![]() |
|
![]() |
وقتی خوب فکر میکنم میبینم به خیلی از چیزایی که داشته م واقعا نیازی نداشتم...
و این موضوع کاملا ارتباط پیدا میکنه به اینکه
خیلی از چیزاییو که واقعا بهشون احتیاج داشتمو...نداشتم!!!
خنده داره...
بدون اینکه خودم بدونم کی و چه جوری...
یه آدم معروف شده م توی این دنیای کوچیک...
هر روز کادو میگیرم...
هر روز کارت پستالای عاشقونه بی نام دریافت میکنم....
هر روز صدها نفر بهم لبخند میزنن...و در گوشی راجع من با هم حرف میزنن...
هر روز وارد هر کلاس که میشم فقط complement میشنوم...!!!
هر روز از اینکه بیخودی لبخند میزنم دهنم درد میگیره...
هر روز ساعت 8 شب دوست عزیز زنگ میزنه که چطوری؟؟...
هر روز عادت کرده م برم حداقل یه قهوه توی اون کافه کوچیک بخورم....
هر روز توی آینه به خودم نیگا میکنم و به یاد حرف ژاله میخندم که هر وقت جلوی آینه
میرفتم و دست میکشیدم به صورتم میگفت: تو کی پیر میشی؟؟؟اصلا پیر میشی؟؟
هر روز یه مسیر...یه مکان...دیدن دانشجوهای متفاوت...
هر روز سعی کردن زیاد واسه اینکه حرفی نزنم که این بدبختا بدونن که دنیا چه کلاه گشادی سرشون گذاشته...
...
...
اصلا کسی میدونه واسه چی داره توی این شلوغی وول میخوره؟؟؟
از من سراغ منو بگیر
من فقط درباره خودم میدونم
دنیای کویچکم داره کوچیک و کوچیکتر میشه...
اما صفحه های کتاب منو ورق نزن
کتاب من آخر نداره...
از من فقط سراغ منو بگیر...
یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد
پس نگو: رویای دور از دسترس خوش نیست ،
قبول ندارم.
گرچه به ظاهر جسم خسته ست،
ولی دل دریایی ست.
تاب و توانش بیش از اینهاست...
دوستت دارم
و تاوانش هر چه باشد
باشد...
باکی ندارم از هر چه و هر کس
که تورا دارم عزیز دل!!
چه فایده داره؟؟؟
چه فایده داره که من هی کار کنم...هی کار کنم....هی پول دربیارم....هی پول در بیارم...
اما تو دیگه نباشی تا برات هر چی عشقت بکشه بخرم...!!
...
هر شب اینو به خودم میگم...
اما فردا صبحش عین یه ربات...سرمو میندازم زمین و راهمو میکشم میرم سرکار!
چه فایده داره؟؟؟
چه فایده داره که هی سعی می کنم...هی سعی میکنم که هر روز از روز قبل پر انرژی تر باشم...
آخه خیر سرم تو کشور انرژی دارم وول میخورم....
...هر روز صبح جلو آینه وایمیستم تا تو آینه به خودم بگم: امروز از دیروز قشنگ تره...
...اما بازم بی خیالش میشم و
راهمو میکشم و میرم بیرون!!!!
چه فایده داره که عین مریضای روانی به خودم تلقین میکنم که بدبخت شده م و رفت پی کارش؟؟؟
...
اما هر روز...هر لحظه و هر زمانی که دور و برمو نیگا میکنم...
به این نتیجه میرسم که من الاغ واقعا خوشبختم...و تو فقط یه تیکه از تموم این خوشبختیم هستی
که یه آدم بدبخت دزدیدتت..شاید اوشو راست میگه که تیکه های یه جسم حتی اگه خورد و خاکشیرم شده باشن به خاطر انرژی حاکم توی جهان به سمت هم جذب میشن...نمیدونم!!!
گاهی وقتا عین امشب میشم....
کلی حرف تو کله م هست که میخوام بگم ....اما حرفش نمیاد!
خیلی فکرا توی ذهنم هست....اماکارش و عملش نمیاد!
یه وقتایی هست...
آدم بزرگه...حرفشو میخرن...کوله...خفنه...
اما حالش از دنیا انقده گرفته س که یه کلومم با دنیا حرف نداره که بزنه!
...
...
Never mind
صبر میکنم.
*۱
روزی روزگاری استادی!!!!
salam.khob hastid.
omrano
nemidonam aslan in mailo chek mikonid ya na ya aslan vasash arzesh ghaelid ya na.1ho be zahnam resid.
khastam 1 tashakore gonde azaton bokonam harchand in mailo nabinid vali man bayad vazifamo anjam bedam.
babate shoki ke az darse zaban behem dadid mamnon.rastesh khili darso uni ro shol gerefte bodam ziyad alagheyi be uni dige nadashtam.ama ba didane ostadi mesle shoma nemidonam chera arezom shod 1rozi mesle shoma besham.na ostade zaban.ama ba edameye darsam 1 adame bedard bokhor.hala ostadam shodam che behtar.
faghat hamino begam ke bad az didane shoma va nahveye darso mantegheton man moadeleam az 14 terme ghabl shod 17.
babate 18.5zabanetonam mamnon,
man esme shoma be onvane 1 sarmashgh hamishe to zehname.
dige neminvisam rozi rozegari ostadi minvisam:hamishe to ghalbi 1ostadi.
hatman dige shoma ro nemibinam shoma az uniye ma raftid ama omidvaram hamishe harja dar har halato kari ke hastid movafagho pirozo hamishe va harroz ba daneshjohaye jadid sargarm bashid.
adama khili zod khiliyaro faramosh mikonan vali adamaye khob hata ba inke 3 mah dide bashammeshono hargez faramosh nemikonam.
be onvane 1 ostade khob mehrabod ba adab va aziz dosteton daram.hamishe bad az namazam doaton mikonam.
az tarafe 1 ki az daneshjohaye danesh ghahe elmikarbordiye shoma dar teh.
fafa.gh۲۰۰۰
بعضی روزا فقط به درد ثبت لحظه های قشنگ میخوره...مثل این ایمیل که تازه به دستم رسید!
و فقط تونستم بگم :مچکرم....
salam khob hastid?
wwwoooooooooooowww.emroz ke omadam mailamo chek konam aslan fekresho nemikardam javabe maile mano dade bashid!!!!!!hanozam shokam.maile man ziba nabod shoma hamishe adat dashtid hata to kelasa bin arzesh tarin chizharam ziba mididid.diroz bargehaye zabane miyan termo khanome parsa dad.8 az8(akhresh neveshte bod ba erfagh).in yani tasir gozari 1 ostade khob yani shoma.rasti farghi nemikone ke felan tashrif nadarid, mohem ine ke sare harkelaso va ba har daneshjohayti ke hastid vasaton arezoye movafaghiyat+aramesh mikonam.va midonam mesle hamishe shadabo sare hal be karaton miresid.vase 1 adam in hame enerjiii vaghean jaye tahsin dare.(akhe che jori?)
be ghole khodetoon: soo
momnon ke vasaton arzesh dashtam va javabe maile gheyre zarorimo dadid.midonam ke mail vase karha va omore unitone.hesabi sharmande kardid.ghol midam az in be bad be gheyr az mavarede zarori vaghtetono ba in mozahaye gheyre darsi nagiram.
va jedan mamnon ke goftid shayad esmo chehre ha yadeton monde bashe.
maileto1donya tashakor baraye javab
مامانه اینجاست...میگه الان ایران 5-6 روز تعطیلیه....
خنده م میگیره...
فکر کنم ایران یه چند سالی میشه که تعطیله...مردم ایرانم از خودش تعطیل تر!
خلاصه اومده اینجا که یه چند روزی حال و هواشو عوض کنه (این یعنی که شدیدا و عمیقا نگران منه!!)
اومده که فقط بره خرید و دیسکو وخوش گذرونی(اما از وقتی اومده از در این خونه بیرون نرفته و همش ور دل منه!!)
میگه تو کی میخوای از زندگی و جوونیت لذت ببری؟؟کاش یه کم الکی خوش بودی!!(این یعنی من بیشتر از همه جوونایی که اون میشناسه فهمم از زندگی جدی تر وبیشتره!!!....خودمم میدونم!!!)
میگه مدل موهات و رنگ موهات جالب شده!!(این یعنی هنوز از من کاملا ناامید نشده!!!)
میگه خیلی آروم تر به نظر میرسی!!!(این یعنی که بعد از n سال میدونم بعد از هر آرامش یه طوفان بزرگ قراره اتفاق بیفته!!!منم اینو بهتر از اون میدونم...)
بعدشم میره سراغ کمد لباسام و غر میزنه همش سیاهه...شانس آوردی چند تا جین تو این کمد هست (این یعنی هنوز سیاه پوش رفتنت هستم...فقط چلّه رو چلّه میشمارم...و قسم خوردم تا دوباره نیای سیاهمو در نیارم!!!)
بعدشم شروع میکنه اخبار همه فامیلو میگه الا خبر از تو!!و بعدشم میگه دیره بریم بخوابیم!!(این یعنی تو شدی یه دیوار محکم و قطور بین ما دوتا که هیچ کدوم درباره ت حرف نمیزنیم!!!...چرا انقده با هم غریبه شدیم؟؟؟)
...
بعد که میره بخوابه...میرم سراغ کیف پولش...میخوام ببینم هنوزم عکست توی کیفشه یا نه!...چشمات از تو قاب
عکس بهم زل زده...دلم باز تنگ میشه...اما به خودم میگم خفه!...من خودم بهت گفتم هر انتخابی بکنی من به انتخابت احترام میذارم...اما راستش دلم خیلی وقتا میگیره از اینکه آیا رفتن انتخاب خودت بود یا بهت تحمیل شد؟؟؟...بعدش رفتم کنار پنجره و با ستاره مون حرف زدم...و خوابیدم.
...
...
یه تابلو جدید رو از 4 روز پیش شروع کردم...تا روز موعود برسه...سرم گرم میشه...
هر چند اگه با روزی 10 ساعت کار کردن رمقی واسم بمونه!!
...
...
توی کافه داشتم قهوه میخوردم که یه آقایی نشست کنارم...یه هم ولایتی...
ایرانی جماعت هر جا باشه فضولیش از بین نمیره...سر صحبتو باز کرد
خودشو جر داد بدونه من کیم...ننه بابام کین...مجردم یا متاهل...دوست پسر دارم یا نه...چرا تنها نشستم...کجا زندگی میکنم...و واسه چی اومدم اینجا...و...
هی زدم تو جاده خاکی مگه بفهمه نمیخوام درباره گذشته حرف بزنم...
آخرش ساده گفتم : یه بار ازدواج کردم...زندگیمو خیلی دوست داشتم!!!...اما شوهرم یه دزد نامرد بود و یه رذل دروغ گو که بهم خیانت میکرد...تا اینکه 5 سال پیش نامردیشو با دروغ و خیانت جواب دادم...باید خیلی بیشتر زجرش میدادم اما آرامش خودمو بیشتر دوست داشتم... و بعدم خلاص..الانم استاد دانشگاهم و واسه فرصت مطالعاتی دکترام اومدم اینجا...خانواده مم اصرار دارن که همین جا زندگی کنم و بمونم...قصد ازدواجم ندارم...اما این به اون معنا نیست که کسی تو زندگیم وجود نداره!!!...
خفه شد...
حق داشت...من خودمم تا اون روز انقده عریان درباره زندگیم حرف نزده بودم!!!
...
پ.ن..وقتی میبینی یه آدم توی یه جای دنج تنها نشسته یعنی "فضولی بیجا مانع کسب است...حتی شما دوست عزیز!"
پ.ن.بعضی روزا فقط به این درد میخوره که بی پرده حرف بزنی!
...
آدما بعضی وقتا خیلی بی انصاف میشن....
آره!
....
آدمه دیگه...گاهی وقتا دلش ناجور تنگ میشه...
اینم آره!
...
قبلا با خودم حرف میزدم...چند وقته دیگه ساکتم!
...
...
چند روز پیش...سر کلاس داشتم از ارزش کلام، حرف میزدم...که چه جوری میتونه تاثیر حرف رو آدما اونارو وادار به انجام کاری بکنه که شاید تصورش رو هم نمیکردن...یه لحظه احساس کردم خودم از حرفای خودم حوصله م سر رفته!...یاد اون اتفاق افتادم و سعی کردم به نحو خیلی سلیسی واسه شاگردام ترجمه کنم و بگم:
یه روزی یه آدمی از یه جایی رد میشد...آدم کوری رو دید که نشسته و یه ظرف جلوشه که مردم توش پول بریزن و یه تابلوی کوچیک که روش نوشته بود:"من کورم...لطفا به من کمک کنین"...طرف یه نیگا توی اون ظرف میندازه و میبینه فقط چند تا سکه بی ارزش توشه...بعد تابلو رو برمیداره و میبره و دوباره برمیگردونه...بعدم میره....
غروب دوباره از اون خیابون رد میشه و میبینه ظرف اون مرد کور پر از پوله....فقط لبخند میزنه و میره....
...
روی اون تابلو نوشته شده بود:
"بهار آمد...اما من آنرا نمیبینم!!!"....
...
...
بعد یه نیگا به شاگردام کردم...
...نم اشک توی چشماشون نشون داد درس اون روزو خوب خوب فهمیدن...
...
...
پ.ن.1. از دسته گلی که جلسه بعدش روی میزم بود...تعجب کردم...روی کارت نوشه بود:
To our sweet and mysterious professor
Who knows the exact meaning of Spring..
پ.ن.2. فرق نمیکنه که کجای دنیا باشی....
مهم اینه که هر جا باشی...حرفتو بفهمن آدما!
پ.ن.۳.خواننده عزیز!ودکا و سیگار به درد من نمیخوره....تلخ تر از این حرفام...اما مچکر از راهنماییت!
من خوبم...
توی لیوانای جدید چای و نسکافه میخورم...
با آدمای جدید معاشرت میکنم...
درس میخونم....درس میدم....
سخت شده فهمیدنم...اما همه رو خیلی آسون میفهمم دیگه!
خیلی وقتا نگران تو میشم....
غذاهای جدید میپزم...
روی روزهای تقویمم ضربدر قرمز میکشم تا روز موعود برسه...
میخندم...گریه میکنم....نگاه میکنم...سکوت میکنم...
پیر میشم...
دیروز غروبی که داشتم میومدم خونه...دلم یهو قهوه خواست...خجالت کشیدم که تنهایی برم توی اون کافه...زندگیم عینهو کتابا شده!!
یه زن تنها که چهره ش غمگینه...تنها پشت یه میز نشسته و به اون دوردورا خیره شده...یه مرد هم هست که چند تا میز اونورتر نشسته و حرکات زنو زیر نظر داره...مثلا راوی قصه ست...
و یه گارسن که نزدیکی زیادی به اون زن مرموز و تنها پیدا کرده بس که هر روز عین دیوونه ها اومده و یه قهوه سفارش داده...بعدم یه ساعتی اونجا خیره به خلا نشسته و آخرم بی هیچ صدایی رفته...روزایی که زن یه لبخند کمرنگ رو لباشه...گارسنم احساس شادی میکنه و چند بار میاد از اون زن میپرسه چیز دیگه ای لازم نداره؟؟
...
بیخیالش شدم اومدم خونه...
"چیزهایی که نمیتونی تغییر بدی ، باید بپذیری"
من این حرفو واسه خیلیا دیکته میکنم...
اما خودم تو کتم نمیره!!
ازم پرسید: دنبال یه assistantهستم...شما هیشکیو سراغ ندارین؟
گفتم:گمون نمیکنم کسیو بشناسم...اما اجازه بدین یه پرس و جویی بکنم..
گفت:ممنون میشیم...اما لطفا کسی رو پیدا کنین که عین خودتون باشه!!!!
گفتم:مگه من چطوریم؟؟
با خجالت خندید و گفت:نمی دونم...یه جور خاص!
...
پ.ن. گاو من همیشه در حال زاییدنه!...موقعیت جغرافیایی هم حالیش نیست لامذهب!
کدوم پیچیده تره؟ سعدی یا حافظ؟ براتیگان یا لامارتین؟ ادیسون یا گیتس؟ فکر می کنم تلقی جهان جدید بی نهایت احمقانه ست تا بی نهایت ساده...
مخاطب جدید یعنی مخاطب جهان جدید به ذات مخاطب بودنش محقه... حق داره اگه می خواد بریتنی رو لخت تر و لخت تر ببینه... دست کوهن گیتار بده.. یا بیل گیتس رو
بیاره توی تبلیغات....
فکر می کنم انسان جدید بعد از رنسانس آمریکا فهمیده که تفکرات عمیق تا چه حد زجر آور و خطرناکند و دنبال این می گرده که از شر هستی به طور آبرومندی خلاص شه...اما
Never mind
پ.ن.کسی فهمید من چی گفتم؟؟؟
وقتی هر فکرمو بلند بلند میگم...انگار شروع به واقعیت پیدا کردن میکنه....خودمم تا الان باورم نشده بود...که چقدر غصه خوردم...هنوزم میخورم...چقدر بازی خوردم...اینکه چقدر ...چقدر...خسته شده م!
...
...
گنجشک به خدا گفت : لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم،سرپناه بی کسیم بود،طوفان تو آنرا از من گرفت.کجای دنیای تو را گرفته بودم؟؟؟خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود،تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی!!!!
چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنیم برخاستی!!!
خب کجا بودم؟
آهان.
آدم تا وقتی توی یه کشور دیگه نرفته همه تصوراتش از اون کشور محدود میشه
به اون چیزایی که تو کتابا و فیلما میبینه....آدما اینجا عین ایروون خودمون همیشه
عجله دارن واسه رسیدن به اون جاهایی که فکر میکنن اگه نرسن چیز بزرگیو از دست میدن...
اینجام آدمای عاشق میبینی...آدمای بدبخت...خوشبخت....غمگین...بی خیال...
همه چی همونجوریه که تجربه شو داشتم فقط زبون آدما با هم فرق داره...و این جای بسی خوشحالیه...
یادمه چند سال پیش که با افسون و زیبا رفته بودیم یاسوج...مهندس جهاندیده اصرار کرد
که شب تو جنگلبانی دنا بخوابیم...البته واسه اون دو تا که رشته شون محیط زیست بود
این پیشنهاد درست مثل افتادن توی ظرف فسنجون بود اونم با باسن!!!...اما واسه من که توی این خط نبودم و فقط واسه تعطیلاتم با اونا رفته بودم یه وحشت بود....
یادمه شب تا صبح از ترس اینکه یکی بیاد سراغمون و بکشتمون پلک رو هم نذاشتم...تو همون بیداری اون پسره که راننده جهاندیده بود کنار آتیش نشسته بود و به زبون خودشون داشت آواز می خوند....من هیچی از حرفاش
نمی فهمیدم...اما یادمه که بی اختیار اشکم می اومد...خیلی غمگین می خوند....
این روزا که تنهام...فقط موسیقی گوش می کنم...نه اینکه از تنهایی بدم بیاد...من به این تنهایی نیاز داشتم...چون قراره دوباره همه چیو از نو بسازم...
Anyway وقتی رفتم تو آشپزخونه واسه خودم نسکافه درست کنم...
چشمم افتاد به پنجره روبرو...دیدم یه جوونکی نشسسته کنار پنجره و غرق آهنگ غمگین ایروونی منه...
اشک تو چشماش حلقه زده بود...دلم گرفت...بی صدا اومدم سمت ضبط و صداشو بلند تر کردم تا
راحت تر بشنوه...
بعدم نشستمو سرمو انداختم پایین و پاهامو بغل کردم و به یه گوشه خیره شدم....
همه آدمای اینجا...همه ی دروغامو باور کرده بودن!!!
...
برای دریا شدن...نیازی به دریا نداری...
برای عاشق شدن...نیازی به معشوقه نیست!
…
کاش بارون بیاد…
دختری که پشت سرم نشسته بود از طرز تهیه خورش ریواس گرفته تا عفونت قارچی دخترخاله اش سمیه و اظهار نظرهای پزشکی خاله معصومه با نامزدش، شوهرش یا هرکسی که بود حرف می زد... انقدر خیالشون راحت بود که کم کم شک کردم تکونهای هواپیما واسم یه جور توهمه!!! به اون بغل دستیم آب قند دادن.... یه پسر وراج که اون دستم نشسته بود به انگشت دست چپم خیره مونده بود و از آرزوهاش برای گرفتن مدرک زبان حرف می زد.... من عوضش از خوردن قرص منگ بودم...دلم هنوز نرفته تنگ شده بود...و داشتم به خودم قول می دادم اگه خواستم یک روزی بمیرم حتما وقتی پاهام روی زمین هست اینکار رو بکنم!!!
خیلی خنده داره....
از همه اون چیزایی که گذشتم وگذاشتم و اومدم اینجا...فقط همین وبلاگ مونده...
هنوزم هر روز صبح نسکافه میخورم...با یه قرص مولتی ویتامین...
بعدش خط چشممو میکشم و یه شلوار جین و کتونی....موهامو دم اسبی میکنم و
میرم دانشگاه....
از روزی که اومدم با کسی قاطی نشدم...
بذارهمین طوری بمونه....
مرموز بودن واسه آدمام حس لذت بخشیه...هنوز نیومده کلی معروف شدم!!!
امروز عصر رفتم یه فروشگاه یه کم خرت و پرت خریدم.....
مانی زنگ زد که شب شام برم خونه ش...
اما هنوز آمادگی ندارم...
به جاش یه کافه پیدا کردم که قهوه هاش معرکه س...
...
...
فردا اولین روز کاریمه...
...
دیگه برم.




