*من از این عادت پوچ خسته ام
عادت به دستان تو...
عادت به چشمان تو...
عادت به تکرار بیهوده ی تو در لحظه هایم
من کیستم؟
یک زاهد خیالباف...
که هر صبح از تو خیالی می بافم به وسعت همه ی آرزوهایم...
تو کیستی؟
یک بت سنگی سرد بی جان
که هر صبح با نوازش دستانم
جان می گیری
و شب هنگام دوباره می میری
خسته ام...
از تو.

 

*داشتم فکر میکردم همه چی از یه تلفن ساده شروع شد....

یعنی اگه راستشو بخوای....کلا همه چی تو زندگی من فقط از یه تلفن ساده شروع میشه!!!

از جدی ترین تا مسخره ترین موضوع....

خیلی احمقانه س...نه؟؟

 

*میدونی؟نه اینکه بخوام بگم من خیلی آدم عوضی هستم...

اما همیشه فکر میکردم بدبیاری میتونه سهم آدمایی مثه من باشه....

راستش امروز فهمیدم...آدم خوب وبد...درستکار و بدکار...هیچ فرقی با هم ندارن....

وقتی میبینی یه آدمی که همه دوسش دارن و آزارشم به یه مورچه نرسیده...

زندگی سرتاپاشو میزنه و یهو قهوه ای میکنه...

تو خلوتت میشینی میگی...انگاری مقصر من نیستم!!

بهش گفتم:کاش میشد میفهمیدم کی کلاف زندگی آدما رو میبافه...

بهم گفت:اگه پیداش کردی بهش بگو مال منو بشکافه و از نو ببافه!!

 

*میخوام یه اعترافی بکنم...

اینکه خیلی موقعها من اینجا نق میزنم...یا چیزایی مینویسم که آخر غم و غصه س...

اما واقعیت موضوع اینجاست...که تا حالا تو زندگیم انقده خوشبخت نبودم...

میدونم ملاک خوشبختی آدما با هم فرق داره...

اما تو نظر همون خیلیام من خیلی خوشبختم....

اما من انگاری مرض دارم خودمو بزنم به بدبختی و بیچارگی...

 

خصوصی

عشق یعنی ترسیدن؟؟

اگه اینطوریه لطفا عاشق نباش...

همیشه فرصت عاشقی خیلی کمه!!

خاطره شدی
تو هم...
آروم آروم...
رو دیوارای تاریک ذهنم
تصویر تو رو آویختم...
و چند صباحی...
با یادت گریه کردم
و دیگه هیچ...
یه روزی از روز ها
وقتی که صبح از خواب بیدار شدم
دیدم که دیگه حتی ذره ای از تو
توی قلبم وجود نداره...
و اونروز خورشید من دوباره از مشرق طلوع کرد!!

 

دایره بالاخره فهمید
دایره با تمام حماقتش بالاخره فهمید
فهمید که مثلث با آن گوشه های تیز دردناک
مثلث با آن اضلاع ابله ناموزون
مثلث با آن مساحت ناقص...
مثلث با تمام وقاحتش...
نمی تواند...
 نمی تواند قطعه ی گم شده ی او باشد
افسوس که دیر فهمید

خیلی وقت بود که داشتم دنبال یه تعریف واسه اون میگشتم!

امروز فهمیدم.

اون همزمان نقطه امید و نومیدی من بود!!

 

گاهی وقتا یه سری اتفاقا تو زندگی پیش میاد که دست ما نیست....

شرایط و زمان اونارو میزاره  سر راهت....

یکی از این اتفاقای قشنگ پیدا شدن چند تا دوست خوب واسه من و آبتین بود...

اونم تو شرایطی که اصلا حوصله خودمو نداشتم چه برسه به بقیه...

Any way

الان واسه هر دومون خوشحالم!

 

میدونی؟...گاهی خوبه با خودت بشینی و ببینی...

آدمایی که تو زندگیت هستن...حضورشون چقدر پررنگه!

گاهی وقتا با یه نفر حتی زیر یه سقف نفس میکشی...اما حضورش تو لحظه لحظه زندگیت

انقده کم رنگه که بود و نبودش فرقی نمیکنه!

و گاهیم برعکس!

اینو شاگردی کردم تا یاد گرفتم!

*من عشقو دوست دارم...

اما از همه مردها می ترسم!

من روز رو دوست دارم...

اما خیلی وقته که از روزگار میترسم!

من دیدن مهتابو تو شب دوست دارم...

اما از تاریکی میترسم!

من ورق زدن آلبوم عکس ها رو هم دوست دارم....

اما از گردگیری خاطرات میترسم!

من حتی دوست دارم که تا آخر عمر یه گوشه بشینمو نگاش کنم....

اما از اینکه یه وقت پلک بزنمو واون بره....میترسم!

من میترسم...پس هستم...

 

*"اگه بتونی گهگاه بشینی و یه شکم سیر گریه کنی،خیلی خوشبختی..."

بعد از ظهری داشتم فکر میکردم:

چقده دلم یه شعر خوب می خواد...یه شعر خوب که حفظش کنم
و روزی صد هزار بار بلند بلند بخونمش...بعد هر دفعه یه چیز جدید
توش پیدا کنم...اونوقت نه گرمم میشه ...نه تنها می مونم ...نه
این اتفاقای بی وقت اذیتم می کنن..


عزیزم فکر کن!
به نبودنم
به بودنم
به رفتنم
به موندنم

فکر کن...

 

بهم گفت خیلی جاه طلب و خودخواهی....

خنده م گرفت...آخه این موضوع تقریبا ژنتیکیه....

گفتم:خیالی نیست!....

اما خنده دار تر این بود که امروز بعد از یه موضوع به آبتین گفتم:خیلی خودخواهی....

توچشمام خیره شد....اومد بغلم و گفت....عین خودت !!

بلند خندیدم...برپدر کسی لعنت که تو علم ژنتیک شک کنه....!!!

بیخود نیست که بهش میگن نسخه دوم من!!!

 

مچکرم

 

دیگه...

هیچ خبر عزیزم....هیچ خبر...

اما باز تو باور نکن....

یکی از بزرگترین غیبتام بود...اماnever mind...

هنوز زنده م!!!!

 

این روزها اتفاقهای خوبی می افته:

آب و غذا می خورم...

قرصای ویتامین دونه ای 500 تومن قورت میدم...

می خوابم...

هر وقت دلم بخواد به گوشیم جواب میدم...هر وقتم نخوام جواب نمیدم...

بلند بلند آواز میخونم...

با سرعت سرسام آورتری رانندگی میکنم...

آهان!...تا یادم نرفته...عاشق میشم...

اگه عشقم بکشه فرداش متنفر میشم....

میرم خرید...

از اینکه بهم دروغ میگه...دیگه عصبانی نمیشم...

ظاهرا داره علائم بهبودی حاصل میشه...

اما...

دیگه هیچی نگم بهتره...

 

امروز داشتم فکر میکردم:

غم من ، یه غم بزرگه، که انگار هیچ وقت فراموش نمی شه.

زخم من؛ یه زخم عمیقه، که انگار جاش برای همیشه می مونه.

 

خصوصی:

شاگرد مدرسه ی من بعد از چند تا تجدید پیاپی رفوزه شد ....حالا اینکه تقصیر خودش بوده که درس عشق رو بدون عشق و فقط برای نمره خونده  یا تقصیر معلم متغیرالاحوالش ....نمی دونم!!!

 هر کی یه قضاوتی داره که به نظر من دیگه تو اصل موضوع هیچ فرقی نمی کنه....

ولی چه حیف!!!

 

بازم دیشب

ساعت از سه گذشت

اما من هنوز بیدار بودم....

گوسفندها

ستاره های سقف

و ترکهای قلبمو

شمردم تا بالاخره خوابم برد....

 

اما .......

 

 

 

 

 


منوی اصلی

آرشیو

آخرین پست ها

جستجو

بازدید کنندگان