من خوبم...تو چطوری؟؟؟

NT5467030 - In bed with a smile

 

یک روز ربودم ز لب یار بوسی!

گفت:هم بی ادب...هم لوسی!

گفتم: که گناهم چیست؟..کردم بوسی؟؟

گفتش: لبو ول کردی...لپو می بوسی؟؟؟

..

این winnap داره هی می خونه...منم نمی دونم چی میگه...فقط میدونم شیشو هشته!!..کلی قر داره...هی میگه: بابا تو دیگه کی هستی؟؟؟...ایول داری ساقی خانوم!!با این cd write کردنت!

مچکرم

...

چقدر نفس کشیدن واسم سخت شده...

چقدر احساس خفقان می کنم تو این اتاق!

نه !!!

فلسفه خونم بالا نرفته....سرما خوردم!!!...همین.


the SPACE between your FINGERS were created so that another person's fingers would fill them in. hope you found the hand that you are meant 2 hold on 4ever!!!

هوم؟؟...پس چی شد؟؟

...

میدونی...خیلی وقتا زیباترین جمله ای که تو یه روز پرکار به خودم میگم و خستگیم در میره...اینه:
خدایا شکرت!!
....
به دریا نگاه می کنم...تورو میبینم!..به دشت می نگرم...تورو میبینم!!...به آسمان نیلگون خیره می شم...تورو می بینم!!..وقتی می خوام دور دستها را تماشا کنم...باز هم ترا می بینم!!...حتی همین بلاگ!..وقتی به صفحه صورتی رنگش که خودمم دوسش دارم نگاه می کنم....بازم تورو مبینم!!!

ببخشیدا!!!...میشه یه کم بری اونور؟؟؟

مچکرم!!

...

میدونی؟؟...دوست داشتن مثه پاک کن ته مداد اتوده!!...یا انقده دلت نمیاد ازش استفاده کنی که گم میشه!!..یا انقده گازش میگیری که هیچی ازش نمیمونه!!!

...

مرسی!من حالم خوبه؟؟...

به نظر نمیاد؟؟

خب!مهم اینه  که خودم میدونم خوبم!!

...

گشنمه!برم سر یخچال!!...اما نه!! اول برم چایی بخورم.


IS098-048 - Depressed Woman
یه حرف دیگه...
...
بیش از حد عاقل بودن کار عاقلانه ای نیست!!
...
من فکر می کنم تو مملکت عشق هیچ قانونی حکمفرمایی نمی کنه!!
...
تو دنیا کسی موفق میشه که به انتظار هیشکی نشینه...
...

می پرسی: بعد از من مردی میاد تو زندگیت؟ جوابت می دم:نه! نه چون تو خیلی خاص بودی. نه چون عاشقت بودم. بهت گفتم هیچ وقت عاشقت نبودم. تو نیومدی. بعد از تو هم کسی نمی آد فقط از این جهت که درخت معجزه سال هاست که خشکیده!!
...
تصمیم امروز بهتر از تاسف فرداست!! ..
...
میدونی چیه؟؟از خودت همیشه بیشتر از اونی که بقیه ازت انتظار دارن...انتظار داشته باش!
...
من+ تو = هیچ
من- تو=هیچ
لعنت به تو !!!
که هم با تو هیچم...هم بدون تو!!!

THE THINGS I DIDN'TSAY



وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست...

نگفتم:"عزیزم! این کار را نکن"

نگفتم:" برگرد و یکبار دیگر به من فرصت بده"

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه؟

رویم را برگرداندم.

حالا او رفته و من تمام چیزهای را که نگفتم...می شنوم.

نگفتم:" متاسفم...چون من هم مقصر بودم"

نگفتم:" اختلافها را کنار بگذاریم...چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است"

گفتم:" اگر راهت را انتخاب کرده ای...من آنرا سد نخواهم کرد"

حالا او رفته...و من تمام چیزهای را که نگفتم...می شنوم.

او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم...

نگفتم:" اگر تو نباشی...زندگیم بی معنی خواهد بود"

فکر کردم از تمام آن بازیها خلاص خواهم شد.

اما حالا ...تنها کاری که می کنم...گوش کردن به چیزهای است که نگفتم.

نگفتم:" بارانی ات را درآر...

قهوه درست می کنم و با هم حرف میزنیم"

نگفتم:" جاده بیرون خانه طولانی و خلوت و بی انتهاست"

گفتم:" خدانگهدار...موفق باشی....خدا به همراهت"

او رفت.

و مرا تنها گذاشت...تا با تمام چیزهای که نگفتم...زندگی کنم....

 

*این اتفاق ممکنه برای تک تک ماها تو زندگی پیش بیاد...هر دو طرف قضیه بودن...دردآوره!...گاهی بیشتر از اونی که فکر می کنیم به هم ظلم می کنیم!!...

زیاد حوصله ندارم...

امروز دلم یه جورای خاصیه...!!...یه جورایی خیلی تلخ!!...باز فلسفه خونم زده بالا!!!

Never mind

احمقانه س که بخوای دنبال تکرار تاریخ باشی!!!

گاهی اشتباهات غیر قابل جبرانه....همیشه خیلی زود" دیر" میشه....

خیلی زود!

یه گریز...

زیاد وقت وراجی ندارم...اما خب از قدیم گفتن:ترک عادت موجب مرض است...

دیروز امتحان برنامه نویسی کامپیوتر داشتم...یکی نیست بگه این رشته لطیف من چه دخلی به کامپیوتر داره؟؟؟؟...به هر حال به خیر گذشت!...البته تا بکشنبه.
----

یه موضوعی درباره من زیاد صدق میکنه...حالا بقیه رو نمی دونم...موقع امتحانا که میشه من به دو مرض مبتلا میشم....یکی مرض یخچال....یعنی بی اراده و بیخودکی هی میرم در یخچالو باز می کنم...حالا نه گشنمه ...نه دنبال چیز خاصی میگردم....!!!...مرض دومم...اینه که عرفان و خداشناسیم انقده میزنه بالا که فک خودمم آویزون میشه!!!...آخه یکی نیست بگه....الاغ جون سر هر کیو کلاه بذاری...سرخدا رو که نمی تونی...اما خدا وکیلی فقط دزم یه خرده میزنه بالاها!!!...never mind
----
یه جورایی واسه خودم دارم تخته گاز میرم...خدا بهم رحم کنه...نزنم تو جاده خاکی شانس آوردم!!!be cool

---
بهم گفت:

دیرو زود داره...اما سوخت و سوز نداره!!

برو بابا با این وعده دادنت!
shiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiit!

---
این هدفونم واقعا معجزه میکنه!..

اونم وقتایی که همه خوابیدن...به خیالشون تو هم خوابی تا فردا صبحش بیدار شی و خر بزنی!! ...اما تو هدفون به گوش...داری music awards امریکا رو می بینی...از ترس اینکه کسی بیدار نشه...تازه مواظبی وقتی ذوقمرگ میشی صدات درنیاد!!

 ----

من فقط تو ماشین موقع رانندگی آهنگای وطنی گوش میکنم...دیروز موقع رفتن به دانشگاه داشتم یه آهنگ گوش میگردم از این سعید شهروز...اما واقعا نمی دونستم چیکار کنم؟؟...با شعرش اشکم دربیاد...یا با ملودیش قر تو کمرم جمع شه!!!...میگن اینم از نشونه های آخر زمونه!!!

 

فعلا تا بعد از امتحان بعدی!!!...
آهان این شکلکای بلاگ اسکایو خیلی دوس دارم!

.....


یه زمانی من یکی رو دوست داشتم که فکر می کردم خیلی دوست خوبیه..
یه زمانی من یکی رو دوست داشتم که فکر می کردم خیلی چیزها میدونه..
یه زمانی من یکی رو دوست داشتم که فکر می کردم دوستم داره یه عالمه..
یه زمانی من یه دوستی داشتم که اصلا مثل این دوست ها نبود..
من همیشه فکر می کردم اون دوستم از بهترین دوستهاست....
من برای دوستم خیلی دوست بدی بودم... خودم میدونم...!
من فکر می کردم اون دوستم میتونه خیلی چیزها رو درست کنه...
من فکر می کردم اون دوستم.....
....

ولی یه روز بهش گفتم دیگه دوسش ندارم... بی خداحافظی یه روز از پیشش واسه همیشه رفتم..
من خیلی غصه خوردم اولش... خیلی...
هر چند هنوزم گاهی اوقات به اون فکر می کنم
ولی....!
...
بعدها فهمیدم که اونی که من دوسش داشتم اصلا دوست نبود..
فهمیدم که اون اصلا چیزی بلد نبود..
فهمیدم که اون دوستم فقط یه رهگذر .... یه عابر... بود... همین..!
...

خب گاهی هر کاریم بکنی ...هر چقدرم که زور بزنی...اتفاقی که باید بیفته...میفته!...پس بهترین راه اینه که اگه میبینی هیچی با تو نمیسازه...تو سعی کنی باهاش بسازی!!...عین من!!...وقتی دیم بلاگم فیلتر شده...اومدم اینجا!!!...هرچند تنوع هم بد چیزی نیست...

 

دیدی چقد دلت می‌سوزه وقتی یه قاصدک قبل از اینکه تو فوتش کنی، از دستت می‌پره؟...عین امروز من!!!

 

من، توی یه شب سرد زمستونی به خودم گفتم،
If it is a game we play so loud

Don' wanna lose it anymore

هان؟

پس چی شد؟؟؟

 

But if u stay
I'll make u a day
like no day has been
all willbe again
نه.
هیچم.
همش وعده سر خرمنه.

 

یکی به من بگه خوبه حالا هول داری و ترس برت داشته...

10-12 ساعت میخوابی!!!

اگه خیالت تخت بود چی؟؟؟

 

یادته گفتم میخوام یه کار بزرگ انجام بدم؟؟؟

دیدم خیلی سخته

فعلا بیخیالش شدم!!!

 

یه صبح دوشنبه که با سردرد از خواب می‌پری،
دوتا راه بیشتر نداری.
یا بری بمیری،
یا پاشی بری پی درس و مشقت!!
من اجبارا دومی رو انتخاب کردم.

 

همونطوری که برای وجود هرچیزی می‌شه دلیل آورد، برای فقدانش یا عدم وجودش هم می‌شه.
می‌بینی؟
همه‌چیز اینقدر راحته!
Boo

 

اصلامیدونی چیه؟؟، من صبحا فقط بیدار می‌شم که زودتر شب شه، برم بخوابم...

حالا چی میگی؟؟؟

 

صبح، موقع بیرون رفتن از خونه، منگ خواب، یادم افتاد که چرا تاحالا ندیدم که پرده همسایه پایینیه چه رنگیه؟؟؟
بعدش، یادم افتاد که خوب چون پنجره‌شون رو به حیاطه، منم که هیچ‌وقت مسیرم اونوری نیست،
مشکلم حل شد.
مچکرم.

 

یه چیزی بگم؟؟

دیگه دلم واست تنگ نمیشه!!

به جون خودت راست میگم!!!

 

بهم گفت: * تو اصلا تلاش نمی‌کنی پیشی...
* داری ناامیدم می‌کنی پیشی....
* تلاش... تلاش... تلاش... سن تو، سن تلاشه بچه‌جون
....
آخ. برو درتو بذار لطفا.

 

هر روز، یه خاصیتی داره.
مثلا امروز فقط به درد آروم بودن می‌خوره.
انقد که صدای قلبتو بشنوی.

 

باید برم سر درسام...اگه این امتحانا تموم شه...

یه سور حسابی حروم خودم میکنم...

قول میدم!!

 

راستی؟؟؟بندیلک عزیز...اونموقعها که ما جوون بودیمو تو هنوز پا به عرصه این گیتی پهناور نذاشته بودی...

یه حیوونی بود به اسم الاغ...که من واسش احترام زیادی قائلم...پشت گوشاشو که دست میزدی عینهو مخمل بود...واسه همینم وقتی یکی حس میکنه داره خر میشه...میگن پشت گوشاش داره مخملی میشه...مچکرم !!!

نقل از خونه سابقم تو پرشین بلاگ!!

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کان را که خبر شد خبری باز نیامد ...

 

*خصوصی:
چند شب پیش خواب خواب بودم...طبق معمول که میخواستم غلت بزنم...دستمو بردم سمت موهام که از صورتم ببرمشون کنار...یهو از جام پریدم...حس کردم پشت گوشام مخملی داره میشه....بلند گفتم:دیگه بسه!!!...خر خودتی!!...و اونجا بود که با هر چی قدرت تو بدنم بود پرتابش کردم...انقده دور که اگه خودشم بکشه نمی تونه برگرده...بعدش  یه لیوان نسکافه داغ خوردم...و با خیال راحت خوابیدم....

آره جونم!

اولش بهت گفتم یا خودتو زدی به خری یا بقیه رو خر فرض کردی....که اشتباهت اینجا بود که فکر کردی منم بقیه ام !!!

اما حالا با کمال اطمینان بهت میگم: خودت خری!!...

میتونی با کمال آرامش به این جمله م فکر کنی بچه سوسول!...

خیلی واسم لذت بخشه که هیچ رد پایی تو زندگی من نداری!!...

حالا!! ایول به خودم

مچکرم

 

*خیلی زود بود. قبول دارم. خیلی. ولی بازم نمیتونم بپذیرم.

 

* همیشه فکر میکنم نوع تمپلیت وبلاگ خانوما، با سلیقه توی آرایششون نسبت عکس داره.
( میتونین تصور کنین این پاراگراف خودستایی محضه.)

 

*دلم نمی‌خواست طوری بشه که مث بز سرمو بندازم برم سر کار و کلاس و بعدم بیام مث یه جسد بیفتم. عین کارمندای دولتی.
متنفرم از این طرز زندگی. ولی داره این شکلیا میشه.
باید تغییر کنه خیلی چیزا.
مثلا برم جای این ضبط رو عوض کنم.
خوبه؟

 

*هه! ببین! الان یه مورچه‌ له شده سر آستینم بود!
بدبخت!

 

*ماری با ناراحتی گفت: زندگی از پایه و بنیان تراژیکه.

دختر خالهه دم گوشم گفت:این تا زمانیه که آشتی کنون صورت بگیره!!!

نیشم ناخوداگاه باز شد...

خب البته یه فحشم نوش جان کردم...اما

Nevermind

 

*دلم میخواد یه کار بزرگ انجام بدم...دلم میخواد یه جورایی به خودم خیلی چیزارو ثابت کنم...البته یه چیزایی هم تو ذهنم هست...اما خب شاید بعدا درباره ش حرف زدم!!!

 

*٭ منم دست از سرش بردارم، اون دست از سر من برنمی‌ داره.
تنبلی رو میگم!!!

 

*از خاله بازی بدم میاد.
بچه که بودم، شاید یکی یا دوتا عروسک بیشتر نداشتم.
نمی‌دونم.
شاید این دوتا بهم ربط دارن.

 

*خب، البته نسبت به اون موقع یکمی بی‌خیال‌تر شدم....

البته دقیق ترش اینه که بیشتر از یه کم!!!

 

*بهش گفتم:

نچ...نچ...نچ...
دختره احمق!
از بی‌دوست‌پسری زنگ زدی به این یاروهه که کلی وقته گذاشتیش کنار که‌ آقا پاشو بیا بریم زیر بارون؟
خــــــــــــــاک بر سرت.

*اَه.
خیلی بد شدم. می‌دونم
اون یک ساعت اونور خط حرف میزد و مینالید،
من اینور خط، یا ماتیک‌های جدید امتحان می‌کردم، یا لاکمو عوض کردم، یا توی آینه نگاه می‌کردم که نکنه چاق شده باشم....رنگ جدید موهام چطور شده؟؟
البته توی اون فاصله گشتم چندتا از وسائلمو که گم کرده بودم، پیدا کردم.
هر از گاهیم یه اوهومی، آخ چه بدی، یه ابراز وجودیم می‌کردم....

پیشی بد!!

 

*از دست پسر خالهه  انقده کفریم که بهش گفتم اگه فردا شب پاشو بذاره مهمونیم حتما ضایع ش می کنم...هر چی عذر و بهونه آورد که چنین و چنان...من کوتاه نیومدم....پسره کودن!...خب سهم گردگیری امروز بود دیگه!!!!

 

*این امتحانای آخر ترم که نزدیک میشه بدون اراده دست و پام یخ میشه..تمرکزم بهم میریزه...یعنی.یه جورایی امتحان زده میشم!

پس فعلا

 

آهان اینم واسم جالب بود خوندمش:

 

همه چیز در پیرامون ما مدام در تغییر است. هر روز، خورشید بر جهان تازه ای می تابد. آن چه ما "معمول" می نامیم، سرشار از پیشنهادها و فرصت های جدید است. اما ما نمی فهمیم که هر روز با روزهای دیگر متفاوت است. امروز،‌جایی، گنجی منتظر شماست. شاید لبخندی گذرا باشد، شاید یک پیروزی عظیم... مهم نیست. زندگی از معجزات کوچک و بزرگ ساخته شده. هیچ چیز کسل کننده نیست، چون همه چیز همواره در تغییر است. کسالت در این دنیا جایی ندارد. (پائولوکوئلیو – مکتوب)

 


منوی اصلی

آرشیو

آخرین پست ها

جستجو

بازدید کنندگان