....

*خیلی اتفاقی دم یه داروخونه شبانه روزی دیدمش...خیلی دیر وقت بود...انقده عجله کرده بودم که حتی فراموش کرده بودم صندلای رو فرشیمو دربیارم...با شلوار جین تو خونه و یه پالتوی کوتاه و یه شال!!...مسلما این اون قیافه ای نبود که انتظار داشتم بعد چند سال با اون مواجه شم...اما خب شدم!!...با هم دست دادیم اما دستمو دیگه ول نکرد...اما جالب این بود که فقط از هم پرسیدیم چه خبر؟؟...هر دومون رفته بودیم داروخونه که دارو بگیریم..دارو واسه یه درد مشترک!!!...یه سر درد مشترک!!...بهم گفت:کاش این داروخونه یه قرصی داشت که زمانو نگه میداشت...یه شربت که میتونست حرفای آدما رو بهم بفهمونه...یا یه دوایی که سبزی چشمامو بهم برمیگردوند...یا غلظت سیاهی چشمای تو رو کم میکرد!!!...اما به جاش حالا که بعد چند سال همدیگرو دیدیم...دم یه داروخونه شبانه روزی معمولی هیچ حرفی نداریم که بهم بگیم یا اگرم حرفی تو دلمون مونده بازم نمی تونیم بهم بگیم!!!...و فقط دلمون به این خوشه که تو یه جای بی اهمیت دستای همو گرفته ایم!!!...و من داشتم فکر میکردم این جمله ای که سالها قبل قلبم فریاد زده بود که:"دستهاتو هیچ وقت ول نمی کنم"...فقط یه تهدید تو خالی بوده و بس!!!

 

خصوصی:

 مونده م...
چگونه تو رو فراموش کنم...
اگه تو رو فراموش کنم ...
باید سالهایی رو نیز که با تو بوده م...
فراموش کنم.
دریا رو فراموش کنم
و کافه های غروب رو...
بارانو... اسب ها و جاده ها رو...
باید دنیا رو..، زندگی رو...
و خودم رو نیز فراموش کنم...
متاسفانه!!...تو با همه چیز در آمیخته ای
....

 

 

*میدونی بزرگترین نوستالژی زندگیم چیه؟؟

اینه که وقتی down هستم هر کی از گرد راه میرسه رو اعصابم پاتیناژ بره...

عین الان!!

خب!من تحت یه تحریم شدید اجتماعی-سیاسی-فرهنگی و متاسفانه اقتصادی قرار گرفته ام!!!...خب!حقمه!...آدمی که پول موبایل و تلفن خونه ش 6 رقمی شه (به تومن!!!)...لایق هر نوع تحریمی هست!!...حتی باباجونمم نتونست کمکی بهم بکنه...چون مامانم وحشتناک برزخیه...تازه نمیدونه من100ساعت نت مجانی تهران داشتم...  و هم تو تهرون هم تو کرج باهاش صفا کردم!!!...any way...من با جدیت بهش قول دادم...چون با اینکه سادیسم مادیات ندارم اما از اینکه رقم حساب بانکیم کم شه پارکینسون عصبی میگیرم..نمی دونم شایدم تا حالا گرفته باشم!!!....

فعلا که باهام قهره(تحریم اجتماعی)...گفته حق نداری زیاد بلاگ بنویسی و نت بری(تحریم فرهنگی!!)...آبرومو پیش سر و همسر برده (تحریم سیاسی)...تا دو ماهم هیچ پولی به حسابم نمیریزه(تحریم اقتصادی)...تازه همه قبضارم باید خودم بدم...تو این وضعیتم سازمان ملل من رفته ددر!!!... بیچاره من!!!!...

 

*یه وقتایی، یه روزایی،
یه ساعتایی،
یه لحظه‌هایی،
عیــــــــنه راه رفتن رو هواست.

هست. اتفاق میفته. ولی احساس نمی‌کنی...

 

*راستی یه سوال؟؟؟چرا همیشه وقتی یه آدمی یا یه چیزیو از دست میدیم تازه به یادش میفتیمو ...غصه می خوریم؟؟؟...من هیچ موقع نتونستم اینو درک کنم!!!...هیچ موقع!!

یادمه...


AX075229 - Woman Relaxing at Poolside


یه روزایی فقط به درد این میخورن که حرف بزنی...انگار یکی یه مته برداشته و به جون مغزت افتاده تا مبادا یه چیزیو از قلم بندازی... زبونم تازگیا داره با وا‍‍ژه هایی خو می کنه که گوشهام سالهاست برای نشنیدنشون خود رو حلق آویز سکوت کرده ان!!.

 

گوش کن،
صدایی که آغازگر یک رویاست،
ویران شدن دیوار انتظار من به تو خواهد گفت :
بگذار برود!

 

یادمه یه روزی عاشق شدم...یعنی اگه راستشو بخوای یه چند باری عاشق شدم تا حالا!...از اون عشقای بچه گونه گرفته تا...!!...اما یه بار عاشق عاشق شدم...هنوزم فکر می کنم اون روزا روزای قشنگی بودن برام...همیشه وقتی اینطوری برف میاد ناخوداگاه یادش میفتم..آخه من تو یه زمستون پر از برف عاشق شدم!!...آره! داشتم می گفتم...من یه روزی عاشق یه پسری شدم که وقتی می خواست برای اولین بار گونه هامو ببوسه....از هولش آب دهنش تو گلوش پرید!!!...راستش عاشق اون شدن یه کار اشتباه بود...اما گاهی با اینکه می دونیم یه کاری اشتباهه اما با دل و جون انجامش میدیم..حتی اگه تاوانش خیلی گرون باشه!!....روزای قشنگی بودن...اما آدما واسه هر کلمه ای یه تعریف خاصی واسه خودشون دارن..حتی دوست داشتن و عاشق بودن!!!...روزا گذشت و گذشت..حتی سال پشت سال اومد...من واون هر دو بزرگ شدیم...تا یه جایی که دیدیم انقده از هم دور شدیم که حتی اگه از هم بی خبر هم باشیم دیگه فرقی نمی کنه...دیگه واسه غصه هامون ناراحت نمی شدیم..دیگه فرقی نمیکرد من کجام...یا اون با کی میره!!تو دنیای بزرگا دیگه بیدار موندن تا دمدمای صبح و شعر خوندن...کتاب خوندن...حرف زدن...یه کم بچه گانه به نظر میرسید...یه روز که به خودم اومدم حالم از هر دومون بهم خورد...اما میخواستم به خودم ثابت کنم که دوسش دارم..شایدم می خواستم گناه خودمم گردن اون بندازم...که اگه همه چی خراب شده فقط و فقط تقصیر اونه!!!.پس خیلی آروم از زندگیش کنار رفتم...و خیلی آرومتر از زندگیم گذاشتمش کنار...گاهی هنوزم وقتی چشمامو میبندم یادش می افتم...اما نمی دونم چرا قلبم به جای شاد شدن درد میگیره و چشمام خیس میشه!!...گاهی برای داشتن یه آدم توی قلبت باید ازش بگذری!!!...ازش باید بگذری تا همیشه اونو تو قلبت زنده نگه داری!!...گاهی باید از دلتنگی دیدنش...شنیدن صداش...یا حتی عطر نفساش...اشک تو چشمات جمع شه...اما بدونی و مطمئن باشی که بودنش واسه تو همیشگیه و ابدی!!...حتی اگه اون تو رو واسه همیشه از دست داده باشه!!!..خیلی خودخواهانه س! میدونم!!...من همیشه عاشق خودخواهی بودم!!.اما میدونم اینم یکی از رسمای زندگیه!!!...ظاهرا ظالمانه و ناعادلانه س...اما یه منطقی داره که با گذر زمان قانعت میکنه....

الان میفهمم که وقتی یکی بهم میگه عاشقانه منو دوست داره...چه زجری رو تحمل میکنه!!!

 

اگر در میان شما عشق هست
فریادش زنید
وگر نیست، قاتلش را بیابید و دارش زنید..

 

امروز واسه خودم یه دو ساعتی توی یه کتابفروشی گشت زدم...آخه کلاسامون همه تعطیل شد!!!..راستش بازم کلی کتاب خریدم...پارسال یادمه که همه واسه 14 فوریه واسم کادو گرفته بودن اما من هیشکیو آدم حساب نکرده بودم!!!..آخه پارسال اصلا هیچی زندگیم مثه آدم نبود!!.اما امروز یه یاد خیلیا بودم...حتی اون دوست خوبم که تو این چند ماهه با تموم گند دماغی من باهام ساخته و بهم محبت میکنه!

 

صحبت از باران شد
بار دیگر
ذهن در کوچه لبهای تو ولگرد و پریشان شد
صحبت از باران شد
بار دیگر
یاد آن پیوند، ناب روح من جاری ز آب، پرسه در انبوه خواب
از تو تصویری است در باران قاب

 

امروز غروبی داداشی اولین کسی بود که کادو والینتاین منو داد...جدیدترین cd فرمان فتحعلیان به اضافه یه چیزای دیگه...اما این آلبوم یه دنیاییه!...مست و خرابت میکنه!!!

 

گاهی به باران حسودی می کنم
که بی پروا
با آغوش گونه هایت عشقبازی می کند...

 

باز یه چند روزی نیستم...شاید فردا آفتابی باشه!!!

 

قدم نو رسیده مبارک!!!....



*الان داشتم با دختر خالهه حرف میزدم...دختر خالهه یه پیشی ملوس داره که عزیز کرده یه فامیله!!..این پیشی خانوم گویا امروز به طور غیر قابل پیش بینی دو تا بچه خوشگل بدنیا آورده!!!..بسوزه پدر بد شانسی که این دختر خاله هنوز درست و حسابی شوهر نکرده و بچه دار نشده...حالا داره به من پز دوتا نوه هاشو میده!!!...خلاصه از خوشحالی رو پاش بند نبود ...فقط میگفت تنها مشکل کار اینه که نمی دونن بابای بچه ها کیه؟؟؟...تازه اونم گربه ای که 24 ساعته مراقبش بودن که مبادا اونو آفتاب مهتاب ببینه و واسه آینده ش کلی نقشه کشیده بودن!!!...بعد میگن آقا! چرا انقده آمار فساد تو جامعه زیاد شده!!!...تازه معلوم نیست این گربه به ظاهر با کلاس و مرفه کدوم گوری این عمل شنیع زنا رو انجام داده که گندش الان درومده!!!حالا بماند که واسه فک و فامیل کلی چاخان کردن که بابای بچه ها از نژاد پرنس بوده و این حرفا!!...بعدم ببین کلاه بی غیرتی چقده گشاد بوده که جد توله ها(منظور شوهر خاله بنده س!!)بلند شده رفته عرق نمیدونم چی چی واسه ملوس خانوم خریده که شیرش زیاد شه!!!...و از همه فجیع تر اینه که این ملوس خانوم به جای اینکه به خاطر این عمل زشت تنبیه شه...مورد تشویق کل اعضای خانواده از جمله مامانی زاهد و پارسای خودم قرار گرفته!!!...به دختر خالهه گفتم:این حرفارو یه وقت به مامانم نگیا!!!گفت:واسه جی؟؟...گفتم:اونوقت دیگه نه اجازه میده بیای خونمون...نه دیگه اجازه میه باهات حرف بزنم!!..تازه ممکنه به باباتم زنگ بزنه یه چند تا لیچارم بار بابا جون بی غیرتت کنه....صدای خنده بابا مامانش باز نشون داد تلفن رو فون بوده و منم باز سوتی دادم...اما never mind...حالا موندم واسه این نورسیده های حرومزاده چی بخرم ؟؟؟؟

 

*راستی؟؟

یه روز به یک همشهری می گن : اون کدوم پیامبر بوده که همه حیوونارو تو کشتی جمع کرده؟
می گه: حضرت یوگی!

 

*امروز داشتم یه کتاب می خوندم اینو خیلی خوشم اومد:

خواهی که غریق بحر عشاق شوی       مشنو ؛منگر؛مگو ؛میندیش ؛مباش !!!

 

....بی عنوان

66809 - Snowflakes on Blue Background



 

*چه خوب است
وقتی که صبح زود
تنها از خواب بلند شوی
و مجبور نباشی به دیگران بگویی،
که دوستشان داری
وقتی که دیگر
آنها را دوست نداری!
(ریچارد براتیگان)

 

*خب!اعتراف میکنم یه جورایی تو این چند ماهه احساس گناه میکردم..درباره خودم...اون...خلاصه همه چی!!..اما الان اصلا این حس درمن وجود نداره...زمان بهم ثابت کرد کاری که باهاش کردم کاملا لایقش بوده...الان دیگه راحتم...الان دیگه کابوسی به اسم اون در زندگیم وجودنداره...و اگه از گذشته مشترکمونم بگذره...دیگه فکر نکنم تا آخر عمر حتی اسمی ازش تو زندگیم بمونه......باباییم همیشه میگفت عاشق کسی باش که لایق عشقه نه تشنه عشق!!...چون آدم تشنه یه روزی بالاخره سیر میشه!!!...اون موقعها معنی حرفشو نمی فهمیدم اما الان چرا!!

 

*میدونی؟من تازگیا هر چی بیشتر آدما رو میشناسم...سگها رو بیشتر ستایش می کنم!!!

 

خصوصی:

*شاید روزی قلبم را که در گوشه ی از دنیا جا گذشته ام، در پشت آن دیوارهای متروکه شهر پیدا کردم و برای همیشه سپردم به چشمهای تو...!

 

*از تعطیلاتم دارم به نحو احسن استفاده میکنم...بی خیال...بی فکر...بی دغدغه..اخر خوشگذرونی!!!(اما از نوع سالمش)..دارم یواش یواش برمیگردم به اون پله ای که دوست داشتم...الان دیگه از دیدن خودم تو آینه خجالت نمیکشم...الان انقده جرات دارم که بلند بگم: مـــــــــــــــــن خوشـــــــــبخــــــــــــــــتــــــــــــــم....

 

*میدونی؟بعضی موقعها میتونی حتی از یه بچه یه چیز جدید یاد بگیری...داشتیم برف بازی میکردیم...یهو آبتین خوابید رو زمین...بهم گفت بخواب و به آسمون نگاه کن...اولش تعجب کردم...اما واسه اینکه دلش نشکنه پیشش رو زمین خوابیدم و به هوا نگاه کردم...یه آن دلم ریخت پایین...انگار منم داشتم با اون پنبه های سبک میریختم پایین...این حسو خیلی دوست داشتم...اشک تو چشام جمع شده بود...حس کردم خیلی ریزم...اما خیلی با ارزش!!!..یاد این جمله افتادم یهو:

‹‹برای اینکه بزرگ باشی، نخست کوچک بودن را تجربه کن.››

 

*من فکر میکنم  دوتا تراژدی تو زندگی هر کی وجود داره:اول اینکه تو عشق ناکام شه...دوم اینکه به عشقش برسه!!.(این نظر شخصیه)

 

*وقتی وارد اتاقش شدم...دیدم روی دیوار یه قابه که بزرگ توش نوشته:

 

یادمان باشد اگر روزی خاطرمان تنها ماند

طلب عشق

ز هر بی سر و پایی نکنیم

 

تازه فهمیدم چرا همیشه چشاش یه غبار خاکستری داره!!!

 

یه کابوس حقیقی

میدونی؟؟حس می کردم تو هم بفهمی!!...آره!...یه جورایی اصلا حس خوبی ندارم...کلی رفتم جلو آینه بلند بلند به خودم گفتم:آخه الاغ جون!!!چه مرگیته؟؟؟...اما باز به خودم تو آینه زل زدم بی اونکه جوابی واسه این سوالام داشته باشم...هی اومدم پشت میز...به این صفحه سفید ادیتور زل زدم...آخرشم واسه خودم بهونه آوردم که جس نوشتن ندارم...اما تا کی!!!...من یه حس مزخرف دارم...از آدما بدم اومده...از دنیای اطرافم بدم اومده...از وجب به وجب این خاک بدم اومده...از هر چی آدم که داره این دنیا رو به لجن میکشه بدم اومده..ازاین همه خشونت و کثافت کاری بدم اومده...از انسان بودنم...از ایرونی بودنم بیزار شدم...من حتی از جنسیت!!! خودمم...از اینکه یه زنم... بدم اومده....!نمیگم خیلی آرمانی فکر می کنم...اما تا همین 3 روز پیش فکر نمیکردم به فاصله  یه ساعت و نیم از خونه شیک و قشنگ منم میتونه جایی باشه که آدم بودن زیر سوال میره!!!.یه جایی که آدم بودنو خرید و فروش میکنن...سرم انقد منگ بود که می خواستم بکوبمش به دیوار!!!...شلاق این حقیقت تا مغز استخونمو سوزوند....

 

 اما هنوز تصویر چشمهای غم زده اش از جلوی چشمام کنار نمی ره!
تصویر اون نگاه عجیب تو سرمای نصف ِ شب...تو  تاریکی خیابون
تصویر خشمی که هر لحظه می تونست تبدیل به سیلی ای بشه و تو صورت من خالی شه...
تصویر اون فریادها که تنمو میلرزونه!!!
با هر کدوم از این تصویرها.... غمی تو دلم لونه می کنه که جدیدهِ... غمی که تا به امروز تجربه اش نکرده م... غمی که نمی دونم از چه جنسیه...
دلم می خواد چند تا شبو از زندگی ام پاک کنم.... یکی از شب ها هم اون شب هستش....
وقتی آدم داره فیلم می بینه، گاهی دخترهایی هستن که عین دیوونه ها رفتار می کنن.... من به عنوان یه بیننده از دستشون حرص می خورم و به حماقتشون فحش می دم.... وقتی بیننده زندگی خودم و کارهای خودم می شم هم به خودم فحش می دم.... از دست خودم و حماقتام شاکی می شم ولی از طرفی لحظاتی هست که یقین داری انجام یک کاری در دراز مدت برات بهتره ِ ولی می ترسی... لج می کنی و با اون لج کردنت دقیقاً می شی مثل هنرپیشه زنی که تو فیلم بهش فحش می دی!!!!
خطرناک ترین آدمها اونایی هستن که هم ترسو هستن و هم شجاع! درست مثل من.... من یه روز کله خر و شجاع هستم و یه روز ترسو! هر روز هم چوب یکی از این دو تا رو می خورم..... من اگر ترسو نبودم شاید خیلی چیزا با الان فرق می کرد....
تصویر چشماش و نگاهش، این تصویر من رو ترسو می کنه!

حالم اصلا خوب نیس!!...از این همه بوی تعفن کجا باید فرار کرد؟؟

٭ آدم هایی که دیوونه خطاب می شن... دنیای خودشونو می سازن و در همون دنیا هم زندگی می کنن و در همان هم از دنیا می رن...
می خوام دیوونه باشم.
دنیای خودمو می خوام...
دنیایی که توی اون نیازی وجود نداشته باشه...
از من پرهیز کنید!!!

 

*میدونی؟؟...می خوام یه چیزی بگم!!!

من ترسو تر از این هستم که بتونم خود ِ واقعی ام رو به اطافیانم نشون بدم! ترسو تر از این هستم که یه کاری کنم که آدمها تأییدم نکن! ترسو تر از این هستم که در اتاق رو قفل کنم و همه چیز رو بزنم بشکونم(البته اون یه باریم که این کارو کردم نمی دونم چه طوری پیش اومد!!!)...... ترسو تر از این هستم که توی دنیای واقعی خودم باشم.... خودم؟ اصلاً خود ِ من کیهِ؟ چیهِ؟ خودمم نمی دونم... اونوقت کلی آدم هستن که می گن من رو می شناسن... خنده دار نیست؟ هر روز توی خودم چیز جدیدی پیدا می کنم که یه عمر نهان بوده و تازه فضا رو برای آشکار شدن مستعد دیده و آشکار شده و دیگران می گن من رو می شناسن! من خودم خودم رو نمی شناسم!!!

همه زندگی به همین سادگی و خنده داریه!!!!


 PE-259-0155 - Healing Hands

در تاریکی به تو رسیدم.

در تاریکی از تو جدا شدم.

نه! ساده نشو!

بین دو تاریکی

هیچ نوری نبود...
....

چه آدمهایی که بر صفحه مکرر روزهام

نقطه گذاشتند

نقطه هایی که هرگز پاک نشدند

اما به سبب حضورشان

هیچ اتفاق مهمی نیفتاد.!!!
.....
* دیشب داشتم فکر میکردم:چرا اونها اینطوری اند؟
اونزمانی که باید نگاهت کنن
اونزمانی که باید به تو گوش بدن...
اونزمان که باید کلمه ای بگن،...وقتی رفتی
حاضرند تموم این کارها رو به اضافه ی کارهای بسیار دیگه ای انجام بدن...
لعنت به همشون!!!!

....

NT5466070 - Young couple embracing



*میدونی چیه؟؟شاید راحت ترین وضعی که میتونی توش بلاگ بنویسی وقتیه که نه امتحان داری...چند ساعتی هم خوابیدی...هیچ فکری ذهنتو مشغول نکرده...خلاصه relax....در نوع واقعی خودش!!!

 

این دو هفته عین یه قرن گذشت...

 

*امروز بعد از امتحان کذایی اون مردک عقده ای...کلی با بچه ها خندیدیم...من یه چیزی فهمیدیم!!..اگه یه روز وزیر آموزش و علوم بشم...اجازه نمیدم هیشکی زودتر از 22 سالگی وارد دانشگاه بشه...چون عجیب بچه ها تو زیر 22 سالگی عوضی و بی جنبه ن!!!(دختر و پسرم نداره)...الان از روابطم با همکلاسیام واقعا لذت میبرم...و اصلا نگران حرف و حدیثیم نیستم...

*   چینی بند هم نمی تونه این همه خرده را به هم بند بزنه که دل بشه واسه من. نه ساده ، این دل دیگه دل نمی شه. خنثی شده ام، خنثی!

 

*چرا نمی فهمی!  باید بلندتر گام برداری، اینطوری هیچ وقت نمی رسیم!

 

*بهم گفت:احتیاط کن... دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است....

ولی من مطمئن نیستم؛ خیلی وقتها دیر رسیدن درست به اندازه هرگز نرسیدن بی فایده ست.

مگه نه؟؟؟

 

*قسمت خنده دار ماجرا اینجا بود که بهم گفت: هر غلطی میخوای بکن، فقط کلاس کار رو پایین نیاور!

ولی من اصلا کلاسی تو اون کار احمقانه نمی دیدیم!!!

 

*تنها آنکسی که روحم را بر انگیخته باشد ، می تواند جسمم را بر انگیزد.(ویل دورانت)

(من هنوز پیداش نکردم...شایدم پیداش کردمو نمی خوام باورکنم!!!!)

Never mind

اما از یه موضوعی کاملا مطمئنم...دیگه تا آخر عمرم عاشق نمیشم!!!

 

''ما یک بوسه را به خاطر می سپاریم و به آن فکر می کنیم، آنها یک بوسه را آسان فراموش می کنند. تا وقتی ما یادمان می ماند و آنها یادشان می رود.... به نظر می رسد هیچ گاه بهم نزدیک نمی شویم. "(اوربانا فالاچی)

 

و من با خوندن این مطلب داشتم فکر میکردم:همیشه اونی که یادش می مونه بیشتر از اونی که فراموش می کنه رنج می کشه......

 

اعتراف بهمن ماه من!!



NT5466917 - Pensive beauty


از صبح تا حالا دارم سعی میکنم که یه مطلب خاص بنویسم, دلم میخواست برای یه آدم خاص یه مطلب خاص می نوشتم, ولی دورغ چرا هر چی فکر کردم هیچ آدم خاصی پیدا نکردم که بخوام براش یه مطلب خاص بنویسم, بعدش گفتم اصلا چرا باید بنویسم؟ خیلی چیزها رو نباید نوشت .. باید اونها برای همیشه برای خودت نگه داری.. بعضی از آدمها هم نباید بدونن که تو چه احساسی نسبت بهشون داری... اینها رو همینطوری نمیگم .. شاگردی کردم تا یاد گرفتم...!

میدونی چیه؟ اصلا یه جورایی هنگ کردم.. از بس فکرهای مختلف و آدمهای مختلف توی کله ام میچرخن, دیگه خودم نمیدونم از دست کی ناراحتم و از دست کی ناراحت نیستم, کدومشون رو دوست دارم و کدومشون رو دوست ندارم... دلم برای کی تنگ شده و برای کی نشده..! ولی فقط از یه چیز مطمئن هستم میدونم با همه این آدمهای که تو اطراف من هستن ولی من باز تنهام... این آدمها هر کدوم یه جورای به بخاطر خودشون اینجا هستن..! تازگیها یه حس بدی پیدا کردم نسبت به آدمها که میخوان به من یه جورای بفهمن که به یادم هستن, به فکرمن, و از این حرفها ولی من اصلا نمیتونم باورکنم.. درصد باورکردنم تو این زمینه شده صفر...!
 never mind
....
از انتظار بین ۵ شنبه و جمعه متنفرم!!!
....
میدونی؟؟وقتی ناراحتی ، یعنی تو یه چیزی، باز به خودت راست گفتی!
(این نظر شخصیمه!!)
...
 وقتی غمگینی یعنی یه نفر که برات مهم بوده کاری رو کرده که نباید می کرده!!!

و یا

یک نفر که برات مهم بوده کاری رو که باید می کرده، نکرده....می شه هم به روی خودت نیاری و تموم بار این غم رو بندازی گردن همون نفر دیگه!!!.
...
آهان راستی؟؟
به تجربه بهم ثابت شده که هیچ  قولی دائمی و قابل اعتماد نیست ، چه قولهایی که به خودمون می دیم ، چه اونهای که به دیگران می دیم. با این حال قولهای زنانه باور پذیر تره ، چون یک زن با قلبش تعهد می ده اما یک مرد با عقل و منفعت طلبی اش...
(اینم یه نظر شخصیه!!)
...
گاهی فکر کنم لازمه سرما بخورم...چون هم بیشتر فکر می کنم...هم بیشتر دقت!!
خصوصی:
و در ضمن!!...من اصلا از شرایط فعلی زندگیم ناراحت نیستم...تا حالام انقد احساس خوشبختی نکردم...ممنون میشم اگه زیاد به خودت فشار نیاری که بخوای از وبلاگ من بفهمی من یه شکست خورده م!!!..نظرات روانشناسی افراد ازم یه اپسیلونم واسم ارزش نداره...!!مچکرم


منوی اصلی

آرشیو

آخرین پست ها

جستجو

بازدید کنندگان