سریال قهرمانان سریال قهرمانان
مهیج ‌ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص
عاشقانه‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
اگر به دنبال جدیدترین فیلمهای رمانتیک و عاشقانه هستید کلیک کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 12 تیر ماه سال 1388
دلواپسی ام نیست...

***بعضی وقتا زندگی میشه بالا رفتن از یه ساختمون چند طبقه که پله های بلند و نفس گیری داره...  

بعضی وقتا زندگی میشه بالا رفتن از همون ساختمون چند طبقه ولی با یه آسانسور...راحته ظاهرا...اما توی یه اتاقک کوچیک

که هر لحظه ش فکر میکنی الانه که خراب بشه...وایسه...و هیشکی نباشه که کمکت کنه بیرون بیای... 

فکر کنم زندگی همیشه بالا رفتن از یه ساختمون بلنده که میدونی باید تا آخرین طبقه ش بری تا برسی...چه جوری مهم نیست...مهم اینه که نبازی...از دست ندی... 

به نظرم هیچ مدل زندگی وجود نداشته تا حالا که از یه ساختمون چند طبقه بخوای بیای پایین!!! 

 

***من این روزا عجیب آرومم...تکلیفم با همه چی و همه آدمای دور و برم روشن روشنه...

یادته برات گفتم بعد از تو دیگه بودن و نبودن هیشکی آزارم نمیده؟؟

دروغ نمی گفتم. 

 

***بهم میگه فلسفه بافیت ته کشیده؟؟؟ واسه چی دیگه تئوری ارائه نمیدی؟؟

خنده م میگیره...تو دلم میگم یه کاری نکنم بفهمه دیگه سوالی ندارم!! 

 

***یه گوشه نشسته بودم و داشتم به آدما نیگا میکردم...یه حشره مدام دور و برم می پلکید...

دیگه داشت اعصابمو خورد میکرد...از یکی پرسیدم این دیگه چیه؟؟...گفت: پروانه.

گفتم: واسه چی همش دور و بر من می چرخه؟ داره اذیتم میکنه...

یه لبخندی زد و با یه لهجه عجیب گفت: این نشونه خوبیه...جوابتو میگیری. و رفت.

...

تا چند ساعت داشتم فکر میکردم...جواب کدومشونو؟؟؟ 

 

***دیروز بهم گفت دیگه عجیب نیست...گفتم چی؟

گفت تا حالا داشتم فکر میکردم تو چرا انقده عجیبی؟؟...اما الان میبینم از یه کشور گل و بلبل...مردم گل و بلبلم بار میان...!!

واقعا حق داشت. 

 

*** خونه...

جایی که خیلی وقته بدون تو معنایی نداره...اما باید رفت.

به قول شاعر:  

دلواپسی ام نیست...چه باشی...چه نباشی 

احساس تو کافی ست.

نفرین نه!...سوال است:چگونه دلت آمد بارانم...اسیدانه به من زخم بپاشی؟؟

جمعه 15 خرداد ماه سال 1388
نه اینکه نباشی...نه اینکه نیستم

نه اینکه نیستم...نه اینکه نخوام بیام اینجا...نه اینکه غم نبودنت تموم شده باشه...نه اینکه عادت کرده باشم... 

نه اینکه اگه پیشم نیستی زندگی کنم...زندگی میکنم اما ....  

دارم پوست میندازم دیگه...دارم از رو میرم...باورت میشه... باورت میشه که بگم کم آوردم...

دارم اعتراف میکنم به خم شدن...باورت میشه ماه های نبودنت بشه سال؟ 

کجایی؟...اصلا دیگه منو یادت میاد؟... 

تموم داشتنهام...خوشیهام حتی با اینکه خیلی کوچیکن و کمرنگ...بدون داشتن تو 

عین تموم نداشتنهاست...  

دارم تموم میشم...ذره ذره...کم کم... 

 من میگم شاید یه روز بیای...بقیه میگن بهم  تو حتما میای... 

اما عزیزکم..واسه من همین الانم خیلی دیر شده... 

پس بیا... 

جمعه 25 اردیبهشت ماه سال 1388

 

حسرت دوری از تو...فقط دلتنگیه.  

تولدت مبارک قشنگترین اشتباه زندگی من!

چهارشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1388
وبلاگ من...

***نمی دونم چرا یهو وسط مقاله نوشتن هوس کردم بیام وبلاگمو آپدیت کنم... 

میدونی وبلاگ جون؟ هروقت اومدم اینجا یا خوشحال خوشحال بودم...یا دلم پر بوده...یا شاکی بودم...یا غصه دار بودم...یا دلم تنگ بوده...یا....

اما راستش بیشتر وقتا فقط خسته گیامو آردم اینجا...و هی نوشتمو نوشتم...و تو خاموش و بی صدا فقط گوش کردی....

یادته اون روز اول که اینجارو درست کردم؟ 

هیشکی نبود...من بودم و خود تنهام!...خیلی وقت بود که دیگه خوشحال نبودم...روزها بود که صبحها از خواب بیدار میشدم

اما هیچی نبود...اما من نمی فهمیدم چرا همه میگفتن من خوشبختم!... 

خلاصه یه روز یه دوست واسم اینجارو درست کرد و من شدم صاحبخونه ش...ظاهرا مهونایی هم اومدن وبعضیاشون موندگار  شدن و خیلیاشونم رهگذرایی بودن و گذشتن و رفتن... 

یادته اون روز پاییزی که از خواب پا شدم...نفسم گرفته بود؟...همون کینه و بغضی رو میگم که بعد از فهمیدن اون حقیقت دیگه ازم دور نشد؟...آسمون اون خونه که آرزوی خیلیا بود...نفس منو تنگ و تنگ تر کرد...تحمل اون زندگی احمقانه و اون حماقت احمقانه تر باعث شد که کاری بکنم که همه راضی شن تمومش کنیم... 

خنده داره!...نه؟...واسه من دیگه مهم نبود چی میشه...فقط آرامش میخواستم...هویتی که ازم گرفته شده بود...شادابی که به غم نشسته بود و...تموم اون آرزوهای قشنگی که یه آدم دیگه داشت ذره ذره نابودشون میکرد. 

یادته؟...با همه خشمم فکرم هنوز درست کار میکرد...پس خسته ش کردم...بیزارش کردم تا بتونم حق نفس بگیرم از قانون و کشوری که بهم حق نمیداد... 

یادته؟ لذت اولین شب بعد از رهایی رو فقط فقط با تو شریک شدم...بهترین شب زندگیم...بدون هیچ فکر و خیال...و تازه بعد از اون شب بال گرفتمو پرواز کردم... 

باورت میشد...من...یه دختربی دست و پا...که واسه بی ارزشترین کارای روز مره زندگیش آویزون یه بدبخت تر ازخودش بود...بتونه خودشو اینطوری بالا بکشه و قوی و مستقل بشه؟...انقده قوی شده م که میتونم هرکسی رو که تو زندگیم آرامشمو از بین ببره...از تو مسیر زندگیم پاک کنم...حتی اگه یه روز واسم عزیز بوده باشه و رابطه عاطفی عمیقی باهاش داشته م... 

میدونی وبلاگ جون؟...فقط اگه عزیزم پیشم بود دنیا حریف خوشبختیم نمی شد...اما الانم زندگی خوبه...

اگه بعضی وقتا دلتنگی بهم فشار میاره...بدون که هنوزم این تو هستی که میشه راحت واسش حرف زد... 

 

مچکرم.

جمعه 28 فروردین ماه سال 1388

بعضی وقتا بعضی چیزا لازمه تو زندگی که باید انجامش داد...

نوعی محکه...واسه خود آدم...واسه اونایی که فکر میکنه دوسش دارن...واسه اینکه بتونه واسه خیلی از سوالاش جوابی پیدا کنه.

 خب...گاهی وقتا اونقده خوش شانس هستیم که جواب درستی میگیریم و گاهی وقتام جوابی نمیگیریم...اما

مهم اینه که دیگه خیال آدم راحت میشه...بی دغدغه...بی نگرانی...یا همون راهو ادامه میده...یا تکلیفش حداقل با بقیه راه زندگیش روشن میشه.

تنها افسوسش این میشه که کاش یه خورده...فقط یه خورده زودتر اقدام میکرده...

این جمله رو بزرگ نوشتمو چسبوندم به دیوار اتاقم که هر وقت چشممو میگردونم ببینمش:  

 

((تموم اونچه که تو زندگی برام اتفاق افتاده...خوب یا بد...شیرین یا تلخ...فقط من مسئولش بودم...فقط خودم نه کسی دیگه.))  

 

حماقت زیاد داشته م تو زندگیم...از کوچیک گرفته تا بزرگ...

بعضیهاش مسیر زندگیمو عوض کرده...بعضیاشونم نه...

نمیدونم اون موقع که ناصرخسرو در سن 40 سالگیش فهمید تا اون موقع هیچ غلطی تو زندگیش نکرده...چه حسی داشته...اما هر حسی که داشته...مطمئنم که شبیه همین حس الان منه...

حرف زیاد دارم واسه گفتن...کلمه مناسب ندارم...شاید یه وقت دیگه....فقط 

 

شُکر عشق! که هنوز تو هستی نازنینم.

پنجشنبه 20 فروردین ماه سال 1388

امشب خدا هم برایم گریه کرد.
مگر این سان تاوان اشکهایم را پس داده باشد!
اگر بهار بیاید که میاید که آمده است 
از او بپرسم که میپرسم.
اما به بهار چه بگویم؟
بگویم مسافر من سفر کرده ایست
به برهوت بهار؟؟

جمعه 14 فروردین ماه سال 1388
I WISH MAY YOU BE HERE

میدونی؟

بعضی وقتا واقعا خسته میشم از تجربه کردن...تجربه کسب کردن تو زندگی هم جرات میخواد هم قدرت!

دیگه حس میکنم واسه بعضی چیزا واقعا پیر شده م...

مهمترینش عاشق شدنه...عاشق موندنه...وعشق ورزیدن به هر کسی غیر از توئه...

دیگه نمیخوام همه اون لحظه های قشنگیو که با با تو بودن داشتم باکسی غیر از تو تجربه کنم...

نپرس کجا بودم...مهم اینه که هر جا بودم  بی تو نبودم...

برگشتن به خونه حتی برای 15 روزم نتونست آرومم کنه.

وقتی روحتو گم کرده باشی هیچ جایی آرامش پیدا نمیکنی...حتی تو خونه ت!

تنها وقتی که شبا تو تختت میخوابیدم...بالشتو زیر سرم میذاشتم...احساس آرامش داشتم...اتاقت هنوزم عین وقتیه که رفتی...

هیچی حتی یه اینچم جابجا نشده...اما بوی غربت گرفته...بوی هجرت...بوی جدایی تو از منو...و منو از بقیه.

اما خونه مون خیلی عوض شده...رنگ و بوی آشنایی واسم نداره...

آدماشم همینطور!

دیدن فک و فامیل که یه عده دیگه بینشون نبودن و یه عده م بهشون اضافه شده بودن

بیشتر از همه معذبم کرده بود.

از بس همه عین انار فشارم دادن  به خودشون ...استخونام قرچ قرچ صدا میکردن.

حتی اونایی که میدونم زیاد دوسم نداشتن اون وقتا...عجیب مهربون شده بودن!!

اما یه چیزی آزارم میداد...رفتار همه باهام یه طوری بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده...

درست با من یه طوری رقتار میشد که انگار نه انگار که توئی تو زندگیم بودی و دیگه نیستی...!

بچه های قد و نیم قد تند تند بهم خاله میگفتن...واسم زبون میریختن...اما من روبات دریغ از یه

اپسیلون عکس العمل مفید!!...فقط انگار برنامه ریزی شده بودم که یه لبخند احمقانه بزنم و نیگا کنم.

یه روز به مامان بزرگه گفتم: راسته که میگن خدا بنده هاشو تنبیه میکنه؟

گفت:آره...اونایی که دوست داره همین دنیا پاک بشن و بعد بمیرن.

گفتم: یعنی تو فکر میکنی منم دارم تنبیه میشم؟

با بغض گفت:گاهی وقتا منم به همین موضوع فکر میکنم...اما تو اگه بزرگترین گناهم کرده باشی فکر کنم بسه ت باشه!...

و رفت که نماز بخونه.

نمیدونم...اما شاید هنوز به اندازه کافی مجازات نشده م!!

من که دو ساله عید ندارم...سفره هفت سینی نچیدم...لباس عید نخریدم...سر سال تحویل دعایی واسه خودم نکردم...

غیر از اینکه همیشه دعا میکنم:

هر جایی که هستی...به یادم باشی...که فراموشم نکرده باشی...که شاد باشی...که آسمون چشمات هیچوقت عین آسمون من خاکستری نباشه...

که یه روزی برگردی پیشم.

همین.

چهارشنبه 30 بهمن ماه سال 1387

این روزا تموم تلاشمو میکنم که نفسای بلند و عمیق نکشم... 

ببخش نازنینم اگه 

آه بلندم  

آسمون آبیتو غبار آلود میکنه... 

... 

تیر خلاصو بزن...  

دیگه از هیچی نمی ترسم..

من آماده ی آمادم.

سه شنبه 22 بهمن ماه سال 1387

**بعضی وقتا یهو از یه بلندی پرت میشی...تموم وجودت میشه ترس... 

وقتی با وحشت به عاقبت کارت فکر میکنی...تموم وجودت میشه هراس... 

اونوقت با ناامیدی تموم خودتو میسپاری دست سرنوشت... 

وقتی دیگه همه چیو تموم شده میدونی...یهو وسط زمین و آسمون متوقف میشی... 

اولش خوبه...احساس امنیت نسبی میکنی...اما 

وقتی به اون پایین نیگا میکنی...تازه ترست بیشتر میشه... 

یه آدم معلق...که زیر پاش خالیه خالیه...ودرجه اطمینانش به هر چیز و هر کسی صفره... 

من الان همون حسو دارم!! 

**من تو زندگیم فقط با دودسته از آدما طرف بودم 

آدمایی که یا کلا نمیفهمن...تعطیلن. 

یا می فهمنو خودشونو میزنن به نفهمیدن!!! 

گروه دوم معمولا بیشتر ناامیدم میکنن. 

**تمیدونم اعتقادی به این موضوع داری که هر آدمی یه همزاد داره یا نه... 

من که دارم...یا اگه نداشتم...پیدا کردم... 

چند روز پیش رفته بودیم خرید...موقعی که صدام کرد که برم اونور خیابون سوار ماشین شم... 

یه لحظه انگاربرق گرفتم...همون قد و اندازه...همون فرم راه رفتن...همون چشمای نا آروم و شیطانی... 

انگار پرت شدم تو اون گذشته ای که سالهاست دارم ازش فرار میکنم... 

همون آدمی که خوشبختیمو دزدید و برد...کاش واقعا خودش بود ...اونوقت شاید کابوسم تموم میشد... 

 

وقتی رسیدیم خونه...باز میگرنم شدید شد...تا خود صبح... 

حتی نمیتونستم بگم چه مرگیمه!! 

**هفته دیگه امتحان COMPREHENSIVE  رو که بدم میرم سفر...مغزم شدیدا نیاز به یه هوا خوری داره! 

 

راستی؟چرا همه مغزشون گیرپاج کرده این روزا!!!

شنبه 12 بهمن ماه سال 1387
…Again and again

*

زندگی مسخره ای پیدا کرده م...

دیگه نمی دونم باید بخندم یا گریه کنم...درست مثه یه آدم سرطانی که حتی شیمی درمانی هم جوابش کرده...

انقده اوضاع و احوالم خنده داره که از این وضعیت مضحک آدم بیشترگریه ش میگیره!!

همیشه همینطور بوده...

دردهای بزرگ همیشه از یه موضوع ناچیز و بی اهمیت شکل میگیره...