***بعضی وقتا زندگی میشه بالا رفتن از یه ساختمون چند طبقه که پله های بلند و نفس گیری داره...
بعضی وقتا زندگی میشه بالا رفتن از همون ساختمون چند طبقه ولی با یه آسانسور...راحته ظاهرا...اما توی یه اتاقک کوچیک
که هر لحظه ش فکر میکنی الانه که خراب بشه...وایسه...و هیشکی نباشه که کمکت کنه بیرون بیای...
فکر کنم زندگی همیشه بالا رفتن از یه ساختمون بلنده که میدونی باید تا آخرین طبقه ش بری تا برسی...چه جوری مهم نیست...مهم اینه که نبازی...از دست ندی...
به نظرم هیچ مدل زندگی وجود نداشته تا حالا که از یه ساختمون چند طبقه بخوای بیای پایین!!!
***من این روزا عجیب آرومم...تکلیفم با همه چی و همه آدمای دور و برم روشن روشنه...
یادته برات گفتم بعد از تو دیگه بودن و نبودن هیشکی آزارم نمیده؟؟
دروغ نمی گفتم.
***بهم میگه فلسفه بافیت ته کشیده؟؟؟ واسه چی دیگه تئوری ارائه نمیدی؟؟
خنده م میگیره...تو دلم میگم یه کاری نکنم بفهمه دیگه سوالی ندارم!!
***یه گوشه نشسته بودم و داشتم به آدما نیگا میکردم...یه حشره مدام دور و برم می پلکید...
دیگه داشت اعصابمو خورد میکرد...از یکی پرسیدم این دیگه چیه؟؟...گفت: پروانه.
گفتم: واسه چی همش دور و بر من می چرخه؟ داره اذیتم میکنه...
یه لبخندی زد و با یه لهجه عجیب گفت: این نشونه خوبیه...جوابتو میگیری. و رفت.
...
تا چند ساعت داشتم فکر میکردم...جواب کدومشونو؟؟؟
***دیروز بهم گفت دیگه عجیب نیست...گفتم چی؟
گفت تا حالا داشتم فکر میکردم تو چرا انقده عجیبی؟؟...اما الان میبینم از یه کشور گل و بلبل...مردم گل و بلبلم بار میان...!!
واقعا حق داشت.
*** خونه...
جایی که خیلی وقته بدون تو معنایی نداره...اما باید رفت.
به قول شاعر:
دلواپسی ام نیست...چه باشی...چه نباشی
احساس تو کافی ست.
نفرین نه!...سوال است:چگونه دلت آمد بارانم...اسیدانه به من زخم بپاشی؟؟
تیر 1388