سال نو مبارک....
تو از صدای غربت...از فریاد قدرت...و از رنگ مرگ میترسی؟؟
...برای دوست داشتن هر نفس زندگی...دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز.
و برای ساختن هر چیز نو...خراب کردن هر چیز کهنه را...
و برای عاشق عشق بودن...عاشق مرگ بودن را!!
و بدان که تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن...آسانتر است...
ما هرگز از آنچه نمی دانستیم و از کسانی که نمی شناختیم ترسی نداشتیم...
ترس سوغات آشناییهاست!!!
(نادر ابراهیمی)
میدونی؟؟من یه جورایی خوشحالم...خونه تکونی بهاره و من خاطره های یکسال گذشته مو زیر و رو می کنم... تموم خاطرات تلخ و دردهامو میزارم کنار... میدونم که باید از کنار تموم این دردها گذشت.. حتی بدون شکایت!!.. من طاقتی دارم به اندازه همه عمرم... من تموم خاطرات خوش رو یکبار دیگه مرور می کنم تمامشونو می چینم جلوم و از هر کدوم یه تیکه بر میدارم و توشه می کنم برای سال جدید.. از همه اون چیزهایی که یاد گرفتم... توی این یه سال با آدمهای مختلفی آشنا شدم.. هیچوقت منکر خوبیهاشون نمیشم.. و هیچوقت منکر خاطرات خوشی که در این یکسال داشتم نمیشم... شاید هیچوقت دیگه تکرار نشه و اگر هم بشه.. هیچوقت نمیتونه جای اونها رو پر کنه.. من توی این یکسال خیلی چیزها یاد گرفتم. خیلی دردها کشیدم.. خیلی لحظات تلخ داشتم.. خیلی هم لحظات خوش...
عزیزکم !می خوام یه هفت سین بچینم تو چشمات... تونگاهت.. توصدات.. تو بودنت..تو....
سین اول: سلام... سین دوم: سعادت.. سین سوم : سخاوت.. سین چهارم:سکوت.. سین پنجم: سادگی .. سین ششم: سنبل.. سین هفتم : سلامتی...
همه کوله بارم رو بسته م.. خودمم میدونم چقدر حماقت کرده م.. چقدر توقع دوستی داشته م. چقدر دلتنگی کرده م.. چقدر اشک ریخته م . و گاهی چقدر دلم رو کوچیک کرده م.. بماند.. ولی در مقابلش چقدر شادی کردم...چقدر از حس خوشبختی و پیروزی جیغ زدم...چقدر الافی کرده م...چقدر دوست داشته م...چقدر واسه خودم عشق کردم...و تجربیاتی بدست اوردم که میدونم تا آخر عمرم همراهم هست.. شاید برام سخت و دردآور بودن.. . ولی فکر میکنم ارزشش رو داشت....!
خدایا
برای سال نو
ازت شیرینی میخوام
با یه لباس قشنگ
یه عروسک گنده
یه دل آروم
و اگه ممکنه "یه ذره عشق"
حتی اگه فقط، یه ذره کوچولو مونده باشه!
خب من تا سال دیگه نمیام...دیدی؟...تا چشم بهم زدی یه سال گذشت...و من وتو امسالم مثه سال پیش باهم بودیم...ازت ممنون که تنهام نذاشتی...ازت ممنونم که اگه هیچی نگفتی اما فهمیدم همیشه مهمون من بودی و بهم سر میزدی....
همنفس عیدت مبارک
*********************
۵ شنبه ۲۷ اسفند
مسنجرم رو که on می کنم صدها پیغام اینجوری بدستم می رسه:
فلانی آپدیت کرد! بشتابید و نظر بدین!
گاهی فکر می کنم واقعا چرا تصمیم گرفتم یه وبلاگ باز کنم؟ برای شهرت؟ محبوبیت؟درد دل؟ بیرون ریختن فکر و احساسم ؟
واقعا کیا از روی رودر واسی و برای ادای حق دوستی به وبلاگم سر می زنن؟
کیا برای بالا رفتن کنتور بازدید کننده هاشون کامنت می ذارن؟
واقعا چه درصدی از اونایی که میان اینجا برای نوشته هام اینجا میان؟ (هر چند فکر کنم حتی 5% مایه دلخوشیه!آخه این اراجیف من واقعا خوندن داره؟؟؟) cool
یه نفر بهم گفت:تا حالا فکر کردی اینایی که می نویسی رو خواننده هات چه تاثیری داره؟؟اصلا هدفمند هست یا نه؟؟ (برو جوون!!اگه یکی زیاد میاد اینجا یعنی یه مدلایی همپیاله مونه دیگه!!!...مگه نه؟)
یه دوستی واسم تعریف می کرد:
در تمام طول وبلاگ داشتنم به تمام دوستان سر می زدم بدون اینکه مطالبشونو بخونم صفحه نظر خواهی رو باز می کردم و می نوشتم : خیلی توپ بود .....عالی بود ......قشنگ می نویسی .... وبلاگ زیبایی داری!
تا اینکه یه روزی تصمیم گرفتم در وبلاگم رو برای همیشه تخته کنم .... به عنوان آخرین مطلب قضیه رو اعتراف کردم و از همه بخاطر اینکار معذرت خواستم .... فکر می کنی تو نظر خواهیم چی دیدم ؟ خیلیا نوشته بودن : بسیار عالی بود.... پسر توپ می نویسی! عجب وبلاگ با حالی داری!
میدونی چیه؟من فکر میکنم وبلاگ دارم چون فقط دلم میخواد بنویسم...همه اون فکرای درهم و برهم مغزمو یه جوری بریزم بیرون..به قول ع1 من یه نقاب دو رو دارم...یه روی اون تصویر یه آدم بی غم و خوشبخته که همه فکر میکنن اصلا نمیدونه غمو با کدوم قه مینویسه...یه روی نقابم اونیه که تو میشناسی و خودمم نمیشناختم و میخوام بهتر بشناسمش.و همه میخوام یاد بگیرم یه گهگداری بتونم نقابمو پشت رو کنم..شاید واسه خودخواهیمه...چون همیشه به خودم خیلی اهمیت میدم!!!...اما یه جورایی به بلاگم دلبسته م...عین دلبستگی یه مادر به بچه ش...من موقعی وبلاگ باز کردم که خیلی تنها بودم...یا بهتر بگم خیلی احساس تنهایی می کردم...الانم اصلا از داشتن این محیط مجازی ناراحت و پشیمون نیستم..اما
تا حالا شده از خودت بپرسی : تو!! چرا وبلاگ داری؟؟؟
....
واسه خودم تو تاکسی لم داده بودم...چشمم به بارون بود...راستی؟خدا جونم مرسی که بارون فرستادی...صبح وقتی رفتم تو حیاط زیر آلاچیق انگار تو بهشت بودم...همه جا خیس بود...یه نیم ساعتی زیرش وایسادم...و دعا کردم که همه بدیهای وجودم پاک شده باشه..بارونو خیلی دوس دارم...انقده بی تکلف و راحت میاد پایین و میریزه رو سرت که از سخاوتش خجالت میکشی....any way
این رانندهه یه نوار گذاشت...صدای طرف خیلی قشنگ نبود...اما ملودی آهنگاش و شعراش خیلی قشنگ بود...وای چه خلسه ای بود!...به قول نازی یه دود آتیش زدم ..و داشتم فکر میکردم...آخرین آدمیم که تو گذشته م یه روزی واسم عزیز بود...خودشو به لجن کشید...اونم به بهترین نحو ممکن...اماnever mind....پرونده گذشته من دیگه کاملا بسته شد!!!...و جالب اینه که یه ذره هم ننه من غریب بازی درنیووردم!!...مهم یه چیزه:
خودمو عشق است!!! که بزرگ شدم!!
-آقا مرسی...همین جا...جلوی اون ساختمون قرمزه...چقدر تقدیم کنم؟؟
قشنگترین شب زندگی من...
من اولین یه ساله ای بودم که شمع تولدمو با پسرم فوت کردم!!
میدونی؟ من خیلی وقت بود داشتم به روحم فکر میکردم...فکر می کنم اون موقعها روحم تنها بود!! فکر میکنم اون موقع روحم از دست همه خسته شده بود... مخصوصا اون آقاهه!! من هنوزم گاهی به اون آقاهه فکر میکنم...فکر می کنم اون آقاهه از اون آقاهای بیچاره و ضعیف بود..که فکر میکرد خیلی مهمه...اما فقط خیال میکرد! حالا فهمیدم که اون آقاهه خودش روحشو یه جایی جا گذاشته بود... کجاشو نمیدونم!!...اما میدونم که تا با من بود پیداش نکرد و مطمئنم که هیچ وقت هم پیداش نمی کنه!! من فکر میکنم روحم از اون آقاهه خسته شده بود...چون آزارش میداد ... من خیلی نگران روحم بودم اون روزا...یعنی راستش هنوزم هستم اما خیلی کمتر از اون موقعها... بهم گفتن روحتو ببر دکتر...چون روحی که مریض شه خیلی دیر خوب میشه... اما من میدونستم درد روحم چیه...روحم سفت شده بود...روحم از تنهایی و سکوت زندگی من مریض شده بود... اما یه سالی میشه که روحم داره حالش بهتر میشه...دیگه خیلی کم تنهاست...دیگه تو سکوت نیست...دیگه کمتر از بقیه خسته میشه...و من بهش قول دادم که دیگه اجازه ندم هیشکی اذیتش کنه... من به روحم مدیونم...چون دوست داشتنو یادم داد... تولدت مبارک
یه حس تازه
*تو زندگیم دو تیپ آدم وجود دارن...با ربط ترین اونا و بی ربط ترینشون...امروز فهمیدم با ربط ترین آدمای زندگی میتونن بی ربط ترین بشن...و بی ربط ترین اونا با ربط ترین...و جالب اینه که من گاهی دلم برای اون بی ربط ترینها تنگ میشه!!!
وقتی یکی که ادعا میکنه دوست داره!!! و توام با اون راحتی.. وسط شوخی و خنده بارزترین شکست زندگیتو به روت میزنه!...چه احساسی بهت دست میده؟؟؟... و من هنوزم دارم فکر میکنم اسم این حس تازه مو چی بذارم!!
هق هق کن ...مرشد
*بهم گفت پارسال همین موقع چی کار میکردی؟؟؟
رنگم پرید...گفتم:هیچی!!!یه کار معمولی مثه الان!...
اما بازم دروغ گفتم...پارسال همین موقع بود که فهمیدم چند سال به یه نامرد اعتماد کرده بودم!
...و از اون روزدیگه نسبت به همه آدمای روی زمین بی اعتماد شدم...سنگ شدم...یعنی یه جورایی شدم عین بقیه آدما!!!...دیگه دلم واسه هیشکی نمی سوزه...دیگه هیچی نمیتونه چشمامو از اشک بسوزونه...شاید باور نکنی...یه موقعی دلم نمی اومد به یکی بگم:نه!!...اما حالا این کلمه گفتنش واسم عین آب خوردن شده...بهم میگن خیلی عوض شدی!!!بهم میگن چشمات بی رحم شده...دیگه مثه قدیما مهربون نیست...اما اینا مهم نیست...تموم این اتفاقا یه حس دیگه رو در من به حد نهایت تقویت کرد...انتقام و جاه طلبی!!...و من دارم روز به روز قویتر و قویتر میشم...و اون روز تنفر در من متولد شد!...
.... مرشد می گوید اگر مجبوری گریه کنی ، مانند کودک گریه کن . تو زمانی کودک بوده ای و یکی از نخستین چیزهایی که آموخته ای گریستن بوده است. زیرا گریه بخشی از زندگی است . هرگز فراموش نکن که در آشکار کردن احساساتت آزادی و این کار شرم آور نیست .
ضجه بزن ... با صدای بلند هق هق کن و هرچه می خواهی هیاهو به راه بینداز. زیرا کودکان به این شیوه می گریند و آنها سریع ترین راه به آرامش رساندن دل را می دانند.
هرگز توجه کرده ای که کودکان چگونه از گریه باز می ایستند؟ حتما چیزی حواس آنها را از گریه پرت کرده است و آنها را به ماجراجویی بعدی فرا خوانده است ...
(مکتوب - پائولو کوئیلو - ترجمه وحید بهلول )
خیلی خسته ام...حرف واسه گفتن زیاد دارم...اما برمیگردم ...تا برات از دنیای کوچیکم بگم!
یواشکی...
*شب هست و من هستم و دل
شب مست و من مستم و دل
در را بروی غریبان
شب بست و من بستم ودل.
مولانا
*این روزا فکرمو یه چیزی زیاد به خودش مشغول کرده:
هیچ کدوم از این آدمها راضیم نمیکنن...
*چه دنیای مسخریه!!!...یه روزی واسه یکی انقده هلاکی که حاضری هر کاری بکنی تا اونم خاطر تورو بخواد...اما نمیشه!!
یه روز دیگه که حالت از عاشق اون بودن بد میشه...و حاضری هر کاری بکنی تا همه چیز reset شه...این اونه که داره از عشق تو به خودش میپیچه!!
*امروز ازم پرسید:حالا خوشبختی؟؟
بهش گفتم هنوز نه!تا خوشبختی کامل هنوز راه دارم.
اما بهش دروغ گفتم...وقتی شبا بی دغدغه سرتو میذاری رو بالشو سه سوته بیهوش میشی...این یعنی بزرگترین خوشبختی!
*به نظرم هر آدمی باید واسه خودش یه یواشکی داشته باشه!!!
یکی یواشکی به بقیه حسودی میکنه...یکی یواشکی به آدما کمک میکنه...یکی یواشکی زیر آب رفیقشو میزنه...یکی یواشکی خلاف میکنه...یکی یواشکی واسه خودش خوشه...یکی یواشکی یکی دیگه رو دید میزنه...یکی یواشکی از یکی متنفر میشه...یکی یواشکی اشک میریزه....یکی یواشکی متنفر میشه...یکی یواشکی عاشق میشه....خلاصه هزار جور یواشکی واسه خودش داره...من فکر میکنم آدمی که واسه خودش یواشکی نداره ...یه مرده متحرکه!!(نظر شخصیمه)
.....
دلم میخواد بدونه وقتی که ناراحته چقدر دلم می لرزه،
دلم میخواد بدونه که تحمل دیدن یه لحظه غمگین بودنش رو ندارم،
دلم میخواد بدونه که چقدر خنده بهش میاد،
دلم میخواد بدونه که من همیشه در کنارشم،
دلم میخواد بدونه که فقط اون عزیز دل منه!،
دلم میخواد همه اینها رو از تو چشمام بخونه،
دلم میخواد هرکیو که میخواد اونو ازم دور کنه بکشم.
دلم میخواد من باشم و اون باشه و یه دنیا،
دلم میخواد باشه، فقط باشه...
*واقعا گاهی وقتا خودم تو کار خودم میمونم...یه وقتایی انقده آرومم که همه شاکی میشن...یه وقتایی عین یه پلنگ زخمی هر کی دم دستمه محترمانه پاره پوره می کنم...
اما در مورد یه موضوع کاملا مطمئنم!...من تا احساس نکنم داره یه کلاه گشاد سرم میره...انقده خانوم و باوقارم که نگو ونپرس!!
*خب!وقت واسه من این روزا یه جورایی داره قر میاد!!..یعنی یه جورایی 24 ساعت واسم کمه!!...یه جورایی زندگی کردن نرمال یادم رفته....راستش خودمم نمیدونم چه طوری این همه کارو جمع و جور کنم...تواین اوضاع احوال یه دل گنده از من میپرسه 4 شنبه سوری چی کاره م؟؟؟؟
*گاهی وقتا تو زندگی فکر می کنی بعضی آدمای که به نوعی باهاشون در تماس بودی یه تیکه جواهرن...اما توی یه موقعیت خاص می فهمی اندازه یه گاوم ارزش ندارن!!...چون گاو حداقل گوشت و شیرش بهت میرسه...تازه آزار روحی روانیتم نمیده...این موضوعو درباره یه نفر جمعه شب فهمیدم!!!...حیف اون همه احترام که حرومش شد!!!
*قربون همه پیچهای تو گذر دنیا...
همیشه فکر می کنم پشت هر پیچی تو وایسادی!...
*خصوصی:
میدونی؟توی این سکوت حقیقت ما نهفته ست
حقیقت تو و حقیقت من !!
عید که اومد
فکری برای آسمون تو خواهم کرد
یادم باشه روزهای آخر اسفند دستمال خیسی روی ستاره هات بکشم
و گلدونی
کنار ماهت بگذارم
زندگی
همیشه که این جور پیچ و تاب نداره!!
بد نیست گاهی هم به موهات دست بکشی
وایسی کنار پنجره
وبا درخت باغچه حرف بزنی
پنهون نمی کنم که پیش از این سطرها
دوستت دارم رو
می خواستم بنویسم
حالا یه کم صبر کن
بهار که اومد
فکری برای آسمون تو و
سطرهای پنهانی خودم می کنم! …
قول میدم!
چه شب بدی...
چه تنگنای سختی است
انسان یا باید بماند یا برود
و این هر دو ،
اکنون برایم از معنی تهی شده است
و دریغ که راه سومی نیست!
*تموم بدنم درد میکنه...همه دیشب نتونستم بخوابم...عین کولیا هر دقیقه یه جا بودم...انگار آروم و قرار منو ازم دزدیده بودن!!..آخر سر رفتم تو تختش...رو بالشش خوابیدم...اما باز خوابم نبرد...باز جاش خیلی خالی بود...سنگینی نفسش که هر شب تو صورتم بود و دیشب نبود...دیگه داشتم خل میشدم...یاد حرف داداشی افتادم که مرتب بهم میگه...بهش دل نبند...بالاخره یه روزی مجبورت میکنن ازش جدا شی......اشک تو چشمام جمع شد...اون عروسک محبوب هردومونو تو بغلم محکم گرفتم....و بلند داد زدم: لعنت به تو !...ازت متنفرم که همیشه توی رویاهام ظاهر میشی...تو خیال و آرزوهام قدم میزنی...اما با چکمه های میخدارت!!
*امروز داشتم فکر میکردم چقدر خوبه از ته دل بلند بلند بخندی انقده بخندی که اشک توی چشمات جمع بشه و بعدش توی همین خنده یهو بزنی زیر گریه بعدش هق هق گریه کنی....
دیوانگان را عشق است...!!!
فکرم کار نمیکنه..شاید زود برگردم...
اعترافات اسفند ماه....
*به همون اندازه که من با آدما یه رنگ هستم...اونا با من دورنگن!!!
ولی میدونم که اینم یه حقیقت دیگه زندگیه...و گاهی این حقیقتها چقدر تلخه!
*دیروز بدک نبود!...اما من یه موضوعی رو تو خودم کشف کردم...اینکه برعکس خیلی از آدما که عاشق دوره کردن خاطرات خوب و بد گذشته شون هستن...من دلم نمی خواد..یعنی یه جورایی دلم میخواد حافظه مو از دست بدم...شاید از نقطه صفر شروع کردن بهتر باشه!
*گاهی حس می کنی خیلی تنهایی...و این تنهاییت خیلی بزرگ و عمیقه...خیلی طولانی وزیاد به نظر میرسه...گاهی حس می کنی با اینکه کلی آدم در کنارتن ...ولی بودنشون برای تو در حد یه حضور فیزیکیه و تنهایی انقده احاطه ت کرده که جایی برای بودن حقیقی یکی دیگه نذاشته...و عجیب اینه که من چقدر این تنهاییمو دوست دارم!!
*من تازگیا با این کریستین بوبن حالی می کنما!!!...نوشته هاش واقعا منو زیر و رو میکنه....
"عشق مانند ستاره ای دنباله داری است که در تمامی طول زندگی، انگار یکبار پدیدار می شود و قلبمان را لمس می کند. برای دیدار این ستاره باید صبر کرد. صبر، صبر. مدتهای زیادی باید صبر کرد و آنچه پیش می آید عشقی واقعی است. و این همان عشق شاهزاده وار است که طبیعت شگفت انگیز آن صبر است. صبر، صبر، صبر..."
‹‹لباس کوچک جشن ››
*دیروز با اصرار واسم فال قهوه گرفت....داشتم فکر میکردم:
گاهی در استکانی جا می ماند
چشم هایی که دوست داشته ای
در استکانی تلخ
در استکانی گیچ
و تازه
دنیا را چه دیده ای....
کلی واسم تعریف کرد...چیزاییو گفت که خودمم خوب میدونستم...شایدم بهتر ازاون...اما
بگذار...
توی این اتاق
پشت این میز
در استکانی جا بماند
هرچه هست
هر چه بود و نبود..
واسم از آینه گفت..از آبشار خوشبختی...از روشنی آینده...یه نگاه به دود سفید سیگارم کردم...
هر چه سیگار می کشم
گاهی در استکانی جا می ماند
هر چه دوستت دارم
گاهی درگلو...
همه این حرفای قشنگ میتونه امیدوارت کنه...حتی اگه اون امیدواری کاذب باشه...و فقط یه مدت کوتاه سرگرمت کنه...اما من وقت زیادی ندارم ...که بخوام یه راهیو دوباره برم...یادته اول اون کتاب مورد علاقه م چی برات نوشتم؟
از وقتی که عاشق شدم
فرصت بیشتری پیدا کردم
فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم!
و این عالی است!
هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد
تو این شانس را بمن بخشیدی
متشکرم!
و بازم ازت ممنونم...نه برای رنجهایی که بهم هدیه دادی...فقط برای اینکه یادم دادی بفههم عاشق خوبی بودم!
کاش میشد تو این روزها عشق رو به خاطر بیارم... کاش عاشقترین بودم این روزها..! کاش میخواستم.. به همون شدتی که میخوام..!
از من گذشت عاشقی، از ما گذشت عاشقی، به فال نیک می گیرم، خوب میدونم.. باور دارم..
من هرگز تو حسرت عاشقی نخواهم موند! که هنوز هم عاشقم، ولی....
عاشق که شدم....
عاشق که شدم
دنیا یه بادکنک قرمز شد و هوا رفت .
آنقدر بالا و بالاتر رفت
که به خورشید چسبید و ترکید.
حالا مواظبم دفعه بعد که عاشق شدم
یه نخ به سر دنیا ببندم
که خیلی بالا نره...
آخه می ترسم این بار هم گمش کنم
یا بترکه !
روز خیلی پرکاری بود...ما هرسال تاسوعا نذری میپزیم(البته تا زمانی که من زنده باشم این نهضت ادامه داره)!!!...مامانم که انگاری میخواست ازم انتقام بگیره (پشت بند اون تحریم ناجوانمردانه!!)...ساعت 7 صبح بیدارم کرد وعین کوزت ازم کار کشید....ولی دریغ از یه ژان وال ژان با مرام !!!که منو نجات بده.....
never mind ...در کل خوب و راضی کننده بود...کلی از دوستام اومده بودن اینجا که منو ببینن!!!والبته نذری هم بخورن... الانم بر و بچه ها دارن میرن خیابون بهار تهرانپارس عزاداری کنن!!!(جون خودشون)!!!
...اماچون دارم از خواب میمیریم وفردا داریم میریم ابیانه...ثواب این عزاداریو بذل کردم به دوستان!!...
راستی؟امروز یه چیزی فهمیدم!...اینکه نباید به انتهای یه قضیه فکر کنی...بسپارش به زمان و بگو هرچه پیش آید خوش آید...خودش خیلی بهتر از اینکه کلی نقشه بکشی حل میشه...اینم شاگردی کردم تا یاد گرفتم...
برم که یه خواب خوش منتظرمه....
