....


درس امروز:
لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم .. غافل از اینکه .. خوشبختی همان لحظه هایی بود که می گذراندیم .. !!!

*خیلی وقتا بیشتر از اونی که بخوای فکرشو بکنی ساده تره...میتونه درست مثه یه درام باشه که هر شب روی صحنه تئاتر میره و هر دفعه م کلی آدم میریزنو تماشاش میکنن...اشک میریزن و غصه میخورن...آخرشم پامیشن و میرن دنبال زندگیشون...فردا شب دوباره روز از نو...روزی از نو...موضوع درام عوض نشده...آدمایی که میان تماشا عوض شدن!!..یا نه!!..شایدم بعضی از اون قبلیا بیان و بخوان دوباره گریه کنن...اما اینا دیگه واسه دیدن درام نمیان...اونا میان تا یه بهونه ای داشته باشن ...که بدون خجالت واسه غصه های پنهون خودشون اشک بریزن....یه روزیم که این درام کهنه بشه...مردم میرن دنبال یه صحنه دیگه که واسشون یه درام دیگه با یه موضوع اشک آور دیگه داشته باشه...

آره!!..بیشتر از اونی که بخوای فکرشو بکنی ساده س!!...دیگه خیلی وقته فقط به دیدن درام زندگی همدیگه عادت کرده ایم...دیگه عادت کرده ایم که وقتی دنبال بهونه هستیم واسه اشکامون...بریم به صحنه درام بقیه یه سرکی بکشیم و خودمونو خالی کنیم....تو روزمرگی زندگیمون...تو خلوت دلامون...تو نوشته هامون...حتی تو خوابامون....

میدونی؟؟بیشتر از اونی که بخوای فکرشو بکنی ...ماها آدمای بدبختی هستیم!!!

 

 

*با نوک مدادم یک نقطه گذاشتم
و گفتم
خیالت آسوده
قصه تموم شد...

 ولی می دونی؟؟
این قصه هیچ وقت تموم نشد،
چون من،
اونروز،
در کنار نقطه ی قرارمون
پنهونکی،
دو نقطه ی دیگه گذاشته بودم...

....

*درس امروز:

 برای آنکه نمی داند
  برای آنکه نمی خواهد
  برای آنکه نمی داند و نمی خواهد،
  تو بی نشانه ترین باش
                       ای یگانه ترین! 

 

*خب قبل از هر چیز باید بگم یکی از اشکالات بلاگ نویسی واسه من اینه که تعریف من با تعریف وبلاگ یه جورایی نمی خونه:همون که میگه: وبلاگ محیطی ست برای تبادل نظرات و عقاید تا الی اخر...

من یه خواننده خوبو از دست دادم...چون گویا من اینجا یه چیزایی رو میگم و می نویسم که اونایی که باید به خودشون بگیرن نمیگیرن...اونایی که نباید بگیرن میگیرن!!!...الانم من حرفی ندارم به اون دوست عزیز بزنم...غیر از اینکه متاسفم که نظرم اونو رنجوند!!...امابیا قبول کنیم سخته باوری رو که بهش رسیدی از بین ببری...میدونی؟طبق گفته خودت منم بهت حق میدم از آدمای جردن تهران بدت بیاد...اما مطمئن باش من اصلا ناراحت نمیشم!! Never mind

 

*میدونی؟...نمی دونم چرا موقع رانندگی خیلی وقتا فکرم میره اون دور دورا...منظورم اون دور دوراییه که خیلی الاغ بودم...خیلی وقتا انقده از دست خودم و کارای اون موقعم کفری میشم که بلند سر خودم داد میزنمو کلی آبدار نوش جون می کنم...یه واقعیته!!...من بر خلاف خیلی از آدما از تکرار تاریخ متنفرم!!..

 

*امروز فهمیدم ما ایرانیا کلا یه جورایی عجیب غریبیم...حتی با خودمون رودرواسی داریم...جالب اینجاست که عشق می کنیم هم سر مردمو شیره بمالیم...هم سر خودمونو!!!

 

*تحریم شکسته شد!!...واسه یه بارم تو زندگی یه قول شرافتمندانه به مامانه دادم...عملی شد...بیل تلفن که اومد دقیقا نصف شده بود...فکر کنم این همه کار و پروژه و درس که سرم هوار شده یهو از برکت دعای مامانه باشه که وقت نکنم بیام نت...اما از قدیم گفتن: تا خون در رگ ماست.....

 

*خصوصی:

 

می دونم که نخواهم شنید،

ولی یه روز
میون تو و روحت،
انقدر فاصله کم می شه

که بنشینی و برام ،

یه سمفونی کامل ، گریه کنی...

*بیش از همه دوستت داشتم

شاید برای همین از همه منتفور تر شدی....

 

*یه چند وقتی میشه که دارم جزء به جزء اتفاقاتی رو که تو این چند ساله واسم افتاده رو مینویسم...من کلا از اون تیپ آدمام که خیلی عشق میکنه از حقیقت فرار کنه....اما همین نوشتن مجبورم میکنه همون حقیقتو بنویسم...بحث خودآزاری و این برنامه ها نیستا...بحث یه تعهده که باید این چیزارو واسه یه نفر بنویسم...!!!

 

*از بس که خسته م...دچار یه سازگاری بی سابقه شده م!!!...نمیدونم...شاید دلیل دیگه ای داشته باشه.

 

*این روزا انقده سرم شلوغه که مجبور میشم کارایی رو که باید انجام بدم نت بردارم...دیشب قبل از خواب داشتم کارای هفته اینده مو چک میکردم...دیدم جلوی روز 4 شنبه نوشتم...یه ضربه شست کوچیک واسه یه آدم به ظاهر بزرگ!!...

 

*یه خودکار دارم خیلی شیک و نازه...ولی وقتی میخوای باهاش چیزی بنویسی...رسما به فاک میری....

درست عین خیلی از آدما!!

 

*یه موضوعی رو تو خودم کشف کردم...من هر موقع حالم خوب باشه... کمتر میام اینجا و آپدیت می کنم!!

 

*خیلی بده که حس کنی یکی برات عادی شده...یا واسه یکی داری عادی و روزمره میشی...نه؟؟؟

 

*میدونی؟؟خیلی احمقانه س که بخوای دنبال این باشی که خیلی چیزارو بهم ربط بدی!!!...یا

خب یه چیزایی بعضی وقتا واقعا تلخه.
باید قورتش داد ولی.

 

*میدونی؟...

اینقدر زل نزن

این چیزی که تو دنبالش میگردی، در آینه پیدا نمی کنی

باید به پشت سرت نگاه کنی

یا...

هیچ.

 

 

حالا....



*حکایت من و بلاگمم شده حکایت جهنم و قیر و قیف!!!....یه روز من حال نوشتن دارم...بلاگ اسکای قاط زده....یه روز من حال نوشتن ندارم اون سیستمش مرتبه....یه روز نه من حال دارم نه اون رو فرمه!!...یه روزیم که من و اون هر دو میزون باشیم کم پیدا میشه...اما اگه پیدا شه من تند تند می نویسم...اونم اگه عشقش بکشه پابلیش میکنه!!!...به همین سادگی!!

 

*خب !! کجا بودیم؟؟...آهان!!..داشتم میگفتم این مهم نیست وقتت تلف بشه...مهم اینجاست که چطوری تلف بشه بهتره!!!

 

* عجب 13 بدری بود امسال!!...آی خوش گذشت...تنها ضد حال کار این بود که تا می اومدم گرم بازی شم مامانم داد میزد تلفن باهات کار داره...همه بچه ها زنگ زده بودن بدونن یکشنبه کلاس تشکیل بدیم یا نه؟؟!!...در یه شور نهایی تصمیم بر این شد که کلاس منحل شه....اما یکشنبه صبح ساعت 8 خشایار زنگ زد که بدو کلاس تشکیل میشه و همه بچه هام میان...اصلا نفهمیدم چطوری لباسامو پیدا کردم که از همه بدتر پیدا کردن مقنعه م بود!!!...صبحونه که نخوردم...آرایشمم تو ماشین کردم...رسیدم دانشگاه دیدم همون نخاله های همیشگی کار و خراب کردن....بماند که به خیال خودم 2 ساعته رفتم کلاس اما اساس تا ساعت 5 بعد از ظهر الاف بودیم...موقع برگشتن لیلا با خنده بهم گفت خودمونیما...عجب خوشی از دماغمون درومدا....دیدم راست میگه...آخه کدوم شیر پاک خورده ای بلافاصله میره دانشگاه ؟؟ یابعد از تعطیلات واسه دانشجوهاش امتحان میذاره؟؟؟...

 

*خصوصی:

دلم میخواد اجازه داشتم نقشه ایرانو دوباره بکشم...اونوقت شهر اصفهان و شیرازو با تموم مردم آشغالش از روی زمین محو میکردم...اگه یه نفرم بگه همه جا خوب و بد داره...در این مورد به خصوص محترمانه بهش میگم:shut up

 

*راستی؟؟...من فکر می کنم واقعا حیفه که شما دیگه نخوای بنویسی....امیدوارم زود زود منصرف شی...چون منم نوشته هاتو دوست دارم...اونم بخش رک بودنشو!!!

 

*این مطلبو یه جا خوندم خیلی باحال بود....و تا حد زیادی واقعی!!(علمای صاحب نظر گفتن....به من ربطی نداره)

 

دروغ های متداول برخی پسران به دختران  (البته علما گفتن همه پسران...اما من با تحریف کلمه بعضی رو گذاشتم)!!!

دروغ: بعدا" باهات تماس می گیرم

معنی: دیگه هیچ وقت منو نمی بینی

دروغ: تو قسمتی از وجود منی- نمی دونی تا چه اندازه دوستت دارم

معنی: تو برای من به اندازه کافی زیبا، باهوش و پولدار نیستی میزارمت کنار

دروغ: اون دختر هیچ تیریپی با من نداره - ما فقط دوست معمولی هستیم

معنی: عاشقشم!!!

دروغ: من ترو برای وجود خودت دوست دارم

معنی: من فقط دنبال سکس هستم

دروغ: آخر این هفته با دوستام داریم میریم کوه

معنی: داریم میریم دختر بازی.

دروغ: می تونی 5 هزار تومن بهم قرض بدی؟ تا آخر هفته بهت برمیگردونم

معنی: پولتو ببوس و باهاش خداحافظی کن.

این هم شاید بزرگترین دروغی باشد که تا بحال گفته شده:

دروغ: قول میدم تا زمانیکه مرگ مارو از هم جدا نکرده عاشقت باشم، باهات صادق باشم و ازت نگهداری کنم

معنی: ازت میخوام لباسامو بشوری، خونمو تمیز کنی، غذا برام بپزی، وقتی مریض میشم ازم پرستاری کنی، از بچه هام مراقبت کنی، به دوستام و خـانوادم سـرویـس بدی . هر وقت بخوام میـرم با دوسـتــام و دخـتـرای دیـگـه گـردش تو هم صدات درنمیاد، هیچوقت پول بـهت    نمی دم و هیچ کلمه خوشـحال کنـنده ای بـهت نخواهم گفت و هیچ کاری که برای تو جالب باشه انجام نخواهم داد!
برم که امتحان دارم ...مثلا!!!

اعترافات فروردین....

*تو را که زمزمه می کنم،
تمام ذهنم بوی عشق می گیرد،
آن وقت اتاق تنهایی دلم شبیه خاطره های تو میشود!
ولی!
کاش هیچ وقت خاطره نشوی!!

*نپرس کجا بودم...خب گاهی زندگی من دقیقا مطابق با خواسته هام پیش نمیره...اوایل یعنی اون موقعها که 17-18 سالم بود...خودمو و بقیه رو آزار میدادم...اما الان خیلی چیزارو یاد گرفتم...که مهمترینش صبر کردن و بی خیالی طی کردنه!!

 

*من فکر می کنم تو زندگی هیچ آدمی رنج و تراژدی نیروی درمانگر نداره....چون اینا بخشی از زندگی ماها هستن...اما نکته مهم اینجاست که نباید به اونها به چشم تنبیه نگاه کرد!!!

 

*قدیما تو مهمونیا...همه دور هم حلقه میزدیم...و همگی شروع میکردیم به خوندن...البته گاهیم داد و فریاد کردن:

خدای آسمونا...خدای کهکشونا...برس به داد دل عاشق این جوونا...(بی عقل بودیم...جوون بودیم...جیم بودیم ز مکتب)

 

اما چند شب پیش تو یه مهمونی یه موضوعیو کشف کردم...حلقه مربوطه تشکیل شد...اما به جاش دو تا آهنگو همه داد زدن:

تو!...خودت قند و نباتی...شکلاتی شکلاتی...(این اول مهمونی بود که همه رو فرم بودنو قرا تو کمر جمع شده بود. احتمالا عاشق تر!!!)....اما آخر مهمونی..:

اگه دوست ندارم حقته...حقته...هر چی به روزت بیارم حقته...حقته...

تلافیه این همه بی وفایی...پا رو قلبت بزارم حقته...حقته...

سر راهمو میگیری تو خیابون...داد میزنی پشیمونم...پشیمون

یه روز میاد می بینی گوشه گیری...معنی عشقو تازه یاد میگیری!!!

(لیلا فروهر)

 

خیلی باحال بود...داشتم فکر میکردم...تکامل جزء لاینفک زندگی بشره!!!(ابولمعالی پیشی...)!!

 

*میشه من یه کم جدی باشم؟؟

مرسی که میشه.

من میخوام اعتراف کنم...اعتراف کنم که هنوزم خیلی وقتا از تنهاییم ...از تاریکی اتاقم...از شبایی که فکرام یهو کش میان و من نمی تونم بهشون سر و سامون بدم...میترسم!!

من می خوام اعتراف کنم که سال جدیدم نتونست منو آدم کنه...یا به قول داداشی به راه راست گمراهم کنه....هنوزم صبحها که بیدار میشم تصمیم میگیرم که دیگه شلخته(مامانم از این لغت استفاده میکنه...که اصلا دوسش ندارم)!! نباشم که مامانمو عصبانی کنم...با خودم قرار میزارم که بعد از صبحونه اتاقمو جمع و جور کنم..اما درست بعد از صبحونه حسش میره و حواله ش میدم به فردا!!!آخرم پنجشنبه میشه و یه بدبختی مرتبش میکنه!!..any way میدونی؟؟یه جورایی این نا مرتبی بهم استقلال عمل و راحتی خیال میده....یا وقتی میخوایم بریم بیرون و یه قوم الاف بنده هستن که نزول اجلال کنم ...من تو اتاق دارم به خودم و اجدادم فحش میدم و در بدر دنبال جوراب و کفش و تنبونم میگردم!!!...اما به قول دختر خالهه یه موضوعو هیچ وقت یادم نمیره...اونم خط چشممه!!!

من میخوام اعتراف کنم که سال جدیدم نتونست این حس تنفر کوفتی رو از من بگیره....آی از بعضیا حالم به هم میخورد...که االان بهتر نشده که هیچ...بدترم شده!!!

می خوام اعتراف کنم بعضی وقتا واقعا بدجنس میشم....مثلا امروز به اون دوست دماغوی دختر خالهه اساس حال دادم...از بس که پر روئه این دختر!!!..طفلک دماغش یه کم off side تشریف داره....منم تا تونستم با قیافه م و دماغم واسش فیس اومدم...یا دیروز موبایل داداشی رو کش رفتم و هر کی تلفن زد  خودم برداشتم تازه با صدا نازکا بیشتر گپ زدم!!!...دیشب قیافه ش عین لبو بود...بهم گفت خدا از نون خوردن بندازدت که نون مارو آجر کردی!!!...منم خیلی معصومانه نگاش کردم...یعنی خرش کردم!!!...بهم میگه تو جهنمی هستی....ییعنی هستم؟؟؟ never mind…

راستی؟؟تا حالا شده خودتو گم کنی؟؟؟....یعنی منظورم اینه که ندونی چی چی میخوای؟؟؟...من الان تو همون فازم!!...نه اینکه ندونم چی میخوام...راه درست رسیدنشو پیدا نمی کنم.!!

یه جا خوندم دو تا کار تو زندگی بشر هست که سخت ترین کاراست...یکی که چه جوری شروع کنه...و یکی هم اینکه چطوری تموم کنه!!!

 

می خوام امسال 13 بدر به جای سبزه...چنار  گره بزنم...ببینم این دفعه چی میشه!!...

 

فعلا برم که تازه بیدار شدم و گشنمه....

....

 

*خب به من که داره خیلی خوش میگذره...مخصوصا بخش خوشمزه تخمه و خوابش که آی دارم واسه خودم حال می کنم...درست 12 ساعت می خوابم....

سال تحویل که شد داشتم دنبال کفشام میگشتم...

 

*خیلیا واسم پیام میذارن که فلانی!حرفایی که می نویسی انگاری حرفای ماست...یا مثلا همین اتفاقا واسه ماها افتاده...و....

میدونی؟؟من داشتم فکر میکردم...ماها خیلی الاغیما!!!...البته به هیچکس بر نخوره...یه واقعیته!!...اگه تجربه ما ادما انقده به هم شبیهه...پس اونایی که دوباره همین تجربه ها رو تکرار میکنن...به نسب تکرر این تجربه ها درجه الاغ بودنشون میره بالاتر!!!

 

*واسم نوشته بودی:

هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه ولی حداقل یادش بدین که وقتی شکست لبه ی تیزش دسته اونی رو که شکستش نبره!!!

 

میدونی عزیزم؟اصلا به این جمله اعتقادی ندارم!!...به نظرم اینم یه جور کلاهبرداریه....زندگی به من یاد داده که اولین نفریو که میتونم به خاطر شکستم مقصر بدونم ...درست همون نفریه که مسبب همه این بیچارگیاست!!!(نظر شخصیمه)

 

*راستی؟اگه یکی بخواد یه تیکه از وجودتو به زور بکنه و با خودش ببره چی کار می کنی؟؟؟

این سوالیه که چند روز ذهنمو به خودش مشغول کرد...

و فقط یه جواب براش پیدا کردم:

من زندگی اون ادمو به آتیش میکشم!!!

 

 

*امروز رفته بودیم خرید...روی یه دیوار نوشته بود:

 

love is like war,easy to start, difficult to end, imposible to forget!!!

 

راستش اگه این جمله رو 5 سال یش دیده بودم...حتما یه ماهی باهاش ذوقمرگ میشدم...اما امروز وقتی خوندمش از خودم پرسیدم:

 

Well!!...the question is:

Where is love???

 

*دلم میخواست میتونستم به همه اونایی که میان اینجا یه عیدی بدم...عیدی من میتونه فقط اسم یه کتاب باشه که زندگی منو عوض کرد ...بهم یاد داد که بتونم چهره خیلی از ادمای اطرافمو درست تر ببینم...دیدم به زندگی تغییر کرد...بهم یاد داد فرق بین گذران رندگی با زندگی کردن چیه؟؟....و....

 

بار دیگر شهری که دوست میداشتم...(نادر ابراهیمی)


منوی اصلی

آرشیو

آخرین پست ها

جستجو

بازدید کنندگان