگی رو پاهام بند نبودم...

داشتم واسه خودم یه لیوان نسکافه تلخ درست میکردم که یه بویی مستم کرد....

بوی نم بارون به خاک...یه بوی بی نظیر و به نظر من بهشتی!!

...رفتم تو حیاط...زیر آلاچیق...بعد از مدتها...

انگار باز یه حس خوب زیر پوستم وول میخورد....

راستی؟نسکافه مو دیشب به سلامتی تو دادم بالا....

Only 4 u

 

*آدمای زیادیو تا حالا تو زندگیم دیدم...

آدمایی که تو ظاهر هیچی نشون نمیدن اما در باطن یه دنیا عظمت و شورن...

ادمایی که بلند بلند الله اکبر میگن اما به بزرگی خودشون بیشتر از خدا اعتقاد دارن...

آدمایی که با خوندن چند تا سوره از قرآن و چند خط شعر عرفانی

 فکر میکنن بقیه ادما بیشعور و نفهمن...

آدمایی که با غرور میگن رفتن خونه خدا اما

وقتی میری تو عمق کارشون میبینی هزار جور کثافت کاری میکنن و حق و ناحق..

اونوقت با خودم میگم کاش تقدس اون مکانو با  قدمهاشون به لجن نمیکشیدن

آدمایی که تو زندگی هر روز هزار جور ادعا میکنن...اما وقت عمل که میرسه جا میزنن...

و خیلی راحت کاراشونو توجیه میکنن!!

با اینکه من کلا ادم مذهبی نیستم اما اعتقادات مذهبیم فقط یه بار به جوش اومد..

اونم وقتی بود که کتاب رستاخیز تولستوی رو خوندم:

"همه گناهکارند...هیچکس از خود ما گناهکارتر نیست"

نمیدونم...اما از اونجا که من کلا آدم خوشبینی  نبوده و نیستم...

واسه همینم تصمیم گرفته م فقط واسه خودم زندگی کنم...

 

*میدونی؟

شاید وقتی به یکی میگی: دوستت دارم

با تموم وجود دوست داشتنو حس میکنی...

اما

دوست داشتن تنها...کافی نیست!!

 

*خیلی مسخره س که من بعد از یه بزن و بکوب و برقص آنچنانی و کلی خستگی

بعد از 10 ساعت خواب

یهو از خواب بیدار شم و با لباس خواب بشینم پای کامپیوتر و این چیزارو بنویسم...و

کلی هم فلسفی فکر کنم...

 

اما پیش اومد دیگه...

 

*دوستم داشتی (خودت میگفتی!)
رنجم می دادی... می دونستم
به بازی کودکانه تو ،
من فقط یک اسباب بازی بودم...
تصمیم گرفتم...دوستت داشته باشم
رنجت دادم و گفتم:
به بازی کودکانه ام خوش آمدی!

این بار بخششی  در کار نبود!

تموم لذتها انگار از دور لذتند:

وقتی به اونها نمی رسی یا وقتی از اونها رد شده ای!!

حتی فکر می کنم تموم نفرتها تو خالی اند،

 همه مون اون خط ساده ای رو

که عشق و نفرت رو مرز بندی کرده...بارها و بارها دیده ایم!!!

اونقدر نازکه...

که با چشم غیر مسلح نمیشه دیدش...

و اونقدر ناپایداره...

که در تلا لوی یه نور محو میشه...

شاید برای همینه که خیلی وقتهایی که بیزار بوده ای

عشق ورزیدی!

Never mind…

 

عادت که می کنی،

بوی تموم جورابهای نشسته دنیا هم

آزارت نمی ده!!!...

چرا باور نمی کنی

که رکیک ترین کلمه ها

تو بعضی لحظه ها و زمونها

قشنگ ترین حرفها می شن!!!

و تمام پستی شون

حس های چند گانه ی مخفی رو

با لذت دلپذیری بیدار میکنن؛

اما عزیزم....

باور کن که رکیک ترین کلمه ها

صادقانه ترین حرفهای ما بودن....

 

کم کم باید عین من بفهمی...

باید بفهمی که تصویر آدما خیلی مهمه....

هر چند اگه مثه من عاشق واژه ها باشی...

اینو باید بفهمی...

درست قبل از اینکه دیر بشه!!

 

*از ابتدای روده کوچکم شروع می شه...
درد رو می گم!!
توی سینه ام پخش می شه...
و استخونهای موازی قفسه ام رو...
مچاله می کنه...
و اونجا که دو استخون ممتد از شونه هام 
به هم می رسن،
همونجا که نفسهام عبور می کنن...

اونجا تلنبار می شه...
درد رو می گم!!
یه چیزی گلومو فشار میده...
چشمهای احمقم اما...
می خندن...

عین همیشه!!!

 

*اول از همه باید بگم...اینی که میگن دنیا خیلی کوچیکه...واقعا راست میگن

از دیدن خیلیا که بعد از قرنی اینجا سر میزنن...دو تا احساس بهم دست میده:

اول اینکه از دیدن خیلیاشون خوشحال میشم...

و دوم میفهمم که زمان چقدر زود میگذره!!!...

 

*گاهی وقتا مجبوری سرتو خم کنی..درست بر خلاف خواسته قلبیت!!

میفهمی؟؟

یکی از اون موقعها وقتیه که ازت یه سوالی میشه...جوابشو میدونی...

اما از ترس اینکه جوابت بزنه همه کاسه کوزه هارو بزنه از هم بپاشه...

مجبوری رل یه آدم منگل و شوت رو بازی کنی...

به این میگن end بدشانسی...!

 

*عجیب ریتم این آهنگای افغانی به دلم میشینه...

 

*دیشب داشتم با مامان یه گپی میزدم...خنده دار بود...هنوز عین اون وقتا که مواظبم بود...

داشت بهم میگفت...چی کار کنم یا نکنم بهتره...بهش گفتم:مامان فکر نمی کنی یه خرده واسه این حرفا دیر شده؟؟

بهم گفت تو چرا یه قلم گنده برداشتی و دور آبتینو خط کشیدی؟؟...یه طوری که هیچی نمیتونه بهش نزدیک شه!!..

گفتم: کاملا طبیعیه...چون تو این دنیا هیشکی اندازه من دلش واسه اون پر نمیزنه و صلاحشو نمیدونه!

خندید و گفت:جوابتو خودت دادی!!!

یه آن یاد اون درسی افتادم که تو فارسی داشتیم...جریان همون لاک پشته...

گفتم:راست میگن لعنت به دهنی که بیموقع باز بشه!!

نتیجه ش این شد که من عین همیشه جلو مامانم سوسک شدم....

 

*این ترم به دلایلی که مهمترین اونا رعایت اصول امنیتی و تغذیه ای بود...

زدم تو دهن دشمن و حسابی به قول خشایار ترکوندم...

الانم برم که مامانم به افتخار شاگرد اولیم میخواد سور بده...

آهان...تا یادم نرفته...به احتمال خیلی زیاد دکترا میخوام حقوق شرکت کنم...

چون من درست مثه آدمی هستم که دکتره اما نظام پزشکی نداره!!

 

*دیگه باز یه چند روزی نیستم...میرم ددر...

 

فقط....یه چیزی که خیلی وقته میخوام بگم:

 

مهر و درد هم خانه اند، مهر و درد از یک ریشه اند

من از کسی که مهری به او ندارم چطور می توانم دردی داشته باشم...


منوی اصلی

آرشیو

آخرین پست ها

جستجو

بازدید کنندگان